
کتاب روزهای بی تکرار
معرفی کتاب روزهای بی تکرار
کتاب روزهای بی تکرار نوشتۀ خدیجه رحیمی (سوری) است. خانه داستان چوک این کتاب داستان را روانۀ بازار کرده است.
درباره کتاب روزهای بی تکرار
کتاب روزهای بی تکرار داستان «سارا» و خانوادهاش است که بهدنبال ثبتنام در مدرسهای در محل هستند. مدرسه سارا را ثبتنام نمیکند و مدرسۀ دیگری را معرفی میکند؛ غافل از آنکه مدرسهٔ دوم رفتوآمد سختی دارد و در این پی داستانهایی را رقم خواهد زد.
خواندن کتاب روزهای بی تکرار را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
این کتاب را به دوستداران داستان پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب روزهای بی تکرار
«سالن پر از دخترهای نوجوانی بود که پرونده به دست همراه با والدین خود، به اتاقهایی سرمیکشیدند که بهردیف، سمت راست سالن کنار هم بودند.
روی در اتاقها کاغذسفیدی بـا نوشتههایی چسبانده بودند که مشخص میکرد، برای چه کاری در نظر گرفته است، مثل: دفتر مدیر، دفتر مددکاری، دفتر معاون، دفتر پرورش خانمهایی باحجاب کامل، دری که باکش به سرشان وصل شده بود. بعضیها چادرشان را به علت گرمای داخل سالن روی شانههایشان انداخته و با کلافگی پشت میزی نشسته بودند. بعضی جوان و سرحال، بعضـی مسن! روبه روی اتاقها نیمکتهای مندرسی، با میزهای زهوار دررفتهای قرار داده بودند؛ تا دانشآموزان بتوانند مدارک و برگههای خود را بهراحتی تکمیل کنند.
دخترها همۀ نیمکتها را اشغـال کرده و مشغول پُر کردن فرم ثبتنام بودند. کنار بعضی از دخترها مادرانی باحالت گیج و مضطرب نشسته بودند. گویا تمام آرزوهای گمشده خود را لابهلای پرونده دختران خود جستوجو میکردند.
چهرههای تکیده و افسرده که زحمات بیدریغ آنها را فریاد میزد!
سارا پرونده به دست همراه مادرش، کنار پنجره اتاقی ایستاد، پنجره رو به سالن باز میشد، در اتاق قفل شده بود، از همان پنجره بــه سؤالهای مراجعان پاسخ داده میشد، خانم جوانی روبه روی پنجره پروندهها را گرفته و کنترل میکرد.
گوهر خانم که چادر خود را به دندان گرفته بود؛ تا میان جمعیت از سرش سر نخورد؛ به سارا اشاره کرد که پرونده را دست او بدهد، سارا با تردید پرونده را دست مادرش داد و مادر بامهارت خود را جلو راند و پرونده را از لای حفاظ پنجره به دست خانم جوان رساند.
خانم ناظم پرونده را گرفت، عینکش را کمی جابهجا و شروع به مطالعه پرونده کرد، بعد با صدای بلند در میان همهمۀ دختران به گوهر گفت: مادر، منطقۀ شما به این جا نمیخوره! باید برید مدرسه شریعت ثبتنام کنید!
بعد بلافاصله دستش را دراز کرد و پرونده را در میان دستان گوهر که به سویش دراز شده بود، گذاشت.
گوهر از میان جمعیت خود را عقب راند و آرام گفت: یعنی چی؟
ناظم دوباره با صدای بلند گفت: بخشنامه اومده از کوچه بیست به بعد ثبتنام نکنیم!
گوهر که عصبی بود گفت: این چه بخشنامهای که دخترهای ما را آواره میکنه، مدرسه شریعت کجاست؟
ناظم برگههای از روی میزش برداشت، دستش را دراز کرد، بهزحمت آن را به گوهر داد و گفت: آدرس دبیرستان اینجا نوشته شده، سریع برید، تا اون جا هم پُر نشده!
گوهر نگاهی به برگه انداخت، سارا بهآرامی برگه را گرفت و مشغول خواندن آدرس شد.»
حجم
۱٫۸ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۶۲۳ صفحه
حجم
۱٫۸ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۶۲۳ صفحه
نظرات کاربران
ابتدا که شروع به مطالعه این کتاب کردم فکر نمی کردم تا آخر بخونمش ولی تا حدودی جذبم کرد و تا آخر خوندم. برای اوقات فراغت خیلی خوبه بعضی جاها کمی دور از واقعیت نشون میداد اما در کل خوب بود. فقط چشمام درد گرفت تا
کتاب ماجرای دختری بود که پدرش را ازدست داده وبا مادر و۲برادرش زندگی میکند.کل داستان زمان حال زندگی این دختر به نام سارا از حدود سال ۶۷تا سال ۹۸هست . نویسنده تلاش کرده بود،پای مسایل اجتماعی به داستان بازکند اما زیاد
کتاب خوبی بود.
خوب بود
در جاهای مختلف کتاب به چیزایی اشاره میکنه که ناشی از تفکرات منفی خاصیه و هدفش به احتمال زیاد القای همین تفکرات منفیشه و البته اغراق آمیز و جلوه ی کتاب رو اصلا زیبا نشون نمیده... منکه میگم وقت با
ماباید از تک تک لحظاتمان به درستی استفاده کنیم نباید عمر خودمان را با کار های بیهوده سپری کنیم میتوانیم در زمان کم کار های زیادی انجام بدهیم و موفق شویم
باعرض سلام وخداقوت به نویسنده ابن داستان فوق العاده زیبا خیلی کتاب خوبی بود امیدوارم بقیه هم بخوانندعالی بود
صفحات اول رو که میخوندم فکر نمی کردم که کتاب خوبی باشه ولی بعد که کمی جلوتر رفتم داستان خیلی خوب شد
خیلی غمگین بود خیلی مرگ و میرو بدبختی توش داشت آدم دلش میگیره
عالیییی بوددددددددددددد واقعا خوب بود تنبلا حوصله شون نمیاد بخونن