«ما بی تو، تو بی ما» نوشتهی مهرگان رزمی بهرغانی(-۱۳۶۳) مجموعهای از قطعات ادبی در رثای حضرت ولیعصر، امام مهدی(ع) است.
در بخشی از این کتاب میخوانیم:
وقتی تو رفتی، خورشید هم رفت و سهم ما از دنیای بیتو، تنها، شبی بود تاریک و بیروزن... تنها سیاهی، تنها سکوت، تنها تنهایی.
میبینمت که میآیی و شب را میشویی، آرامآرام در کابوسهایمان میلغزی و میمانی و یک سبد رؤیا در خوابمان میریزی. میبینمت که میآیی و بهار با گامهایت جوانه میزند... و دریادریا از دستانت جاری میشود.
تو میآیی و ماه و خورشید و ستاره به آسمان برمیگردند. تو میآیی و فانوسهای مرده جان میگیرند. میبینمت که میآیی و بهار را در وجود زمستان میدمی... میبینمت که میآیی و برگهای خزانزده را نوازش میکنی... میآیی و پیلهها پروانه میشوند... میآیی و پرواز در تکتک ثانیهها جان میگیرد... میآیی و کویر را پاشویه میکنی تا تبش بمیرد... میآیی و برای همه گل میآوری... میآیی و دم مسیحاییات تمام مردگان را شفا میبخشد... میآیی و روز هم از نگاهت متولد میشود... میآیی...
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب ما بی تو، تو بی ما و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
کتاب قشنگ و کوتاهی بود.
خیلی خوشم اومد.
اگر دوستدار امام زمان هستید حتما بخونید. فقط از بعضی از تشبیه ها و نماد ها خیلی استفاده کرده بود. تنها عیبش همین بود.
۱
میـمْ.سَتّـ'ارے
۱۳۹۸/۰۲/۰۱
خب چه تعریفی میشه کرد به جز اینکه فوق العاده بود.
تمامش حرف دل بود و آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.
حالا اگر این از دل برآمده ها در شب تولد آقا هم خونده شه که دیگه هیچ...
آقاجان زمانۀ عجیبی شده است. روزها سرگردانتر از آدمها و آدمها حیرانتر از همیشه هستند.
پروین اعتصامی
۲۱
میدانید آقاجان، من سالهاست که خودم را گم کردهام. دیگر خودم را نمیشناسم، غریبه شدهام با خودم. دیگر خسته شدهام از این روزها... از روزهایی که سرگردانتر از خودم است... روزهایی که نمیدانم چطور شروع میشوند و چطور تمام میشوند. هیچ چیز این روزها از آن من نیست؛ هیچ چیز، جز تلی از روزهای نابودهشده که به نامم خورده است.
چڪاوڪ
۱۸
من روزهای آمدنت را نزدیک میبینم، هرچند که تمامی اهل دنیایِ نامردی بگویند فاصلۀ من با آمدنت تا بلندای قلۀ قاف است... و باید آن را نزدیک ببینم، که این اولین نشانۀ خواستن توست: «إنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیداً و نَریٰهُ قَریبا» (آنها آمدن او را دور میبینند و ما نزدیک میبینیم).
چڪاوڪ
۱۴
این روزها بدجور دلمان هوای آمدن یک مسافر را کرده است. تنهایی از سرورویمان میبارد. دلتنگیمان با هیچ چیز خوب نمیشود. دلمان میخواهد کسی بیاید و درِ قلبمان را بکوبد. بهار را در دستانمان بکارد و ستارهستاره مهمان چشمانمان کند.
کاش آن مسافر تو باشی...
کاش...
الحمدالله علی کل حال
۱۴
ما همیشه فکر میکردیم تو نیستی. برای همین هم جایی در روزهایمان برایت نگذاشتیم: جایی برای آمدنت... جایی که فقط برای تو باشد.
میدانم بااینکه همۀ اینها را میدانستی ـ شاید گاهی هم دلت خیلی ازمان گرفته باشد ـ هیچوقت تنهایمان نگذاشتی... هیچوقت.
هروقت دعایی میکردیم تو آمین میگفتی... هرجا کم میآوردیم، دعایمان میکردی... دلت به دلمان وصل بود... با ناراحتیمان ناراحت میشدی و در شادیمان هم شاد میشدی.
اما هنوز هم برایمان یک مسافر هستی؛ مسافری که حتی پشت سرت هم آب نریختیم و یک بار هم برای سلامتیات آیةالکرسی نخواندیم.
این روزها بدجور دلمان هوای آمدن یک مسافر را کرده است. تنهایی از سرورویمان میبارد. دلتنگیمان با هیچ چیز خوب نمیشود. دلمان میخواهد کسی بیاید و درِ قلبمان را بکوبد. بهار را در دستانمان بکارد و ستارهستاره مهمان چشمانمان کند.
کاش آن مسافر تو باشی...
کاش...
🍃🌷🍃
۱۳
«یا اَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إنّا کُنَّا خاطِئینَ»
ای پدر، برای گناهان ما آمرزش بخواه که ما خطاکار بودیم.
سلام آقا.
این روزها انگار خودمان را پاک از یاد شما بردهایم که دیگر سراغی از ما نمیگیرید. شما که مثل ما بیرحم و سنگدل نیستید... شما یکپارچه مهربانی هستید... یکپارچه امید.
میدانم که خود ما بودیم که لحظهبهلحظه شما را از زندگیمان جدا کردیم... و یاد شما دورتر و دورتر شد... و ابرهای غم بر سرمان سایه افکند... و بارانهای اسیدی بر قلبهامان بارید... و سیلابش تمام هستونیستهایمان را با خود برد... و ما ماندیم و امید آمدن روزهایی که امیدی به آمدنشان نداشتیم... ما ماندیم و زندگیهایی که روی دستهایمان مانده بود و نمیدانستیم با روزهایی که سراسیمه از راه میرسیدند چه کنیم.
اما هنوز عصرهای جمعه که از راه میرسد، دلتنگی روزهای خوب در دلمان خانه میکند و مثل کودکی که بهانۀ مادرش را میگیرد، دلمان بهانههایی از جنس فطرت میگیرد و با تمام وجود میخواهیم که باشی...
میـمْ.سَتّـ'ارے
۱۲
خستهام، اما نه خستهتر از تو، وقتیکه ثانیههای آمدنت به آخر نمیرسند.
• Khavari •
۱۲
وقتی عاشق خدا میشوی نگو اکنون خدا در قلب من است، بگو اکنون من در قلب خدایم... و اینطور بینهایت میشوی،
میـمْ.سَتّـ'ارے
۱۱
آن روزها از گلدستههای مسجدهایمان میشنویم که میگویند: نماز جماعت به امامت بهترین امام، مولای قلبها و دلهایمان...
چڪاوڪ
۹
ما هیچوقت ستارهها را ندیدیم؛ آنهایی را میگویم که هر بار که از یکی از کوچههای زندگی میگذشتیم، روبهرویمان، اینجا روی زمین کاشته بودی.
هیچوقت هم نتوانستیم دردها و ناراحتیهایی را که در اینهمه سال دیدهای و چشیدهای و برایشان اشک ریختهای، درک کنیم.
ما همیشه فکر میکردیم تو نیستی. برای همین هم جایی در روزهایمان برایت نگذاشتیم: جایی برای آمدنت... جایی که فقط برای تو باشد.
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
کتاب قشنگ و کوتاهی بود. خیلی خوشم اومد. اگر دوستدار امام زمان هستید حتما بخونید. فقط از بعضی از تشبیه ها و نماد ها خیلی استفاده کرده بود. تنها عیبش همین بود.
خب چه تعریفی میشه کرد به جز اینکه فوق العاده بود. تمامش حرف دل بود و آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. حالا اگر این از دل برآمده ها در شب تولد آقا هم خونده شه که دیگه هیچ...
زیبا و دلنشین🌹 اللهم عجل لولیک الفرج🤲😔
فقط یک کلمه: عالی...
عالیه
خیلی اشک ریختم :)
سالها پیش نسخه چاپیش رو خوندم بسیار دلنشین بود