جملات زیبای کتاب ما بی تو، تو بی ما | طاقچه
تصویر جلد کتاب ما بی تو، تو بی ماsubscriptionAvailable

کتاب ما بی تو، تو بی ما

نوع کتاب
۵.۰(از ۱۱ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
مهرگان رزمی بهرغانی
انتشارات: 
احیاء

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
چڪاوڪ
۳۱
آقاجان زمانۀ عجیبی شده است. روزها سرگردان‌تر از آدم‌ها و آدم‌ها حیران‌تر از همیشه هستند.
پروین اعتصامی
۲۱
می‌دانید آقاجان، من سال‌هاست که خودم را گم کرده‌ام. دیگر خودم را نمی‌شناسم، غریبه شده‌ام با خودم. دیگر خسته شده‌ام از این روزها... از روزهایی که سرگردان‌تر از خودم است... روزهایی که نمی‌دانم چطور شروع می‌شوند و چطور تمام می‌شوند. هیچ چیز این روزها از آن من نیست؛ هیچ چیز، جز تلی از روزهای نابوده‌شده که به نامم خورده است.
چڪاوڪ
۱۸
من روزهای آمدنت را نزدیک می‌بینم، هرچند که تمامی اهل دنیایِ نامردی بگویند فاصلۀ من با آمدنت تا بلندای قلۀ قاف است... و باید آن را نزدیک ببینم، که این اولین نشانۀ خواستن توست: «إنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیداً و نَریٰهُ قَریبا» (آن‌ها آمدن او را دور می‌بینند و ما نزدیک می‌بینیم).
چڪاوڪ
۱۴
این روزها بدجور دلمان هوای آمدن یک مسافر را کرده است. تنهایی از سرورویمان می‌بارد. دل‌تنگی‌مان با هیچ چیز خوب نمی‌شود. دلمان می‌خواهد کسی بیاید و درِ قلبمان را بکوبد. بهار را در دستانمان بکارد و ستاره‌ستاره مهمان چشمانمان کند. کاش آن مسافر تو باشی... کاش...
الحمدالله علی کل حال
۱۴
ما همیشه فکر می‌کردیم تو نیستی. برای همین هم جایی در روزهایمان برایت نگذاشتیم: جایی برای آمدنت... جایی که فقط برای تو باشد. می‌دانم بااینکه همۀ این‌ها را می‌دانستی ـ شاید گاهی هم دلت خیلی ازمان گرفته باشد ـ هیچ‌وقت تنهایمان نگذاشتی... هیچ‌وقت. هروقت دعایی می‌کردیم تو آمین می‌گفتی... هرجا کم می‌آوردیم، دعایمان می‌کردی... دلت به دلمان وصل بود... با ناراحتی‌مان ناراحت می‌شدی و در شادی‌مان هم شاد می‌شدی. اما هنوز هم برایمان یک مسافر هستی؛ مسافری که حتی پشت سرت هم آب نریختیم و یک بار هم برای سلامتی‌ات آیة‌الکرسی نخواندیم. این روزها بدجور دلمان هوای آمدن یک مسافر را کرده است. تنهایی از سرورویمان می‌بارد. دل‌تنگی‌مان با هیچ چیز خوب نمی‌شود. دلمان می‌خواهد کسی بیاید و درِ قلبمان را بکوبد. بهار را در دستانمان بکارد و ستاره‌ستاره مهمان چشمانمان کند. کاش آن مسافر تو باشی... کاش...
🍃🌷🍃
۱۳
«یا اَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إنّا کُنَّا خاطِئینَ» ای پدر، برای گناهان ما آمرزش بخواه که ما خطاکار بودیم. سلام آقا. این روزها انگار خودمان را پاک از یاد شما برده‌ایم که دیگر سراغی از ما نمی‌گیرید. شما که مثل ما بی‌رحم و سنگ‌دل نیستید... شما یکپارچه مهربانی هستید... یکپارچه امید. می‌دانم که خود ما بودیم که لحظه‌به‌لحظه شما را از زندگی‌مان جدا کردیم... و یاد شما دورتر و دورتر شد... و ابرهای غم بر سرمان سایه افکند... و باران‌های اسیدی بر قلب‌هامان بارید... و سیلابش تمام هست‌ونیست‌هایمان را با خود برد... و ما ماندیم و امید آمدن روزهایی که امیدی به آمدنشان نداشتیم... ما ماندیم و زندگی‌هایی که روی دست‌هایمان مانده بود و نمی‌دانستیم با روزهایی که سراسیمه از راه می‌رسیدند چه کنیم. اما هنوز عصرهای جمعه که از راه می‌رسد، دل‌تنگی روزهای خوب در دلمان خانه می‌کند و مثل کودکی که بهانۀ مادرش را می‌گیرد، دلمان بهانه‌هایی از جنس فطرت می‌گیرد و با تمام وجود می‌خواهیم که باشی...
میـمْ.سَتّـ'ارے
۱۲
خسته‌ام، اما نه خسته‌تر از تو، وقتی‌که ثانیه‌های آمدنت به آخر نمی‌رسند.
• Khavari •
۱۲
وقتی عاشق خدا می‌شوی نگو اکنون خدا در قلب من است، بگو اکنون من در قلب خدایم... و این‌طور بی‌نهایت می‌شوی،
میـمْ.سَتّـ'ارے
۱۱
آن روزها از گلدسته‌های مسجدهایمان می‌شنویم که می‌گویند: نماز جماعت به امامت بهترین امام، مولای قلب‌ها و دل‌هایمان...
چڪاوڪ
۹
ما هیچ‌وقت ستاره‌ها را ندیدیم؛ آن‌هایی را می‌گویم که هر بار که از یکی از کوچه‌های زندگی می‌گذشتیم، روبه‌رویمان، اینجا روی زمین کاشته بودی. هیچ‌وقت هم نتوانستیم دردها و ناراحتی‌هایی را که در این‌همه سال دیده‌ای و چشیده‌ای و برایشان اشک ریخته‌ای، درک کنیم. ما همیشه فکر می‌کردیم تو نیستی. برای همین هم جایی در روزهایمان برایت نگذاشتیم: جایی برای آمدنت... جایی که فقط برای تو باشد.
الحمدالله علی کل حال
۹
من روزهای آمدنت را نزدیک می‌بینم، هرچند که تمامی اهل دنیایِ نامردی بگویند فاصلۀ من با آمدنت تا بلندای قلۀ قاف است... و باید آن را نزدیک ببینم، که این اولین نشانۀ خواستن توست: «إنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیداً و نَریٰهُ قَریبا» (آن‌ها آمدن او را دور می‌بینند و ما نزدیک می‌بینیم).
چڪاوڪ
۸
سلام آقا. شنیده‌ام در همین حوالی زندگی می‌کنید، در همان بازارهایی که راه می‌رویم قدم برمی‌دارید، در پیچ همین کوچه‌ها به رهگذران سلام می‌کنید و حتی مهمان خانه‌هایمان می‌شوید. می‌گویند شما هم در همین روزها زندگی می‌کنید و زیر سایۀ همین خورشید نفس می‌کشید و شب‌ها همین ماه اتاقتان را مهتابی می‌کند. وقتی شنیدم، خواستم نشانی خانه‌تان را پیدا کنم. از آن روز هم‌نشین تمام بادهای بهاری شدم، به این امید که شاید از شانه‌های شما عبور کرده باشند.
الحمدالله علی کل حال
۶
فکر می‌کنم به آن سالی که تو وعدۀ شیرین آمدنت را در تقدیر یک‌ساله‌مان می‌نویسی، و لابد فرشتگان هم به همین فکر می‌کنند. آخر آن‌ها سال‌هاست که منتظرند و چشم‌به‌راه! چشم‌به‌راه تمام‌شدن تنهایی‌ات و شاید منتظر سربه‌راه‌شدن ما.
میـمْ.سَتّـ'ارے
۴
اگر می‌خواهی بروی مرا هم ببر و وقتی تو اینجا نیستی، ثانیه‌ها هم می‌میرند و دیگر هیچ چیز نمی‌تواند نفس بکشد...
Pasdar_113
۴
خسته‌ام، اما نه خسته‌تر از تو، وقتی‌که هر روز بر تمام جاده‌ها سلام می‌کنی.
🍃🌷🍃
۳
می‌گویند وقتی عاشق خدا می‌شوی نگو اکنون خدا در قلب من است، بگو اکنون من در قلب خدایم... و این‌طور بی‌نهایت می‌شوی، درست مثل او.
Pasdar_113
۳
خسته‌ام، اما نه خسته‌تر از تو، وقتی‌که ثانیه‌های آمدنت به آخر نمی‌رسند.
Pasdar_113
۳
من و تو اول سلام.
مُترَصّد
۲
خسته‌ام، خسته‌تر از همه چیز و همه کس. خسته‌ام، اما نه خسته‌تر از تو، وقتی‌که ثانیه‌های آمدنت به آخر نمی‌رسند.
آسمان
۲
و خوب می‌دانم باید نامت را در لحظه‌لحظۀ زندگی، پشت تمام خواستن‌هایم بنویسم تا روز آمدنت زودتر از راه برسد.
کاربر ۷۴۴۶۰۷
۱
همیشه فکر می‌کنم اگر یک روز تو را ببینم فرار می‌کنم: نه از تو، نه از نگاه مهربانت؛ بلکه از خودم، از سیاهی چشمانم، از تاول دستانم. وقتی تو می‌آیی، همه‌جا روشن می‌شود و من صدای خردشدنم را می‌بینم و می‌شنوم که سیاهی از درون قلبم فریاد می‌کشد. آن‌وقت است که می‌خواهم فرار کنم تا سیاهی درونم در چشمانت فریاد نزند. همیشه از خودم می‌پرسیدم اگر یک روز بخواهی با من حرفی بزنی چه می‌گویی! نمی‌دانم... اما می‌دانم، جواب هیچ‌یک از سلام‌هایت را نداده‌ام، می‌دانم هروقت آمدی من نبودم، می‌دانم، می‌دانم... اگر نگاهم
گل نرگس
۱
این جاده مرا به‌سوی تو می‌خواند. این راه، این دشت، این ستاره، این خورشید، که با ثانیه‌هایم گره خورده‌اند و نگاهم را تطهیر می‌کنند. انتهای این جاده به تو می‌رسد؛ آنجا که عشق در پیشگاه نگاهت زانو زده است و آسمان با تمام بی‌کرانگی‌اش، قطره‌ای در اقیانوس دستان توست. و من که همان ستارۀ بی‌آسمانم، و من که همان قاصدک سرگردان در بادم، و من که... و من که هیچ نیستم، جز همان هیچی که هستم، غرق نگاه بی‌تلاطم توام.
میم.کاف
۱
و من که هیچ نیستم، جز همان هیچی که هستم، غرق نگاه بی‌تلاطم توام.
میم.کاف
۱
من روزهای آمدنت را نزدیک می‌بینم، هرچند که تمامی اهل دنیایِ نامردی بگویند فاصلۀ من با آمدنت تا بلندای قلۀ قاف است... و باید آن را نزدیک ببینم، که این اولین نشانۀ خواستن توست: «إنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیداً و نَریٰهُ قَریبا» (آن‌ها آمدن او را دور می‌بینند و ما نزدیک می‌بینیم).
مُترَصّد
۱
می‌خواهم بگویم... اگر می‌خواهی بروی مرا هم ببر و وقتی تو اینجا نیستی، ثانیه‌ها هم می‌میرند و دیگر هیچ چیز نمی‌تواند نفس بکشد...
آسمان
۱
اگر می‌خواهی بروی مرا هم ببر و وقتی تو اینجا نیستی، ثانیه‌ها هم می‌میرند و دیگر هیچ چیز نمی‌تواند نفس بکشد...
آسمان
۱
خسته‌ام، اما نه خسته‌تر از تو، وقتی‌که ثانیه‌های آمدنت به آخر نمی‌رسند.
چڪاوڪ
۱
می‌خواهم با تو باشم، برای همیشه، نه فقط در اضطراب ثانیه‌های نگران. می‌خواهم تمام ثانیه‌هایم از لابه‌لای دستانت جان بگیرند. می‌خواهم همیشه روزهایم را از چشمانت شروع کنم و شب‌ها سر بر بالین دستان پرمهرت بگذارم، تا آسوده باشم... از همه چیز... از تیرهای لحظه‌به‌لحظۀ شیطان... از سکوت ثانیه‌ها... می‌خواهم با تو باشم، برای ابد.
گل نرگس
۰
چقدر ندیدنت سخت است «عَزیزٌ عَلَیَّ اَن اَری الخَلْقَ و لا تُری و لا اَسمَعَ لَکَ حَسیساً وَ لا نَجوَی» چقدر بر من سخت و ناگوار است که تمام جهان را ببینم، ولی تو را نه و در جان من، نه صدایی باشد نه نجوایی از جانب تو.
nour
۰
و من مدام زمین می‌خوردم، پاهایم درد می‌گرفتند، دستانم بی‌حس می‌شدند، اما تو هر بار برمی‌گشتی و بلندم می‌کردی، اما حالا...