
کتاب روزها، ماه ها، سال ها
معرفی کتاب روزها، ماه ها، سال ها
کتاب الکترونیکی «روزها ماهها سالها» نوشتهٔ یان لیانکه و با ترجمهٔ محمود گودرزی، توسط نشر هیرمند منتشر شده است. این رمان کوتاه چینی، داستانی از بقا، تنهایی و پیوند انسان با طبیعت را در دل روستایی دورافتاده روایت میکند. نویسنده با نگاهی موشکافانه و شاعرانه، زندگی پیرمردی را به تصویر میکشد که در مواجهه با خشکسالی و مهاجرت اهالی روستا، تصمیم میگیرد بماند و برای زندهماندن خود و سگ نابینایش تلاش کند. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب روزها، ماه ها، سال ها
«روزها ماهها سالها» اثری داستانی و کوتاه از یان لیانکه است که در قالب رمان، روایتی تکخطی و متمرکز بر یک شخصیت اصلی را پیش میبرد. فضای داستان در روستایی دورافتاده و در دل خشکسالیای طاقتفرسا شکل میگیرد؛ جایی که همهٔ اهالی به امید یافتن زندگی بهتر مهاجرت میکنند و تنها پیرمردی سالخورده با سگ نابینایش باقی میماند. ساختار کتاب ساده و خطی است و بیشتر بر توصیف حالات درونی شخصیت و جزئیات محیط پیرامون او تمرکز دارد. نویسنده با بهرهگیری از عناصر طبیعت، حیوانات و اشیای روزمره، جهانی ملموس و در عین حال استعاری خلق کرده است. این اثر در دورهای نوشته شده که ادبیات چین با سانسور و محدودیتهای اجتماعی روبهرو بود و یان لیانکه نیز از جمله نویسندگانی است که آثارش بارها با ممیزی مواجه شدهاند. «روزها ماهها سالها» با نگاهی انسانی و بیپیرایه، به مضامین بقا، امید، پیری و پیوند انسان با زمین میپردازد و در عین روایت داستانی ساده، لایههایی از نقد اجتماعی و فلسفی را نیز در خود جای داده است.
خلاصه داستان روزها، ماه ها، سال ها
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! داستان «روزها ماهها سالها» با خشکسالیای طولانی آغاز میشود؛ روستاییان یکی پس از دیگری روستا را ترک میکنند تا شاید در جایی دیگر زندگی بهتری بیابند. اما پیرمردی هفتادودوساله تصمیم میگیرد بماند و با سگ نابینایش، که تنها همدم اوست، در روستا زندگی کند. او هر روز با امید به زندهماندن، به مزرعهٔ کوچک خود سر میزند و از تنها ساقهٔ ذرتی که کاشته، مراقبت میکند. پیرمرد برای آبیاری گیاه، از هر راهی استفاده میکند؛ حتی آب شستن ظرفها و لباسها را جمع میکند و با سگش برای یافتن دانههای ذرت در لانهٔ موشها زمین را میکاود. در این میان، طبیعت بیرحم و خشکسالی، زندگی را برای پیرمرد و سگش دشوارتر میکند. موشها به مزرعه حمله میکنند و ذخیرهٔ اندک غلات را میبلعند. پیرمرد با ترفندهای مختلف تلاش میکند گیاه را از گرما، بیآبی و هجوم حیوانات حفظ کند. در لحظاتی از داستان، او با خود و سگش گفتوگو میکند و خاطرات گذشته، امیدها و ترسهایش را مرور میکند. با گذر روزها و ماهها، پیرمرد و سگش با گرسنگی، تشنگی و تنهایی دستوپنجه نرم میکنند و هر روز برای زندهماندن و حفظ ساقهٔ ذرت، مبارزهای تازه آغاز میشود. داستان تا انتها بر این تلاش بیوقفه و امید به بازگشت زندگی به روستا متمرکز میماند، بیآنکه پایان ماجرا را بهروشنی افشا کند.
چرا باید کتاب روزها، ماه ها، سال ها را بخوانیم؟
این کتاب با روایت موجز و تمرکز بر جزئیات زندگی روزمره، تصویری عمیق از مقاومت انسان در برابر طبیعت و شرایط دشوار ارائه میدهد. «روزها ماهها سالها» نهتنها داستانی دربارهٔ بقا و امید است، بلکه بهواسطهٔ زبان تصویری و نگاه انسانی نویسنده، فرصتی برای تأمل دربارهٔ پیری، تنهایی و پیوند انسان با زمین فراهم میکند. خواندن این اثر، تجربهای متفاوت از ادبیات معاصر چین و مواجهه با دغدغههای جهانی انسان در دل یک روایت محلی است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
مطالعهٔ این کتاب به علاقهمندان رمانهای کوتاه، داستانهای مینیمال و آثار با محوریت طبیعت و بقا پیشنهاد میشود. همچنین برای کسانی که به ادبیات شرق آسیا، روایتهای فلسفی و داستانهایی دربارهٔ پیری و تنهایی علاقه دارند، «روزها ماهها سالها» انتخاب مناسبی است.
بخشی از کتاب روزها، ماه ها، سال ها
«آن سال به نظر میرسید که خشکی نمیخواهد به پایان برسد. خود هوا نیز ظاهرا به خاکستر تقلیل یافته بود و زغال روزها در دستهایمان تحلیل میرفت. خورشید در قالب خوشههایی نامحدود بالای سرمان میدرخشید. پدربزرگ از صبح تا شب بوی موهای سوختهٔ خود را میشنید. گاهی دستش را در خلاء دراز میکرد. آنوقت میتوانست بوی گند ناخنهای ارغوانیاش را حس کند. «روز نکبتی!» همیشه همینطور فحش میداد. وقتی که از روستای خالی از سکنه بیرون میرفت و درهای از سکوت را زیر پا میگذاشت. با چشمان نیمبسته و نگاهی کج بهسوی خورشید میگفت «کور بیا؛ بیا برویم». سگ به دنبالش در پی صدای پاهایی میرفت که گذشت سالها سنگینشان کرده بود و آن دو سایه از روستا خارج میشدند. پدربزرگ بهسمت تسقی کوه بالا میرفت. پرتوهای نور زیر پاهایش میلرزید. شعاعی اریب که از شرق میآمد ناگهان به صورت، دستها و نوک پاهایش تازیانهای زد انگار که با تکهای چوب بامبو شلاقش بزنند. حرارت سیلیای را روی صورتش حس کرد. به نظر میرسید که سوزش آفتاب رشتهای از قطرههای جوشان را در گوشهٔ پلکها، قسمتی که در معرض آفتاب بود، در فرورفتگی چین و چروکها پنهان کرده است.»
حجم
۵۳۹٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۰۰ صفحه
حجم
۵۳۹٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۰۰ صفحه