معرفی و دانلود کتاب تنها زیر باران + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب تنها زیر باران

کتاب تنها زیر باران

روایت زندگی شهید مهدی زین‌‌الدین از کودکی تا شهادت

۵.۰(از ۱۲ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
مهدی قربانی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس، خاطرات

قیمت:

۱۵۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب تنها زیر باران

کتاب تنها زیر باران نوشتهٔ مهدی قربانی است. انتشارات حماسه یاران این کتاب را روانهٔ بازار کرده است. این اثر زندگی شهید «مهدی زین‌‌الدین» را از کودکی تا شهادت روایت کرده است.

درباره کتاب تنها زیر باران

نویسنده در ابتدای کتاب تنها زیر باران توضیح داده است که این اثر در ارائهٔ تصویر کامل از فرماندهٔ لشکر ۱۷ علی‌بن‌ابی‌طالب علیه‌السلام ادعایی ندارد؛ چه‌بسا خاطراتی شیرین و دل‌چسب که او به دلایلی نوشتنشان را به فرصتی دیگر و شاید چاپ‌های بعدی موکول کرده است. کتاب حاضر زندگی شهید «مهدی زین‌‌الدین» را از کودکی تا شهادت روایت کرده است.

«مهدی زین‌‌الدین» در سال ۱۳۳۸ در تهران به دنیا آمد و در سال ۱۳۶۳ در جادهٔ بانه در سردشت در کردستان درگذشت. کتاب حاضر خاطرات زندگی این فرد را از زبان خواهر، فرمانده، هم‌رزم، مادر و... در چندین بخش جداگانه روایت کرده است.

خواندن کتاب تنها زیر باران را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

خواندن این کتاب را به دوستداران خاطرات و زندگی‌نامه‌های شهیدهای جنگ ایران و عراق پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب تنها زیر باران

«به روایت زهره زین‌الدین؛ خواهر شهید

سال ۱۳۵۶ باهم نشستیم سر جلسهٔ کنکور. قبلش درس‌خواندنمان، تست‌زدنمان و کلاس‌رفتنمان هم باهم بود. انگیزه داشتیم و این انگیزه را حمایت‌های بابا و مامان بیشتر و بیشتر می‌کرد. هر کتاب تستی را که نیاز داشتیم، کافی بود لب تر کنیم، بابا از هرجا بود گیر می‌آورد. این حمایت وقتی بیشتر خودش را نشان داد که به‌خاطر ما دو نفر زندگی‌شان را در خرم‌آباد گذاشتند، از دیدوبازدید عید زدند و بلند شدیم باهم رفتیم تهران. یک مؤسسهٔ آموزشی که آن زمان اسمش سر زبان‌ها افتاده بود، برای کنکور کلاس‌های فشرده گذاشته بود؛ درست تعطیلات نوروز. بابا اسم هر دوی‌مان را نوشت و بعد یک اتاق توی مسافرخانه‌ای که نزدیک مؤسسه بود کرایه کرد. من و مهدی از صبح می‌رفتیم سر کلاس، ناهار می‌آمدیم مسافرخانه، یک چیزی می‌خوردیم تا شب که خسته و هلاک برمی‌گشتیم. پخت‌وپز در آن شرایط، کم برای مامان زحمت نداشت، اما همهٔ این سختی‌ها، پای علاقه و مهر مادری‌اش رنگ می‌باخت.

یک ماه مانده به کنکور مریض شدم. وقتی دکتر رفتیم، گفت: «از اضطراب و دل‌شوره‌ست.» درست گفته بود، اما این اضطراب و دل‌شوره و دنبالش آن مریضی، از هول‌وهراس کنکور نبود؛ همه‌اش برای این بود که اعلام کردند دخترها حق ندارند با چادر بیایند کنکور بدهند. حتی بعضی‌ها می‌گفتند: «چادر که جای خود داره، نمی‌ذارن باحجاب بری.» تا بیاید به روز کنکور برسد، فکر اینکه می‌توانم شرکت کنم یا نه، مثل خوره افتاده بود به جانم. دم‌دمای آخر معلوم شد به این بهانه که کسی تقلب نکند رفتن با چادر ممنوع شده. کلاس خیاطی رفته بودم، نشستم و برای خودم یک مقنعهٔ بلند تا سر زانو دوختم، چون رنگ مشکی را هم قدغن کرده بودند، یک مانتو و شلوار سرمه‌ای‌رنگ پوشیدم و رفتم. هم من، هم مهدی درسمان را خوب خوانده بودیم و در حد توانمان، حتی بیشتر تلاش کرده بودیم. کنکور را راحت و بی‌دردسر دادیم. منتظر بودیم جواب‌ها بیاید. برایمان مهم بود، اما نه آن‌قدری که اگر قبول شدیم ذوقکی بشویم و اگر قبول نشدیم کام تلخ کنیم و بزنیم زیر گریه. یاد گرفته بودیم توی زندگی بند این‌طور چیزها نباشیم. وقتی جواب‌ها آمد، هر دو قبول شدیم. انتخاب رشته کردیم و فرستادیم. مهدی که رتبهٔ چهارم را آورده بود، پزشکی دانشگاه پهلوی شیراز قبول شد و من بهداشت دهان و دندان دانشگاه ملی تهران قبول شدم. پای هیچ‌کداممان به کلاس‌های دانشگاه باز نشد؛ رنگ صندلی‌هایشان را هم ندیدیم. بعد آن‌همه شب و روز درس‌خواندن،‌ تست‌زدن،‌ کلاس‌رفتن و تهران‌ماندن حتماً می‌پرسید چرا؟ من نرفتم؛ چون گفتند باید بی‌حجاب بروم سر کلاس؛ همین شد که از خیرش گذشتم. مهدی هم نرفت؛ به‌خاطر بابا، به‌خاطر کتاب‌فروشی و به‌خاطر مبارزه. همان موقع بابا را گرفتند و فرستادند تبعید. مهدی ماند سر دوراهی؛ یا باید می‌رفت شیراز درس می‌خواند و بابا و کتاب‌فروشی را بی‌خیال می‌شد یا می‌ماند خرم‌آباد و قید درس و دانشگاه را می‌زد و می‌چسبید به کتاب‌فروشی؛ راه دوم را انتخاب کرد.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب تنها زیر باران و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابتنها زیر باران
عنوان دیگرروایت زندگی شهید مهدی زین‌‌الدین از کودکی تا شهادت
موضوعدفاع مقدس، خاطرات
نویسندهمهدی قربانی
انتشاراتانتشارات حماسه یاران
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۷/۰۸/۰۷
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۲۶.۸۶ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۷۸۷۴۶۲۲
تعداد صفحه‌ها۳۱۲ صفحه
قیمت کتاب۱۵۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

m sadat
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۹/۲۵

کتابی خواندنی از خاطرات اثرگذار زندگی شهید و مجاهدت های بی وقفه همراه با متنی روان و گیرا

۰

بریده‌هایی از کتاب

مهدی از بچگی زبان نصیحت نداشت؛ اگر می‌خواست به آدم بفهماند فلان کار بد است یا فلان کار خوب، زبانی نمی‌گفت. یک بار نشد بگوید که اول بنشین پای درس و مشقت، بعد برو پی کارهای دیگر؛ همین که جلوی چشمم از مدرسه آمده و نیامده، دفتر و کتابش را وسط اتاق ولو می‌کرد و سرش گرم نوشتن می‌شد کافی بود. کم‌کم من را همراه خودش کرد
الف. میم
۳
مهدی، من و لیلا را با همهٔ مهربانی‌ها،‌ خنده‌ها و دل‌تنگی‌هایش گذاشته بود و رفته بود؛ تنهای تنها،‌ زیر باران.
الف. میم
۳
عجله داشت. می‌خواست برود. حرف با گریه از گلویم بیرون ریخت: «پس حالا که می‌خوای بری، لااقل یه پیغامی چیزی بده تا به رزمنده‌ها برسونم.» رویم را زمین نزد. ـ من خیلی کار دارم، باید برم. هرچی می‌گم زود بنویس. هول‌هولکی گشتم دنبال کاغذ. یک برگهٔ کوچک پیدا کردم. فوری خودکارم را از جیبم درآوردم و گفتم: «بفرما برادر! بگو تا بنویسم.» ـ بنویس: «سلام، من در جمع شما هستم»
الف. میم
۳
«جان ما به دست امامه، قدرت ما دست امامه، همه‌چیز ما در کف اوست. اگر حکمی کرد باید تا سرحدِ جان هم که شده انجام بدیم. حکم امام در مورد جبهه چیه؟ ایشون می‌فرمایند: مادامی که نیاز هست، مردم به جبهه بیایند، همه باید بروند تا فرماندهان نظامی بگویند نیاز نیست...»
javad
۲
گاهی رفتارهایی از او سر می‌زد که به سن‌وسالش نمی‌خورد. برخلاف بچه‌ها که دلشان می‌خواهد دیده شوند و ازشان تعریف کنند، مهدی از توی‌چشم‌بودن بدش می‌آمد. یک بار که کفش نو خریده بود وقتی پوشید قربان‌صدقه‌اش رفتیم و به‌به و چه‌چه کردیم؛ خوشحال که نشد هیچ، ابروهایش درهم رفت. نفهمیدیم چطور غیبش زد. دور از چشم ما کفش‌ها را توی کوچه خاک‌وخلی کرده بود تا از نویی دربیایند؛ بعد پوشید.
الف. میم
۲
گفت: «می‌دونی، بعد پدر و مادرم همه‌چیزم رو مدیون آقای مدنی هستم؛ مبارزاتم، درس‌خوندنم، سپاه اومدنم. ان‌شاءالله برامون دعا کنن.» نگاه مهربانانه‌ای انداخت و با حسرت گفت: «دعا کنن شهید شم.» این چندمین باری بود که حرف از شهادت می‌زد. ته دلم خالی نمی‌شد. خودم این راه را انتخاب کرده بودم، اما غم می‌آمد و گوشهٔ دلم سنگینی می‌کرد. نگذاشتم غصه را توی صورتم ببیند. لبخندی زدم و گفتم: «بعد هفتادسال.» خندید.
الف. میم
۲
آن زمان هنوز تأثیر نظم و برنامه‌ریزی در پیشرفت کارها برایمان جا نیفتاده بود، اما انضباط رفتاری آقامهدی به‌مرور روی ما هم اثر گذاشت. سعی می‌کردیم از وقتمان درست استفاده کنیم، نظم و جدیتمان موقع کار بالا رفت و شوخی‌ها خیلی کم شد.
amirreza
۲
تابوت، پر از نور بود. جوانی از میان آن بلند شد و نشست. صورتش مثل ماه می‌درخشید. تنش را هاله‌ای از نور سبز پوشانده بود. نگاه نافذی داشت. با من حرف می‌زد، اما صدایش را نمی‌شنیدم. حرف‌هایش که تمام شد، دومرتبه توی تابوت خوابید و آن نور هم رفت.
الف. میم
۱
عجله داشت. می‌خواست برود. حرف با گریه از گلویم بیرون ریخت: «پس حالا که می‌خوای بری، لااقل یه پیغامی چیزی بده تا به رزمنده‌ها برسونم.» رویم را زمین نزد. ـ من خیلی کار دارم، باید برم. هرچی می‌گم زود بنویس. هول‌هولکی گشتم دنبال کاغذ. یک برگهٔ کوچک پیدا کردم. فوری خودکارم را از جیبم درآوردم و گفتم: «بفرما برادر! بگو تا بنویسم.» ـ بنویس: «سلام، من در جمع شما هستم» همین چند کلمه را بیشتر نگفت.
eftekharian
۰