مهدی از بچگی زبان نصیحت نداشت؛ اگر میخواست به آدم بفهماند فلان کار بد است یا فلان کار خوب، زبانی نمیگفت. یک بار نشد بگوید که اول بنشین پای درس و مشقت، بعد برو پی کارهای دیگر؛ همین که جلوی چشمم از مدرسه آمده و نیامده، دفتر و کتابش را وسط اتاق ولو میکرد و سرش گرم نوشتن میشد کافی بود. کمکم من را همراه خودش کرد