با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
عیدانه مادر

دانلود و خرید کتاب عیدانه مادر

۵٫۰ از ۱ نظر
۵٫۰ از ۱ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب عیدانه مادر  نوشته  شمیلا شهرابی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب عیدانه مادر

کتاب عیدانه مادر نوشته شمیلا شهرابی داستانی برای نوجوانان با موضوع دفاع مقدس است.

انتشارات لک‌لک با بیش از سه دهه فعالیت برای کودکان و نوجوانان، تلاش کرده است که اندیشه نسل‌های آینده را با مفاهیم پایدار که تفکر زندگی خوب و الهی را نشان می‌دهد، آشنا کند. با این رویکرد، آشنایی مخاطب یاد شده با منابع و مفاهیم دینی در دستور کار این ناشر بوده و هست. از سویی دیگر توجه دادن مخاطب به تاریخ انقلاب و برهه مهم آن، یعنی هشت سال دفاع مقدس که از قله-های تاریخ انقلاب و تاریخ سرزمین ایران است نیز مورد توجه بوده است.

نشر لک‌لک به نهاد خانواده، بسیار توجه دارد و می‌کوشد که در این مسیر نیز گام‌های مؤثری بردارد تا نهاد خانواده، به عنوان ضامن اصلی جامعه سالم، به خوبی هدایت شود.

درباره کتاب عیدانه مادر

عیدانه مادر داستانی از دفاع مقدس و دلتنگی مادری است  که بعد از سال‌ها خبر پیدا شدن پیکر فرزند شهیدش را به او می‌دهند.

 بخشی از کتاب عیدانه مادر

در باز شد. مادرش با هیجان به سمت ش آمد و بعد از روبوسی و احوال پرسی گفت: «منصوره جان، دخترم همه چیز خانه باید عوض بشود. فرش ها، نخ نما شده و پرده ها، چرک مَرد! مبل و صندلی هم بگیریم، آخر عمری! روی زمین نشستن و بلند شدن، کمردردِ من و پدرت را بیشتر می‌کند.»

منصوره با لحنی که ناباوری درآن موج می زد سر تکان داد و گفت: «چشم مادر قشنگم... چه عجب تو از این وسایل کهنه دل کندی؟!» عالیه خانم ادامه نداد و خندید و در ماشین را باز کرد و سوار شد.

تمام یک ماهِ اسفند، عالیه، درگیر خانه تکانی و تمیز کردن خانه بود. اولین سالی بود که بوی عید درخانه شان پیچیده بود. همه را بکار گرفته بود «حاج حمید، منصوره، علی شاگرد مغازه حاج حمید» حتی «منصور و ناصر» وروجک های منصوره، دخترش.

دامادش هم گه گداری، برای کمک به حاج حمید و برای کاشتن گل های بنفشه می آمد. شور و حالی به پا بود. همهٔ پرده ها را سفید و یاسی گرفت. فرش هایی با گل های برجسته، حتی لوسترها را هم عوض کرد. از این لوسترهای جدیدِ حباب دار گرفته بود. مبل و ناهار خوری و سرویس خواب و آباژور. حتی برای آشپزخانه هم یک میز سه نفرهٔ صبحانه خرید.

این همه تکاپو از عالیه، در آن سن و سال و بعد از بیست سال، خیلی بعید بود. اما خوابی که صبح بعد از نماز دیده بود، باعث شده بود که انگیزه اش دو چندانش شود.

چهارشنبه سوری رسید. عالیه، برای تمام همسایه ها، شیرینی فرستاد. از منصوره هم خواست که با دوقلوهای بازیگوش ش بیاد توی حیاط و آتش روشن کنند.

درست مثل زمانی که منصوره هنوز نرفته بود... حتی سبزه هایش را هم سبز کرده بود... برای همه، عدس کاشته بود و یک ظرف گندم هم به نیت منصور!

همهٔ اهل خانه، هم خوشحال بودند، هم نگران! مادر که دائم تکرار می کرد که امسال عید، منصور من، می آید.

زمانِ چیدن سفرهٔ هفت سین رسید.

عالیه از حمید خان خواست که امسال، هر دو با هم، سفره را تزئین کنند.

روی میز گرد، خاطره کنار پذیرایی، درست، بغل مبل ها حریر سفید پهن کرد و رویش یک رومیزی قرمز کار شده انداخت و ظرف های سفیدِ مربع شکل را با اندازه های کوچک و بزرگ را از سنجد، سماق، سیر، سکه، سرکه، پُر کرد و با وسواسی خاص روی میز چید. یه ظرف زیبا را پُر از آب کرد و یک سیب قرمز هم داخلش انداخت. سبزه‌ها را با شگردی خاص، میان ظرف ها چید تا جلوهٔ خاصی به سفرهٔ هفت سین ش بدهد، تنگ ماهی، ظرف شیرینی و آجیل...

میان همهٔ وسایل سفره، درست زیر شمعدانی ها روبروی آینه، حاج حمید با چشمانی تَر، قاب عکسی را پاک کرد. بوسه ای زده و سرجایش گذاشت.

هردو به هم نگاهی کردند، عالیه با گوشهٔ پیراهنش نم اشک را از چشمانش زدود.

دستان حاجی را در دست گرفت و با لبخندی گفت: «منصورم امسال می آید. مطمئن م!»

حاجی، کمی مردد، سؤال کرد: «عالیه تو خوبی؟»

خانم با طًره موی روی صورتش را کنار زد و گفت: «بهتر از این نمی شم.» موقع گذاشتن قرآن سر سفره، بعد از بوسیدن کتاب، عالیه با دستپاچگی رو به حمید خان، گفت: «حاجی صبر کن، عیدی بچه ها را بذاریم لای قرآن!»

حاج حمید با خنده جواب داد: «باشه، باشه! عالیه خانم... شما همیشه فکر همه چی را می کنید.»

صفحه ها را یکی یکی باز کردند. این منصوره، این آقا داماد عزیزمان، این منصور و این هم ناصر!

یک صفحه از قرآن، خود به خود باز شد. لای اون صفحه، نوزده عدد، اسکناس بود و با این اسکناس آخری، درست شد بیست تا... بیست سال، هر سال، عیدی منصور، پسرشان را لای قرآن گذاشته بودند. هردو، حاج حمید و عالیه خانم بیست سال چشمانشان به در بود.

لحظه ای که برایش ثانیه شماری می کردند، فرا رسید. موقع دعای تحویل سال، مدام، تصویرِ منصور، جلوی چشمان عالیه بود.

پسر زیبایش، در سن هیجده سالگی، با قد و بالای رعنا و چشم و ابروی مشکی، در 

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱)
کاربر ۳۳۷۸۰۶۲
۱۴۰۰/۰۶/۲۶

👌🏻👌🏻

بریده‌ای برای کتاب ثبت نشده است

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۴۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۴۰۰/۰۳/۲۹
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۶۶۸-۴۴-۶
تعداد صفحات۴۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۴۰۰/۰۳/۲۹
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۶۶۸-۴۴-۶