با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب همه نوکرها اثر محمدرضا  حدادپور جهرمی

دانلود و خرید کتاب همه نوکرها

۴٫۴ از ۱۷ نظر
۴٫۴ از ۱۷ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب همه نوکرها  نوشته  محمدرضا  حدادپور جهرمی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب همه نوکرها

کتاب همه نوکرها داستانی نوشته محمدرضا حدادپور جهرمی است که در نشر معارف به چاپ رسیده است. این کتاب داستانی است که با نگاهی امنیتی به ماجرای کربلا و حماسه عاشورا نگاه می‌کند.

درباره کتاب همه نوکرها

محمدرضا حدادپور جهرمی در کتاب همه نوکرها که پژوهشی در زمینه عاشورا پژوهشی است داستانی را روایت می‌کند که در همان ابتدا نگاه امنیتی آن توجه مخاطبان را به خود جلب می‌کند. 

داستان از زبان ضحاک بن عبدالله مشرقی روایت می‌شود. یکی از یاران امام حسین (ع) که بی‌وفایی پیشه می‌کند. او از کیفیت فرار، ریزش نیروها می‌گوید و مسیری که طی شد تا درنهایت هفتاد و دو نفر از یاران باوفای امام حسین (ع) در حماسه کربلا نزدش ماندند...

این کتاب روایت کربلا با سبک و سیاق امنیتی است که می‌توان شخصیت‌ها و رخدادهایش را حتی در تاریخ معاصر نیز بازشناخت و کنکاش کرد.

کتاب همه نوکرها را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

خواندن کتاب همه نوکرها را به تمام دوست‌داران داستان‌هایی با درون مایه مذهبی پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب همه نوکرها

یکشنبه، سیزدهم ذی‌الحجه بود. با اینکه در چند روز گذشته، اوضاع خیلی عوض شده بود، اما آرایش عملیاتی و رزمی نداشتیم؛ یعنی دستوری نرسیده بود که پوشش و آرایش را از شکل حُجاج و زائران عوض کنیم و به شکل دیگری درآوریم.

بچه‌های شناسایی، مسیر را مثل کف دستشان بلد بودند. حدوداً پیش‌ازظهر بود که به منطقه‌ای بسیار سرسبز با درختان بلند و زیبا، به نام «صفراء» رسیدیم که چشمه‌سار و جویبارهای جذابی هم داشت؛ چندان انتظار نداشتیم در بیابان‌های عربستان چنین صحنه‌های سرسبزی ببینیم. معمولاً کاروان‌های مدینه که قصد زیارت خانه خدا را داشتند، از این منطقه عبور می‌کردند.

قرار شد مسافرتی و چیریکی بمانیم؛ نه مکان خاصی را رزرو کنیم و نه هتل و مسافرخانه بگیریم. فرمانده چندان صلاح نمی‌دانست در آن سرزمین هویت ما فاش شود. به‌صورت جمعِ پراکنده مرتبط، در کمربندی آن منطقه مستقر شدیم.

یکی از بچه‌ها می‌گفت: «تعجب می‌کنم، چقد نیروهای امنیتی این شهر، کم‌تجربه و نادونن!»

پرسیدم: «چطو مگه؟»

گفت: «حداقل از چهار مسیر می‌شه به این شهر یورش برد، بدون اینکه اونا حتی فرصت کنن از خونه‌هاشون بیان بیرون. تازه! به خاطر موانع مختلف طبیعی که هست، می‌شه یه جنگ شهری تمام‌عیار راه اِنداخت؛ جوری که حدود شیش ماه طول بکشه و بعد توی شهر مخفی شد تا نتونن پیدات کنن! اونا حتی از منابع آب و زمین‌های زراعی استراتژیکشونم مراقبتای امنیتی نکردن! اینجا دیگه کجاس؟ به نظرم مردم خوش‌وخرم و بی‌عاری داره!»

حرفش درست بود. نگاه کاملی هم داشت. نامش «اَسلَم» بود و اَصالتاً تُرک. کاتبِ گُردان بود و مسئولیت نامه‌نگاری‌ها و امور بوروکراسی را برعهده داشت. معمولاً ابتدای نشست‌های مشورتی، به دستور فرمانده قرآن می‌خواند و صدای بسیار زیبایی هم داشت. خودم دیدم که در بحبوحه آتش‌باران عملیاتِ عراق، فرمانده او را در آغوش گرفت و صورتش را به صورت او چسباند و بوسید. دروغ چرا! همه به فرمانده و اسلم نگاه می‌کردند و مثل من، لابد حسادتشان گُل کرده بود.

یکی از اقوام اسلم هم در گردان بود. او هم تُرک بود و نامش «واضح». این‌قدر شجاع و کاربلد بود که معمولاً وقتی گلوله‌باران می‌شدیم، خم نمی‌شد و سریع رد می‌شد و خودش را به آن طرف خط می‌رساند. فرمانده، واضح را زمانی بوسید و در آغوش گرفت و فشارش داد تا خستگی از تنش بیرون برود، که واضح زمین خورده بود و از ناحیهٔ کتف و سینه مجروح شده بود.

بگذریم. نماز ظهر را که خواندیم، دو نفر با ظاهری بسیار جذاب، از اهالی مدینه، به ما پیوستند. اولش تعجب کردم که چرا مستقیم به دیدار فرمانده رفتند؛ اما وقتی چیزی را از زیر لباس درآوردند و به فرمانده نشان دادند، فهمیدیم که خودی هستند و با فرمانده سروسِرّی دارند. محتوای چیزی که به فرمانده نشان دادند، ظاهراً حاصل آنالیز دقیقی بود که از رسانه‌ها و افکار عمومیِ آنجا داشتند.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۱)
کاربر ۳۰۸۱۸۴۱
۱۴۰۰/۰۲/۰۹

این کتاب واقعا زیباست از جایی نگاه میکنه که قول میدم اینطوری نگاه نکرده باشید چند سال از خوندنش گذشته ولی هنوز تاثیر عمیقش باقیه

کتاب باز
۱۴۰۰/۰۵/۲۸

عالی عالی عالی حادثه ی کربلا رو در زمان واقعی شبیه سازی میکنید، خوندن این کتاب برای هر انقلابی واجبه. جذاب و روان و اموزنده

آر-طاقچه
۱۴۰۰/۰۸/۰۲

بسیار خوب با خلاقیت نوشته شده است

مریم
۱۴۰۰/۰۶/۱۹

سلام کتاب خوبی هست ولی نامیرا یه چیز دیگه هست

Ho3ein Mosavi
۱۴۰۰/۰۷/۱۸

سبک متفاوتی داره کتاب شروع کنین حتما میخونین تا اخرش اما خب من انتظار بیشتری داشتم بخاطر کتاب های قبلی که از اقای حدادپور خونده بودم

•سِدْهـٰادِمْ•
۱۴۰۰/۰۲/۲۲

برخلاف اکثر کتاب های عاشورایی نویسنده از زاویه امنیتی حادثه رو نوشته ولی یه خورده خسته کننده اس چون کش داده شده داستان اما اونقدا هم بد نیست ولی نمیشه حتما توصیه کرد

Ftm B
۱۴۰۰/۰۴/۲۵

سلام می شه تو بی نهایت بذارین

مطهره لطفی
۱۴۰۰/۰۵/۰۷

ممنون بابت انتشار آثار این نویسنده برجسته و قراردادن آثارشون در طاقچه بینهایت💙💚💛🧡💜

narges
۱۴۰۰/۰۲/۰۴

اگه اهل کتابهایی هستید که اولش نفهمید راجب چیه و کیه اما پایان جذابی داره این کتاب رو مطالعه کنید

mobina
۱۴۰۰/۰۵/۱۱

کتاب چرا تو رو هم بیارین❤❤

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۹)
بدنم یخ کرد وقتی فهمیدم جوری رسانه‌ها و بزرگانشان آن‌ها را شست‌وشوی مغزی داده بودند که حتی فکر می‌کردند بچه‌های ما که در خاک خودشان سالیان سال از آن‌ها دفاع کردند و برای‌شان زحمت کشیدند، الان شدند تاراج‌کننده آب‌وخاک و دزد گردنه!!
راحله
حالا که سال‌ها از آن روزها گذشته، دارم می‌فهمم که مشکل من همین‌جا بود که ایشان را با «دل» م پذیرفته بودم و واقعاً دوستش داشتم نه با «اعتقاد عقلی» و «ایمان باطنی»! من فقط فرمانده را «دوست» داشتم، وگرنه جوری نبودم که بتوانم همهٔ تصمیماتش را بپذیرم و بی‌چون‌وچرا بگویم چشم!
راحله
اما فقط می‌گفت: «دنیاس دیگه! اینام مردم دنیان! بنده‌های خدا گرفتارن! اما خدا کنه پشیمون نشن. خدا کنه گرفتاری و کاری مهم‌تر از ما داشته باشند؛ وگرنه خیلی پشیمون می‌شن؛ چون کسی که تو بحرانا از کسایی که دارن مقاومت می‌کنن حمایت نکنه و خودش رو به خواب بزنه، زیر لگد دشمنش از خواب بیدار می‌شه! لگد دشمن مثِ حرف و نصیحت و پیغوم و پسغوم ما نیست!»
راحله
تنها صحنه‌ای که خیلی من را خجالت زده کرد و هر وقت یادم می‌آید بیچاره می‌شوم، لحظه‌ای است که یک پسر حدود شش‌هفت‌ساله به نام «عبدالله‌بن‌حسن»، برادرزاده اباعبدالله، از بین آن‌همه کفتار و شغالِ گرسنه و وحشی، خودش را به‌موقع به اباعبدالله (ع) رساند و آن لحظه، جان ارباب را نجات داد. نگذاشت شمشیر، مستقیم به سر ارباب بخورد، دستانش را سپر کرد. داغانم کرد! آتشم زد.
Samadi
فرمانده گفت: «نیازشون رو برطرف کنین؛ چون الان تو شرایط جنگ و جدال باهاشون نیستیم و دلیلی برا ایجاد یا تشدید خصومت نداریم، اما، اون روزی رو می‌بینم که اگه قرار باشه بجنگیم، اولین کسایی که جلومون صف می‌کشن، کسایی هستن که پای میز مذاکرات باهامون می‌شستن و گپ‌وگفت می‌کردن!»
راحله
«کسی می‌تواند پیروزی خود را بعد از هر عملیاتی تضمین کند که بتواند زنان و کودکان را در جنگ شهری و دعواهای بین‌المللی به شکل صحیح و حساب‌شده وارد معرکه کرده و به‌موقع، از گود خارج کند
راحله
رقبای ما بلد بودند و توانسته بودند که مردم را بی‌تفاوت بار بیاورند. این‌قدر بی‌تفاوت که تا مدت‌ها بعد از عملیات، هیچ «تحلیل» ی دربارهٔ فداکاری‌ها و رشادت‌های بچه‌ها و شخص فرمانده نکنند؛ چه برسد به «تجلیل»! حتی بلافاصله بعد از اینکه بفهمند کار تمام شده، روز از نو، روزی از نو! خیلی عادی بروند سراغ بازار و کسبشان و به زندگی سگیِ معمولی‌شان ادامه بدهند
راحله
داشتیم به سمت گرگ‌هایی می‌رفتیم که بره‌های خودمان هم آب به آسیابشان می‌ریختند، چه برسد به اینکه... .
راحله
حالا که سال‌ها از آن روزها گذشته، دارم می‌فهمم که مشکل من همین‌جا بود که ایشان را با «دل» م پذیرفته بودم و واقعاً دوستش داشتم نه با «اعتقاد عقلی» و «ایمان باطنی»! من فقط فرمانده را «دوست» داشتم، وگرنه جوری نبودم که بتوانم همهٔ تصمیماتش را بپذیرم و بی‌چون‌وچرا بگویم چشم!
M.S.H

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۶۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۲,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۱/۲۹
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۴۱-۱۴۲-۴
تعداد صفحات۱۶۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۲,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۱/۲۹
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۴۱-۱۴۲-۴