با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب بی برادر اثر بهزاد دانشگر

دانلود و خرید کتاب بی برادر

شهید مدافع حرم جواد محمدی به روایت دوستان و همرزمان

۵٫۰ از ۵ نظر
۵٫۰ از ۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب بی برادر  نوشته  بهزاد دانشگر  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب بی برادر

کتاب بی برادر نوشته بهزاد دانشگر است. کتاب بی برادر داستان زندگی و روابط شهید مدافع حرم جواد محمدی به روایت دوستان و همرزمانش است.

درباره کتاب بی برادر

جواد محمدی از جوانان انقلابی در شهر درچه اصفهان بود. او از همان دوره نوجوانی انقلابی و فعال بود و جذب پایگاه های بسیج شد و بعدها وارد سپاه پاسداران شد. این کتاب شرح زندگی و روابط پرعاطفه ایت شهید بزرگوار با دوستان همرزمانش است.

روایت‌ها مستقل هستند اما به گونه به هم آمیخته شده‌اند که مانند یک پازل ابعاد مختلف شخصیت این شهید بزرگوار را کامل می‌کنند.

خواندن کتاب بی برادر را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به زندگی شهدای مدافع حرم پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب بی برادر

به‌مرور، حضور علی کرباسی توی رفاقت‌هایمان هم کم شد و دیگر قرارهایمان دونفری بود. می‌رفتم دم خانه‌شان و می‌گفتم سلام جواد، خوبی؟ می‌گفت سلامت باشی. امرتان؟ می‌گفتم هیچی... همین طوری آمدم سری بهت بزنم. می‌گفت خوش به حال من که تو آمدی بهم سر بزنی. گفتم چاکریم آقاجواد.

بعد کمی با هم گپ می‌زدیم. من بیشتر حرف می‌زدم. از خاطره‌هایم می‌گفتم، از رفاقت‌هایم. بعد هم خداحافظی و یاعلی. بعضی وقت‌ها هم می‌نشستیم روی موتور و توی خیابان تاب می‌خوردیم.

نمی‌دانم رفاقت ما چه مرضی به جان بقیه انداخت که شروع کردند به سوسه‌آمدن. چقدر پشت سر من به جواد حرف زدند. حتی یکی از آن‌ها به جواد گفته بود تو با فلانی رفیق شدی؟ گفته بود آره. طرف گفته بود این که باهاش رفیق شدی، آدم پَستی است. گفته بودند آدم فاسدی است و چشمش پاک نیست. گفته بودند این‌ها سیگاری‌اند. گفته بودند نگذار این آدم به خانواده‌ات نزدیک بشود. این هرجا رفته، همه را فاسد کرده. اگر آدم می‌شدند، ما خودمان آدمشان می‌کردیم. تو اصلاً می‌دانی چه آدم پستی را توی خانه‌ات می‌بری و می‌آوری؟ 

جواد هیچ‌یک از این حرف‌ها و بدگویی‌ها را به من نمی‌گفت. بعدها که یک روز با زنم رفته بودیم خانهٔ باجناق جواد، یکی‌اش را گفت. یکی از همین‌ها هفتهٔ قبلش که من و جواد را با هم دیده بود، گفت آقاجواد، این‌همه با مجید این‌ور و آن‌ور می‌روید، یک شب هم بیایید خانهٔ ما. دستش را بگیر بیایید خانهٔ ما.

آن شب که خانهٔ باجناقش بودیم، جواد پرسید مجید، چرا نمی‌روی خونهٔ فلانی؟ گفتم آقاجواد، من فقط با شما و علی احمدی رفت‌وآمد خانوادگی می‌کنم. نمی‌دانم چرا بقیه توی کتم نمی‌روند.

گفت آخر همین بنده‌خدا که به من می‌گوید تو را ببرم خانه‌اش، چند سال قبل آمده بود من را دعوا می‌کرد که چرا تو را توی خانه‌ام راه می‌دهم. حالا خودش آمده دعوتت می‌کند. من وقتی این حرف را شنیدم، بدجور پکر شدم. جواد زد روی شانه‌ام و گفت دل‌خور نباش... این‌ها گاهی وقت‌ها خر می‌شوند.

اینکه می‌گویم بقیه به رفاقت من و جواد حسادت می‌کردند، مسئلهٔ غریبی نبود. از بس جواد جذاب بود برای همه. از بس همه دوست داشتند باهاش رفیق شوند. یعنی خود من وقتی با جواد رفیق شدم، چند ماه بعدش دیگر توی درچه مشهور شدم: مجید حاج‌خلیل.

ولی رفاقت هم داریم تا رفاقت. یکی باهاش رفیق می‌شوی، می‌بردت الواتی و لودگی و بی‌عاری. جواد هم ما را می‌برد گلستان شهدا، می‌برد کوه‌سفید، مزار شهدای گمنام، می‌رفتیم هیئت و مسجد.

جواد توی رفاقت دست رد به سینهٔ کسی نمی‌زد؛ ولی حدومرز رفاقت را هم نگه می‌داشت. رفیق‌شدنش‌هایش برای خوش‌گذرانی‌اش نبود. رفیق می‌شد تا در قالب رفاقت بتواند به افراد کمک کند. به‌خصوص به کسانی مثل من که از لحاظ مسائل معرفتی یا معنوی از خودش پایین‌تر بودند، در قالب رفاقت راهنمایی‌های خوبی می‌کرد.

سال‌های بعد، رفاقت من و جواد خیلی نزدیک‌تر شد. این سال‌های آخر، خودم هم مانده بودم جواد با این هیمنه، با این دبدبه و کبکبه‌اش و با این‌همه رفیق، چرا این‌قدر با من رفاقت می‌کند، چرا من را این‌قدر تحویل می‌گیرد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۳)
اَلّلهُمَّ عَجِّل لِوَلِیِکَ الفَرَج
۱۴۰۰/۰۷/۰۵

یه کتاب عالی... کتاب و شهیدی که در زندگی تاثیر به سزایی میگذارن خواندن این کتاب رو به همه عزیزان توصیه می کنم جواد محمدی شهیدی که خیلی زود باهات رفیق میشه ...! شهیدی که میتونی روی رفاقت باهاش حساب کنی.! ''من

- بیشتر
انورے
۱۴۰۰/۱۱/۰۹

عالی یکی از بهترین کتابهایی که در حوزه ادبیات مقاومت نوشته شده. ما چی میتونیم بگیم از عظمت شهدا که از همه ی هستی شون گذشتند برای اسلام و انقلاب. وقتی که برای خدا با اخلاص کار میکنی و برای همه باهر عقیده

- بیشتر
گمنام...
۱۴۰۰/۰۷/۱۷

یه کتاب و یه شهیدی که بعد از خوندن کتاب تموم زندگیت میشه انشاءالله خود آقا جواد دست همه مون رو بگیرن ❤️

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳۱)
چشم‌پاکی‌اش هم فقط توی جمع و سر کار نبود. توی خلوت هم حواسش به چشم‌وچارش بود. یکی‌دو موقعیت برایش پیش آمد که می‌شد پایش بلغزد. یک سال توی یکی از خیابان‌های اصفهان، یک رستوران راه انداخته بود برای غذای بیرون‌بر. می‌گفت شب ساعت ۱ داشته مغازه را می‌بسته که دیده زنی با سر و وضع ناجوری آمد تو که غذا دارید. گفته بود نه، غذا تمام شده. زن شروع کرده بود به درددل که یکی قرار بوده بیاید دنبالم و حالا نیامده و تنهایم. جواد دیده بود زن بدپیله است. از مغازه بیرونش کرده بود و خودش هم بی‌معطلی نشسته بود پشت ماشینش و از آنجا دور شده بود که یکهو پایش نلغزد. می‌گفت دیدم اگر بخواهم حرف را کش بدهم و نصیحتش بکنم و این حرف‌ها، شیطان کار خودش را می‌کند.
انورے
یک روز، جواد بهم گفت می‌خواهی کارت درست شود؟ گفتم آره. گفت من رفتم حرم امام‌رضا (ع) برای تو دعا کردم. خودم مجرد بودم؛ اما برای تو دعا کردم که زن خوب گیرت بیاید. حالا ببین کار خودم حل شده. تو هم برو برای باقی بچه‌ها دعا کن تا کارت حل شود. یک بار دیگر که با هم بودیم و حرف کشید به حق رفاقت، قسم خورد که تا حالا ننشسته‌ام سر نماز و اول برای خودم دعا کنم. بعد از دعا برای امام‌زمان و رهبر، اول برای رفیق‌هایم دعا کرده‌ام. اول برای شما دعا کرده‌ام، بعد برای خودم.
fazeleh
اخلاق جواد این‌طوری بود. اهل حاضری‌زدن و رفتن نبود. هرجا که می‌رفت، منشأ تحول بود. با تمام وجودش کار می‌کرد. شاید به‌خاطر همین بود که یک جا بند نمی‌شد. من می‌گویم جواد دنبال خوب کارکردن بود. اگر جایی اعتراض می‌کرد و می‌گفت این کارتان اشتباه است، به خاطر همین بود. می‌خواست کارها خوب پیش برود. خوب پیش برود که انقلاب قوی بشود؛ آن‌قدر قوی که مو لای درز کارهایش نرود. جواد دنبال تمام‌شدن نبود. اینکه برود سر کار و برگردد خانه، راضی‌اش نمی‌کرد. من می‌گویم خدا به این کارهایش نگاه کرد و شهادت را روزی‌اش کرد. انگار خدا هم می‌خواست جواد تمام نشود. خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم شاید آن شوخی‌ها و شیطنت‌هایش هم ردگم‌کنی بود! مثل ویترینی که گذاشته بود جلوی چشم همه تا باطنش معلوم نباشد، تا اخلاص و دویدن‌هایش فقط برای خدا باشد؛ همان ویترینی که پشتش اردوهای جهادی، خادمی‌ها، نوکری‌هایش توی هیئت و دویدن‌هایش برای خدا پنهان بود؛ از آن ویترین‌هایی که خیلی‌هایمان نداریم و همین فاصلهٔ ما از جواد است.
انورے
سر چهارراه، چند تایی بچه ایستاده بودند گل می‌فروختند. گفتند یک گل از ما بخر. من هم حسابی جروبحث کرده بودم و اعصاب روبه‌راهی نداشتم. گفتم برو بابا! گل بخریم چه‌کار کنیم! جواد گفت نگاه کن برادر، گل را که بخری، کمکی به این دختربچه کرده‌ای. همان موقع دستش را روی سر بچه کشید. دختربچه چهارپنج‌ساله بود. گفت عمو اسمت چیست؟ دختر گفت مریم. جواد توی همان چند لحظه با دختربچه رفیق شد. دختر هم از خوش‌اخلاقی جواد خوش‌حال شد. جواد ازش گل خرید و کمی هم اضافه‌تر پول داد. مجید مردی‌ها هم توی ماشینمان بود. او هم یکی خرید. گفت تو هم می‌خواهی؟ گفتم نه. جواد گفت اگر از این‌ها گل بخری، هم این‌ها خوش‌حال می‌شوند، هم گل را می‌بری به خانمت می‌دهی، او را هم خوش‌حال می‌کنی. هر دو جا خدا را خوش‌حال کرده‌ای. بندهٔ خدا را هم خوش‌حال کرده‌ای. بالاتر از این مگر می‌شود؟ اصلاً فرض کن مشکل مالی هم نداشته باشد. بچه است. همین که بهش توجه می‌کنی، خوش‌حال می‌شود. خوب نیست؟
fazeleh
جواد ساخته شده بود برای دلبری، برای اینکه دل به دل یک نفر بدهد و آرام‌آرام بیاوردش توی راه!
انورے
برای انتخابات ریاست‌جمهوری با موتور می‌رفتیم توی دکان‌ها و پاتوق‌ها. توی درچه تاب می‌خوردیم. می‌نشست بحث می‌کرد. من می‌گفتم جواد، داچی، تو دیوانه‌ای. می‌گفت یک رأی هم برای انقلاب یک رأی است. تو نمی‌فهمی.
انورے
. می‌گفت دوستت کسی است که وقتی کج رفتی، بزند زیر گوشت. رفیق کسی است که بگوید گفتم. اگر بگوید می‌خواستم بگویم که رفیق نیست.
انورے
بچه‌ها نشسته بودند دور همدیگر تا این یارو را ببرندش جایی و گوش‌مالی مفصلی بهش بدهند. یکی از بچه‌ها مخفیگاهش را پیدا کرده بود و داشتیم برنامه‌ریزی می‌کردیم که چطوری دوره‌اش کنیم. همه که نظر دادند، جواد گفت من مخالفم. عجله هم داشت و می‌خواست برود کارهایش را جمع‌وجور کند برای رفتن. یکی گوشه زد که می‌ترسی جواد؟ گفت نه برادر، قصاص قبل از جنایت نکنید. حالا این خط‌ونشان کشیده؛ ولی کاری که نکرده. می‌خواهی جواب خدا را چه بدهی؟ چند بار گفت قصاص قبل از جنایت نکنید و رفت. این‌طوری نبود که فکر کند قدرتش را دارم؛ پس هر کاری دلم خواست می‌کنم. برای همین هم خیلی از این اراذل دوستش داشتند. می‌گفتند جوانمرد است.
انورے
برای مدتی، مسئول خرید پادگان فلاورجان شد. حدود یک‌میلیون بهش داده بودند که مبل بخرد. قرار بود بازرس بیاید. می‌خواستند این مبل‌ها را بگذارند توی مهمان‌سرا تا جای بازرس‌ها گرم و نرم باشد. آن موقع، جواد دستش به بنایی بند بود و مرخصی گرفته بود. با این حال، بهش فراخوان دادند و گفتند به پادگان بیاید. مثل اینکه بخواهند توبیخش کنند، با عتاب گفتند چرا مبل نخریدی؟ فردا قرار است بازرس بیاید. جواد هم بی‌واهمه گفت مسئولی که می‌خواهد تنه‌اش را روی مبل یک‌میلیونی بگذارد، برای مملکت مثل شما کار می‌کند!
انورے
من می‌گویم باید توی زندگی هر آدمی، یک جواد باشد؛ یک جواد که وقتی می‌خواهی کاری را شروع کنی، ته دلت نلرزد که یعنی می‌توانم یا نه؟ یک جواد که با نمی‌توانم و نمی‌شود میانه‌ای ندارد. حالا اگر این جواد توی مجموعه‌ات باشد، دست‌وبالت باز می‌شود. آن وقت کار را بهش می‌سپاری و ته دلت آرام می‌شود.
انورے

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۲۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۱۰/۰۲
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۱۷۷۹۴-۷
دسته بندی
تعداد صفحات۳۲۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۱۰/۰۲
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۱۷۷۹۴-۷