با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب عقیق اثر نصرت الله محمودزادهoff

کتاب عقیق

نویسنده:نصرت الله محمودزادهانتشارات:نشر شهید کاظمیسال انتشار:۱۳۹۶تعداد صفحه‌ها:۲۸۰ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۰از ۲۶ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها۲۸۰ صفحه

دسته‌بندی
دفاع مقدس۱ مورد دیگر

معرفی کتاب عقیق

کتاب عقیق نوشته‌ی نصرت‌الله محمودزاده است. این کتاب زندگی‌نامه داستانی شهید حسین خرازی است. شهید حسین خرازی در هشت سال دفاع مقدس فرمانده لشکر ۱۴ امام‌حسین (ع) بود.

درباره کتاب عقیق

کتاب عقیق، زندگی‌نامه داستانی سرداری است که با یک دست لشکری را فرمان می‌داد. این کتاب زندگی و خاطرات شهید حاج حسین خرازی فرمانده دلاور لشکر امام حسین علیه السلام اصفهان می‌پردازد. در این کتاب خاطرات هم‌رزمان و سخنرانی‌های شهید خرازی جمع‌آوری شده است. در این کتاب ما با مراحل ورود او به جنگ و شکل‌گیری لشکر ۱۴ امام حسین علیه السلام و موفقیت‌هایش آشنا می‌شویم. با اقتباس از این کتاب فیلمی سینمایی نیز ساخته شده است. همچنین کتاب عقیق در سومین دوره کتاب سال دفاع مقدس، رتبه نخست بهترین کتاب دفاع مقدس را از آن خود کرد.

چرا باید کتاب عقیق را مطالعه کنیم؟

با خواندن این کتاب با زندگی‌نامه یکی از شهیدان بالامرتبه دفاع مقدس شهید حسین خرازی آشنا می‌شویم.

خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

اگر شما نیز به ادبیات پایداری و سرگذشت شهدا علاقه دارید می‌توانید از مخاطبان اصلی این کتاب باشید.

درباره نصرت‌الله محمودزاده

نصرت‌الله محمودزاده در سال ۱۳۳۵ در روستای کوهستان از توابع بهشهر در استان مازندران به دنیا آمد. تحصیلاتش را در بابل در رشته مکانیک به پایان رساند. بعد از تمام شدن جنگ تحمیلی در مقطع کارشناسی‌ارشد رشته جامعه‌شناسی در دانشگاه شهید بهشتی فارغ‌التحصیل شد. در اولین روز تهاجم عراق به ایران، به‌عنوان نیروی داوطلب در عملیات آزادسازی سوسنگرد حضور داشت. او که در عملیات هویزه در محاصره دشمن قرار گرفته بود با وقایعی مواجه شد که بعدها منجر به نوشتن اولین کتابش با نام حماسه هویزه گرديد. نصرت الله محمودزاده را در محافل ادبی به‌عنوان داستان‌نويس ادبيات پايداری می‌شناسند. برای مثال داستان سفر سرخ محمودزاده به دليل توانايی او در تلفيق عناصر داستان و زندگینامه و قدرت تاثيرگذاری اثر ممتاز و برتر شناخته شد. کتاب "تیکه‌های آینه" خاطرات دوران جنگ نصرت الله محمودزاده می‌باشد. این کتاب از چهار فصل تشکیل شده است شامل: امروز واقعه، فردای واقعه، روز واقعه، آینده واقعه. مدت نگارش كتاب ۱۰ روز بوده و به زبان اول شخص نوشته شده است. در پایان کتاب نیز اسامی شهدای بمباران شیمیایی گردان فجر به همراه چند عکس از این شهدا آورده شده است. بیش از پانزده اثر از نصرت الله محمودزاده به‌چاپ رسیده است که از جمله آثارش می توان به رقص مرگ، سنگرساز بی‌سنگر، بستر آرام هور، حماسه هویزه، مرثیه حلبچه، عقیق، رقص مرگ، سفر سرخ، مسیح کردستان، شب‌های قدر كربلای ۵،‌ جاده بهشتیان از بانه تا ماووت و بام كردستان اشاره کرد. كتاب‌ عقيق، شرح‌ زندگی ‌سراسر حماسه ‌و ايثار سردار رشيد سپاه‌، شهيد حاج ‌حسين‌ خرازی ‌است‌ كه ‌براساس ‌اظهارات ‌همسنگران ‌او و سخنرانی‌های ‌شهيد تدوين ‌شده ‌است‌. نويسنده‌ كتاب‌ جهت ‌شناختن ‌شخصيت ‌شهيد عازم‌ پايگاه‌ شهيد ردانی‌پور در اهواز می‌شود و در آنجا با علاقه ‌و عشق ‌رزمندگان ‌نسبت ‌به ‌شهيد روبه‌رو می‌گردد. وی ‌به‌ جمع‌آوری ‌مطالب ‌و واقعيت‌های موجود می‌پردازد. همسنگران‌ و همرزمان ‌شهيد از فعاليت‌های او ‌مانند: برنامه‌ريزی ‌و طراحی نقشه‌های‌عملياتی، برعهده ‌گرفتن ‌فرماندهی ‌اين ‌عمليات‌ها و عمليات‌هايی ‌كه ‌شهيد در آن ‌شركت ‌داشته ‌از جمله‌ عمليات ‌طريق‌القدس‌، بيت‌المقدس‌، فتح‌المبين‌، محرم‌ و والفجر مقدماتی سخن‌ می‌گويند. ياران ‌شهيد از روحيه‌ و برخوردهای ‌اسلامی او بسيار سخن گفته‌اند.

نصرت‌الله محمودزاده از نویسندگان نام‌آشنای کشور و از پیشکسوتان حوزه ادبیات پایداری است که به واسطه حضور مستمر در مناطق عملیاتی و ثبت و ضبط وقایع دوران دفاع مقدس، آثار درخشانی در حوزه جنگ به ویژه در شاخه گزارش‌نویسی و زندگی‌نامه داستانی خلق کرده و به نوعی در آثار خود «پشت پرده جنگ» را به تصویر کشیده است. انتشار آثار این نویسنده توانا در قالب زندگی‌نامه داستانی، افق تازهای پیش روی نویسندگان و علاقه‌مندان به حوزه ادبیات پایداری گشود و فصل نوینی در این زمینه رقم زد. چاپ و انتشار بیش از ۲۰ کتاب ارزشمند در حوزه دفاع مقدس و صدها مقاله و گزارش در مطبوعات کثیرالانتشار، حاصل ۳۰ سال تلاش بی‌وقفه نصرت الله محمودزاده در عرصه ادبیات پایداری است.

تکه هایی از کتاب عقیق

عملیات والفجر مقدماتی تعیین کننده بود. دشمن در منطقه حضور فعال داشت عبور از دل رمل‌های جنوب و غرب بستان بزرگترین مانع به حساب می‌آمد. منطقه فکه با انبوهی از لشکرهای سپاه و ارتش مواجه شد. حسین تعدادی از فرماندهان لشکر را فرخواند. عملیات که شروع شد، لشکره در وهله اول با مشکل روبرو شدند. حسین نگران عملیات بود که پشت بی‌سیم خبر شهادت حبیب‌اللهی را به او دادند به حبیب‌اللهی عشق می‌ورزید. خواست لشکر فرماندهان را ترک کند. ردانی‌پور بلند شد که مانعش شود. حسین گفت:- میدانی حبیب اللهی را از دست دادن یعنی چه؟ ردانی‌پور با حالتی جدی گفت: - شما فرمانده لشکر نیستید یک سپاه در اختیار شماست.- من سپاه را هم در خط مقدم فرماندهی خواهم کرد. ردانی‌پور ساکت شد. گذاشت که حسین برود. حسین گفت که با تانک خواهد رفت برای عبور از آن منطقه تانک بهتر عمل می‌کرد. طولی نکشید که تانکی را آماده کردند. حسین سوار بر تانک به سمت خط مقدم حرکت کرد.

نظرات کاربران

آسمان
۱۳۹۸/۰۹/۱۰

شهید خرازی کم نظیر بودن. اون خاطرشون که توی طلاییه یه ملک ازشون میپرسه میخوای بیای یا میمونی رو خیلی دوست داشتم😍

یاشهید
۱۳۹۸/۱۲/۲۹

حسین خرازی فرمانده ای که شکست ناپذیربودوبه گفته ی همرزمانش شهادت اوعراقی هاوبه خصوص ژنرال عراقی ماهرعبدالرشید(دامادصدام)راخوشحال کردوشبکه های بعثی خبرشهادت اوراهلهله کنان پخش کردند. روحت شادفرمانده ی قلبها...

shahid bi plak
۱۳۹۹/۰۱/۲۱

عالی

عاشق کتاب
۱۴۰۰/۰۹/۱۹

خیلی کتاب خوبی بود . کاش این شهدا دست منم بگیرن

رضوان
۱۴۰۰/۰۲/۱۳

حسین داشت پلاک بچه ها را تقسیم می‌کرد که به گردنشان بیندازند. هر شماره به نام یکی ثبت شد. خیلی دوید تا پلاک نظامی تهیه کند اما موفق نشد. این پلاک‌ها را از فروشگاهی در اهواز گرفته و همه را

- بیشتر
حامد
۱۴۰۱/۰۳/۲۸

کتاب شماره ی ۱۷ از طاقچه: کتاب در مورد سردار شهید حاج حسین خرزای نوشته شده و به صورت مستند و رمان گونه مارو با زندگی سردار مخصوصا در دوران دفاع مقدس آشنا میکنه! کتاب متن روانی داره و تونسته با ایجاد

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱۴)
«سرانجام، ماجرای انسان در زمین، با همهٔ فرازونشیب‌هایش پایان می‌یابد.»
محمدرضا میرباقری
پیرزنی جلو آمد. چندتخم مرغ داخل سبدش مشاهده می‌شد. سبد را به‌زرین داد و خیلی آرام گفت: «قابل شما را ندارد. از ما قبول کنید، بلکه خدا هم قبول کند. ما که نمی‌توانیم بجنگیم... بگیرش.» وقتی زرین سبد را از دستش گرفت، در چهرهٔ چروک برداشته‌اش خنده‌ای نقش بست. - شما نور چشم ما هستید. خدا پشت و پناه‌تان باشد.
محمدرضا میرباقری
مردم از خانه بیرون زده بودند. شهر تعطیل شده و کوچه‌پس‌کوچه‌های اصفهان رنگ عزا به‌خود گرفته بود. تعدادی هم لباس سیاه به‌تن داشتند. جمعیت از مقابل مسجد سید به‌راه افتاد و بعضی‌ها هم عَلَم‌وبیرق‌های محرم را با خود حمل می‌کردند. دسته‌دسته از خانه بیرون می‌آمدند و به‌جمعیت می‌پیوستند و چون رود، هرلحظه خروشان‌تر می‌شدند. این‌دسته‌ها در کنار زاینده‌رود به‌هم پیوستند. در آن صبح جمعه، زاینده‌رود آرام بود و در برابر جمعیتی که به‌سروسینهٔ خود می‌کوبید، سر تسلیم فرود می‌آورد.
خادم الرضا[۳۵۹]
کبوترها هم‌چنان سبکبال اوج می‌گرفتند و از زمین دور می‌شدند. چشم‌های تیزشان به‌افق دوردست خیره شده بود. گویی به‌سفری طولانی می‌رفتند. دیگر زمین درمیان ابرها گم شده و کبوترها رسیدند به قلب آسمان و دریای بی‌کرانش؛ جایی که خورشید نه غروب می‌کرد، نه طلوع؛ همیشه در حال تابیدن بود. پایان
خادم الرضا[۳۵۹]
دوباره به‌ضریح چسبید و گفت: «یا بی‌بی‌زهرا، قصد ازدواج دارم. آمدم شما را به‌عروسی دعوت کنم. دلم شور جبهه را می‌زند. باید برگردم. نمی‌توانم دل بکنم. فردا شب، عروسی دارم. اگر دعوتم را قبول کنید، سرافرازم خواهید کرد. بر من منّت بگذارید.»
خادم الرضا[۳۵۹]
بلند شد و لباس خاکی‌تر و تمیز و اتو کشیده را جلوی او گذاشت. بوی عطر پیچید داخل اتاق. اولین‌بار بود که ردانی‌پور چنین لباسی می‌پوشید. یک دلش در خانه‌ای بود که فقط یک شب زیر سقفش زندگی کرد، یک دلش هم در عملیاتی که در کوه‌های کردستان انتظارش را می‌کشید
خادم الرضا[۳۵۹]
حسین جملهٔ آخر را بلندتر گفت تا بقیه بشنوند. کمی تأمل کرد و ادامه داد: «قرار است تیپ امام‌حسین در این عملیات محک بخورد. می‌خواهم در دل این رمل‌ها، در این تنهایی شب، در خلوت با خدا، اول از همه خودمان در حضور بی‌بی زهرا محک بخوریم. بخوان ردانی، بخوان که دلم خیلی گرفته، خیلی. تا سپیده یک‌ساعت وقت داریم. دلم هوای دعای کمیل کرده؛ از آن دعاهایی که خودت می‌دانی.»
کاربر ۱۵۸۲۸۲۰
پیش از غروب به‌قله رسید. بسیجی‌ها از سنگر بیرون آمده و او را در آغوش گرفتند. باورشان نمی‌شد که اولین گالن توسط فرمانده لشکر به‌قله برسد.
محمد
از زمانی که امام خودش فرماندهی کل قوا را به‌عهده گرفت، جبهه‌ها حال‌وهوای دیگری پیدا کرده. انتخاب نام این عملیات بی‌دلیل نبود.» ردانی‌پور با حسین همراه شد و نام عملیات را چندبار زمزمه کرد: «فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا.»
Husain Gh
پسرم که شهید شد، من ماندم و خاطره‌هایش.
Ali Vojdani