با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
عقیق

دانلود و خرید کتاب عقیق

زندگی‌نامه داستانی شهید حسین خرازی فرمانده لشگر چهارده امام حسین (ع)

۴٫۱ از ۲۳ نظر
۴٫۱ از ۲۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب عقیق  نوشته  نصرت الله محمودزاده  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب عقیق

عقیق، زندگی‌نامه داستانی شهید حسین خرازی، به قلم نصرت‌الله محمودزاده است. شهید حسین خرازی در هشت سال دفاع مقدس فرمانده لشکر ۱۴ امام‌حسین (ع) بود.

خواندن کتاب عقیق را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

علاقه‌مندان به ادبیات پایداری و سرگذشت نامه شهدا مخاطبان اصلی این کتاب‌اند.

جملاتی از کتاب عقیق

حسین فرصت کمی برای بازسازی تیپ داشت. اکنون سپاه با چندتیپ پیاده و مکانیزه‌ای که در اختیار داشت، بهتر می‌توانست در کنار لشکرهای ارتش وارد عمل شود. تیپ‌های امام‌حسین، کربلا، نجف و محمد رسول‌الله در پیچ‌وخم این عملیات توانایی خود را بهتر نشان دادند. حسین برای تقویت تیپ بیشتر به‌مردم استان اصفهان تکیه می‌کرد. آیت‌الله طاهری، امام جمعهٔ اصفهان، در هر شرایط او را همراهی می‌کرد، حتی در مقاطعی که حسین مشکلات اساسی خود و تیپ را با او درمیان می‌گذاشت.

کسانی که فرماندهی گردان‌ها و یگان‌های مستقل تیپ را به‌عهده داشتند، در سه‌عملیات گذشته، از تجربهٔ بهتری برخوردار شدند. حسین موقعیت تیپ را به‌مرحله‌ای رساند که باید واحدهای تدارکات، توپخانه، تبلیغات، ادوات، بهداری، زرهی و تعاون و... را فعال می‌کرد. او در عملیات فتح‌المبین از نبود این واحدها متحمل مشکلات زیادی شده بود، اما با فعال شدن این واحدها در حین عملیات، کمتر دچار مشکل می‌شد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵)
آسمان
۱۳۹۸/۰۹/۱۰

شهید خرازی کم نظیر بودن. اون خاطرشون که توی طلاییه یه ملک ازشون میپرسه میخوای بیای یا میمونی رو خیلی دوست داشتم😍

h_khodadadi_t
۱۳۹۹/۰۱/۱۳

خیلی زیبا نگارش شده این کتاب شخصیت حاج حسین رو خیلی دوست دارم وقتی نامی از فرمانده برده میشه خلقیات و رفتار حاج حسین همراهش تو ذهنم نقش میبنده...چه قدر زیاد بودن اینجور شهدای متواضع که در عین بزرگی فروتن

- بیشتر
shahid bi plak
۱۳۹۹/۰۱/۲۱

عالی

یاشهید
۱۳۹۸/۱۲/۲۹

حسین خرازی فرمانده ای که شکست ناپذیربودوبه گفته ی همرزمانش شهادت اوعراقی هاوبه خصوص ژنرال عراقی ماهرعبدالرشید(دامادصدام)راخوشحال کردوشبکه های بعثی خبرشهادت اوراهلهله کنان پخش کردند. روحت شادفرمانده ی قلبها...

Rezvan
۱۴۰۰/۰۲/۱۳

حسین داشت پلاک بچه ها را تقسیم می‌کرد که به گردنشان بیندازند. هر شماره به نام یکی ثبت شد. خیلی دوید تا پلاک نظامی تهیه کند اما موفق نشد. این پلاک‌ها را از فروشگاهی در اهواز گرفته و همه را

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۱)
«سرانجام، ماجرای انسان در زمین، با همهٔ فرازونشیب‌هایش پایان می‌یابد.»
محمدرضا میرباقری
مردم از خانه بیرون زده بودند. شهر تعطیل شده و کوچه‌پس‌کوچه‌های اصفهان رنگ عزا به‌خود گرفته بود. تعدادی هم لباس سیاه به‌تن داشتند. جمعیت از مقابل مسجد سید به‌راه افتاد و بعضی‌ها هم عَلَم‌وبیرق‌های محرم را با خود حمل می‌کردند. دسته‌دسته از خانه بیرون می‌آمدند و به‌جمعیت می‌پیوستند و چون رود، هرلحظه خروشان‌تر می‌شدند. این‌دسته‌ها در کنار زاینده‌رود به‌هم پیوستند. در آن صبح جمعه، زاینده‌رود آرام بود و در برابر جمعیتی که به‌سروسینهٔ خود می‌کوبید، سر تسلیم فرود می‌آورد.
خادم الرضا[۳۵۹]
پیرزنی جلو آمد. چندتخم مرغ داخل سبدش مشاهده می‌شد. سبد را به‌زرین داد و خیلی آرام گفت: «قابل شما را ندارد. از ما قبول کنید، بلکه خدا هم قبول کند. ما که نمی‌توانیم بجنگیم... بگیرش.» وقتی زرین سبد را از دستش گرفت، در چهرهٔ چروک برداشته‌اش خنده‌ای نقش بست. - شما نور چشم ما هستید. خدا پشت و پناه‌تان باشد.
محمدرضا میرباقری
کبوترها هم‌چنان سبکبال اوج می‌گرفتند و از زمین دور می‌شدند. چشم‌های تیزشان به‌افق دوردست خیره شده بود. گویی به‌سفری طولانی می‌رفتند. دیگر زمین درمیان ابرها گم شده و کبوترها رسیدند به قلب آسمان و دریای بی‌کرانش؛ جایی که خورشید نه غروب می‌کرد، نه طلوع؛ همیشه در حال تابیدن بود. پایان
خادم الرضا[۳۵۹]
بلند شد و لباس خاکی‌تر و تمیز و اتو کشیده را جلوی او گذاشت. بوی عطر پیچید داخل اتاق. اولین‌بار بود که ردانی‌پور چنین لباسی می‌پوشید. یک دلش در خانه‌ای بود که فقط یک شب زیر سقفش زندگی کرد، یک دلش هم در عملیاتی که در کوه‌های کردستان انتظارش را می‌کشید
خادم الرضا[۳۵۹]
دوباره به‌ضریح چسبید و گفت: «یا بی‌بی‌زهرا، قصد ازدواج دارم. آمدم شما را به‌عروسی دعوت کنم. دلم شور جبهه را می‌زند. باید برگردم. نمی‌توانم دل بکنم. فردا شب، عروسی دارم. اگر دعوتم را قبول کنید، سرافرازم خواهید کرد. بر من منّت بگذارید.»
خادم الرضا[۳۵۹]
حسین جملهٔ آخر را بلندتر گفت تا بقیه بشنوند. کمی تأمل کرد و ادامه داد: «قرار است تیپ امام‌حسین در این عملیات محک بخورد. می‌خواهم در دل این رمل‌ها، در این تنهایی شب، در خلوت با خدا، اول از همه خودمان در حضور بی‌بی زهرا محک بخوریم. بخوان ردانی، بخوان که دلم خیلی گرفته، خیلی. تا سپیده یک‌ساعت وقت داریم. دلم هوای دعای کمیل کرده؛ از آن دعاهایی که خودت می‌دانی.»
کاربر ۱۵۸۲۸۲۰
«وقتی پدرش گلوی بریدهٔ رضاییان را بوسید، در برابرش احساس حقارت می‌کردم.»
Ali Vojdani
پسرم که شهید شد، من ماندم و خاطره‌هایش.
Ali Vojdani
ذکر... زیر آتش، ذکر یادتان نرود.
Ali Vojdani

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۸۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۰,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۱/۰۱
شابکundefined
تعداد صفحات۲۸۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۰,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۱/۰۱