با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب سربلند اثر محمدعلی جعفری

دانلود و خرید کتاب سربلند

روایت زندگی شهید مدافع حرم محسن حججی

۴٫۵ از ۳۵۶ نظر
۴٫۵ از ۳۵۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب سربلند  نوشته  محمدعلی جعفری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب سربلند

کتاب سربلند نوشتهٔ محمدعلی جعفری است. نشر شهید کاظمی این کتاب را روانهٔ بازار کرده است. این اثر، زندگی شهید مدافع حرم، محسن حججی، را روایت می‌کند. در این کتاب، روایت زندگی یک جوان ۲۷ساله را می‌خوانید.

درباره کتاب سربلند

کتاب سربلند روایتی است از انتخاب‌های محسن حججی در زندگی که او را به آنچه می‌خواست، رساند؛

روایتی به زبان دوستان و نزدیکان و آنهایی که چند صباحی با این فرد بوده‌اند و در کنار او زیسته‌اند و با اشک‌ها و لبخندهایش گریسته یا خندیده‌اند.

محمدعلی جعفری کتاب سربلند را در ۶ بخش نوشته است. در انتها نیز آلبوم تصاویر و اسناد قرار داده شده است.

این کتاب به‌وسیلهٔ دوستان، همکاران و اقوام و خانوادهٔ محسن حججی روایت شده است.

کتاب، تاکنون به چاپ شانزدهم و شمار ۴۰۰۰۰ نسخه رسیده است.

اما محسن حججی که بود؟

محسن حُجَجی (۲۱ تیر ۱۳۷۰ – ۱۸ مرداد ۱۳۹۶) یک نظامی از نیروهای ایرانی موسوم به «مدافع حرم» بود که در عملیاتی در گذرگاه مرزی الولید (منطقهٔ مرزیِ بین سوریه و عراق) به‌وسیلهٔ نیروهای داعش به اسارت در آمد و پس از دو روز به قتل رسید.

خواندن کتاب سربلند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

خواندن این کتاب را به دوستداران کتاب‌های خاطرات و زندگی‌نامه پیشنهاد می‌کنیم.

بخش‌هایی از کتاب سربلند

«جوجه‌رنگی‌ام لِه‌ولَوَرده و بی‌جان افتاده بود روی زمین. داشت می‌مرد. نوکش کج شده بود. چشم‌هایش را باز نمی‌کرد. هی می‌لرزید و می‌پرید بالا. من اشک می‌ریختم و داد می‌زدم سر محسن. هفت‌هشت‌ساله بودیم؛ شاید کمی بیشتر یا کمتر. تابستان‌ها جوجه می‌گرفتیم و سرمان بهشان گرم می‌شد. آن روز هم با محسن جوجه‌هایمان را برده بودیم توی کوچه. دوست محسن پایش را گذاشته بود روی جوجه‌ام و من از چشم او می‌دیدم. محسن نگاهی کرد به من، نگاهی به جوجه. رفت و یک آجر برداشت و آورد کوبید توی سر جوجه. چشم‌هایم را بستم و جیغ زدم. یک‌بند بدوبیراه می‌گفتم. آمد از دلم درآورد. گفت: «داشت زجر می‌کشید.‌ کشتمش تا اذیت نشه.»

سه سال از من بزرگ‌تر بود. هم‌بازی بودیم. گاهی اسب می‌شد و سوارش می‌شدم. خیلی می‌خندیدیم. داد می‌زدم: «برو حیوون.» غرغرو نبود. ناراحت نمی‌شد. زیاد هم دعوا می‌کردیم. تا دلتان بخواهد. آب می‌پاشیدیم به هم. کتاب‌های هم را خط‌خطی و پاره می‌کردیم.

یک بار دعوا خیلی جدی شد. محسن پارچ آب را خالی کرد روی کتاب زهره. کل کتاب خیس شد. باهاش قهر کردیم. خودش آمد منت‌کشی. گفت: «خیلی اشتباه کردم. دیگه از حد گذشت.»

دیدیم بدون اینکه چیزی توی دستش باشد، بهمان آب می‌پاشد. مانده بودیم چطوری این کار را می‌کند. بعد فهمیدیم انگشترش آبپاش است. حباب پر از آب زیر انگشتر را فشار می‌داد. می‌پاشید توی صورتمان و دِ بدو... فرار می‌کرد. ما هم دنبالش.

اگر سر کنترل تلویزیون بگومگو نمی‌کردیم روزمان شب نمی‌شد! آخرش هم پدرم می‌آمد و کنترل را از همه‌مان می‌گرفت. توی یکی از همین کش‌وقوس‌ها بود که من تلویزیون را انداختم. خرد و خاکشیر شد.

بچه که بودیم و بستنی می‌گرفتیم، سهم خودش را می‌خورد و با آن قیافهٔ نی‌قلیانی‌اش خیلی مظلومانه به ما نگاه می‌کرد. دلم خیلی به حالش می‌سوخت. بستنی‌ام را می‌دادم بهش. نامردی نمی‌کرد؛ تا چوبش را هم خوب لیس نمی‌زد ول نمی‌کرد. تازه می‌فهمیدم سرم کلاه گذاشته.

با این‌همه، وقتی می‌گویند محسن، اولین چیزی که به یادم می‌آید عبادت‌هایش است. با فاصله نماز می‌خواند. نماز مغربش را می‌خواند و عشا را می‌گذاشت یک ساعت بعد. ظهر و عصر هم همین‌طور. می‌گفت سنت پیامبر است.

روی حجابمان غیرت به‌خرج می‌داد. می‌گفت: «مانتو هر چقدر هم بلند و گشاد باشه؛ آخرش چادر نمی‌شه؛ میراث خاکی حضرت زهرا چادره. شما باحجاب باشید، چهار نفر هم که به شما نگاه کنند یه‌ذره حجابشون رو خوب می‌کنن.»

دوازده سالم بود که با مؤسسهٔ شهید کاظمی به اردوی راهیان‌نور رفت. عکسی از ابراهیم همت با یک عروسک برایم آورد. آن عکس تلنگری شده بود که به شهدا علاقه پیدا کنم. محسن گفت: «این عکس رو بذار جلوی چشمت و نگاش کن. از شهدا الگو بگیر واسه زندگی.»

خیلی دوست داشتم بروم راهیان‌نور. نشد تا اینکه دوران دانشجویی قسمتم شد. مدام بهم پیام می‌داد. خیلی خوشحال شده بود. می‌گفت: «یادت باشه این سفری که رفتی سفر عادی نیست؛ تا می‌تونی استفاده کن.» یک بار پیام داد که حس می‌کنم الان جای خیلی خوبی هستی. کنار شهدای تازه تفحص‌شده بودم. گفت: «کجایی؟» گفتم: «کنار شهدای گمنامم.» خیلی خوشحال شد که در آن لحظه به من پیام داده است. گفت: «برام خیلی دعا کن.» چند ساعت بعد بهش پیامک زدم: «محسن من الان شلمچه‌ام.» گفت: «غروب شلمچه خیلی قشنگه.» وقتی این پیام‌ها را می‌داد بیشتر به عظمت جایی که رفته بودم پی می‌بردم.

سرباز که بود مادرم برایش لواشک و آجیل می‌خرید و می‌فرستاد. نامه هم می‌نوشت و می‌گذاشت رویش. ما هم یکی دو خط زیر نامه باهاش احوال‌پرسی می‌کردیم.

رفتیم دزفول دیدنش. بیرون پادگان ایستاده بودیم منتظرش. من و زهره با موبایل فیلم می‌گرفتیم تا لحظه‌ای که می‌آید سمتمان ثبت شود. شلوغ می‌کردیم: «تا دقایقی دیگر محسن وارد می‌شود... میوسن داره میاد... اوناهاش!...»»

وصالِ ماه
۱۳۹۸/۰۶/۱۱

طاقچه جان ممنون🙏🙏🙏 کتابهایی که اخیرا اضافه شده عالی هستند🌷🌷🌷 در حالِ مطالعه کتاب هستم(نسخه چاپی )نزدیک به نصف کتاب رو مطالعه کردم. بعید میدونم بشه این کتاب رو بدون اشک خواند. شاید علت تاثیرگذاری اش ،هم عصر بودن با شهید باشه. تاثیر گذار و

- بیشتر
نون صات
۱۳۹۸/۱۲/۱۴

بسمه اول از همه در رابطه با موضوع کتاب قید کنم که اصولا خواندن کتاب های "سیره" رو پیشنهاد میکنم. هرچقدر هم نویسنده در قلم زدن ناتوانی داشته باشه، بازهم خود ماهیت سیره زندگی این‌ افراد قابل تامله. در رابطه با نحوه

- بیشتر
باران
۱۳۹۸/۱۲/۰۶

من نسخه چاپی این کتاب رو خوندم، نمیتونم توصیف کنم چقدر لذت بردم رنج بردم غصه خوردم خندیدم ذوق کردم شوق پیدا کردم حسرت خوردم ، توی فصل آخر هم به یاد اباعبدلله آب شدم. عزیز پرپرم امنیتمو مدیونتم شهید

- بیشتر
باران
۱۳۹۸/۰۶/۱۶

بدون اغراق یکی از بهترین کتاب هایی که تا به حال خوندم، با خواندنش گریه کردم و خندیدم و به خاطر داشتن همچنین آدم هایی با روح بلند به دنیا امیدوار شدم، امیدوارم یادبگیریم شده خیلی کم یاد بگیریم ازشون

- بیشتر
کاربر X
۱۳۹۹/۰۳/۲۶

کامل نخوندم ولی خیلی دوسش دارم، شهید حججی رو با اینکه خیلیا نمیشناختن با شهادتشون شور عجیبی تو دلهای مردم افتاد که این نشون میده حضرت بقیه الله ارواحنا فداه عنایت قلبی به ایشون داشتن، وقتی آدم از قبل عاشق

- بیشتر
dsh
۱۳۹۸/۰۸/۲۷

وقتی خوندم از خودم خجالت کشیدم...

منتظر
۱۳۹۸/۰۶/۱۸

دوست داشتنی ترین دوست من . . . تو دو سال آخر داشت اوج می گرفت دیگه مثل ما مال این خاک نبود مصداق این بیت بود . چنین چمن نه سزای چو من خوش الحانی است روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

شهـــ گمنام ــــید
۱۳۹۹/۰۶/۰۳

دعا کن منم شهید بشم.... اربا ارباااا

Mahdi_yar
۱۳۹۸/۰۸/۱۸

نسخه چاپی رو زمستان سال گذشته خریداری و مطالعه کردم. در یک بیت: در کوی عشق،شوکت شاهی نمیخرند اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

راصیه
۱۳۹۸/۰۶/۱۳

چی بگم وقتی هر روز چند صفحه شو میخونم که عهد هامو با بهترین رفیق دنیا یادم نره یعنی بگم عااااالی بود محشر بود بی نظیر بود ظلم کردم به کتاب ‌ شهید حججی یه انتشارات دیگه این کتاب چاپ کرده

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۴۰۷)
می‌گفت: «اگه کتاب بخونید، معرفتتون زیاد می‌شه؛ اون‌وقته که ایمانتون قوی می‌شه.»
باران
با لهجهٔ نجف‌آبادی غلیظ گفت: «خره! اگر شهید نشیم، می‌میریم.»
باران
هر روز پیش از بیرون‌آمدن از برجک با دعای محسن کارمان را تمام می‌کردیم. یکی از دعاهایش عجیب دلم را لرزاند: «خدایا! مرگی بهمون بده که همه حسرتش رو بخورن!»
محمدحسین
لحظهٔ آخر که می‌خواست برود، گفت: «اگر غم و اندوهی به دلتون اومد، یاد غم و اندوه حضرت زینب بیفتید و با قرآن خودتون رو آروم کنید.»
باران
پدر شهید تا من را دید، در آغوشم گرفت که تو بوی محسنم را می‌دهی. ازم پرسید: «چی از محسن آوردی؟» مانده بودم چه جوابی بدهم. خودم را راحت کردم که بروید قرارگاه و آنجا ببینیدش. قسمم داد که تو را به این بی‌بی بگو. عاجزانه ازش خواستم که این را از من نخواهد. تیر خلاص را زد. دستش را انداخت داخل شبکه‌های ضریح و گفت: «من همهٔ محسنم رو به این بی‌بی دادم؛ اگه بگی یه ناخن یا یه تار موش رو آوردی برای من کافیه!» نفسم را به‌زور دادم بالا. سرم را انداختم پایین و گفتم: «سر که نداره هیچ؛ بدنش رو هم مثل بدن علی‌اکبر ارباًاربا کرده‌ن!» پدر شهید برگشت سمت ضریح و گفت: «بی‌بی جان این هدیه رو از من قبول کن!»
F313
خداوندا! روزی از تو شهادت می‌خواهم که از همه‌چیز خبری هست، الّا شهادت
F313
گفتم: «خدا آخر و عاقبت ما رو هم به‌خیر کنه.» گفت: «چرا می‌گی آخر و عاقبت؟ چرا نمی‌گی الان؟ فردا برای عاقبت‌به‌خیری دیره، همین الان از خدا بخواه که شهید بشی.»
F313
دوباره فریاد زدم که کجای اسلام می‌گوید اسیرتان را این‌طور شکنجه کنید؟ نمایندهٔ داعش گفت: «تقصیر خودش بوده!» پرسیدم: «به چه جرمی؟» بریده‌بریده جواب می‌داد و حاج‌سعید ترجمه می‌کرد: «از بس حرصمون رو درآورد، نه اطلاعاتی به ما داد، نه اظهار پشیمونی کرد، نه التماس کرد! تقصیر خودش بود با اون چشم‌ها و لبخندش!» ترس و دلهره از چشمان آن داعشی بیرون می‌زد.
F313
«دست دهنده هیچ‌وقت خالی نمی‌مونه.»
F313
از قدیم رسم بود کاسب‌ها بعد از نماز صبح در مسجد یک ساعتی درس مکاسب می‌خواندند و بعد درِ مغازه‌شان را باز می‌کردند. هم خیر و برکت می‌آورد برای کسب وکارشان، هم معاملاتشان به حرام نمی‌افتاد.
سادات

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۶۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۶/۱۳
شابک۹۷۸۶۰۱۰۰۰۰۰۰۰
تعداد صفحات۳۶۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۶/۱۳
شابک۹۷۸۶۰۱۰۰۰۰۰۰۰