با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
اسم تو مصطفاست

دانلود و خرید کتاب اسم تو مصطفاست

۴٫۶ از ۱۱۸ نظر
۴٫۶ از ۱۱۸ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب اسم تو مصطفاست  نوشته  راضیه تجار  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب اسم تو مصطفاست

در کتاب اسم تو مصطفاست، زندگی‌نامه داستانی شهید مصطفی صدرزاده را به روایت همسرش، سمیه ابراهیم‌پور و قلم راضیه تجار می‌خوانید.

خلاصه کتاب اسم تو مصطفاست

راضیه تجار با قلم شیوا و زیبای خود داستان زندگی این شهید بزرگوار را از زبان همسرش نوشته است. از زمانی که مصطفی و سمیه که یکی زاده شمال و دیگری زاده جنوب بود باهم در تهران آشنا شدند و پیمان عشق بستند تا زمانی که روح یکی آنقدر بزرگ شد تا دیگر در پوست خودش نگنجید و به معراج رفت. 

کتاب اسم تو مصطفاست برای چه کسانی مناسب است

 اگر به خواندن داستان‌های واقعی از زندگی بزرگمردان و شهدای جنگ تمیلی علاقه دارید این اسم تو مصطفاست یکی از بهترین کتاب ها در این زمینه است.

درباره راضیه تجار

راضیه تجار، نویسنده، محقق و از اعضای هیئت موسس انجمن قلم ایران است. او روان‌شناسی خوانده و در عرصه نویسندگی فعالیت می‌کند. البته تا کنون مسئولیت‌های ادبی و هنری متعددی را هم بر عهده داشته است. از آثار راضیه تجار می‌توان به کتاب‌های «کوچه اقاقیا»، «نرگس‌ها» و «هفت بند» اشاره کرد. راضیه تجار از نویسندگان برگزیده حوزه دفاع مقدس شناخته شده است.

جملاتی از کتاب اسم تو مصطفا است

اینجا بر لبهٔ سنگ سرد نشسته‌ام و زیر چادر، تیک‌تیک می‌لرزم. آن گل آفتابی که در چشمان تو افتاده، یک ذره هم گرما به تن من نمی‌بخشد. انگار با موذی‌گری می‌خواهد دو خط ابروی تو را به هم نزدیک‌تر کند و دل مرا بیشتر بلرزاند. می‌دانی که همیشه در برابر اخمت پای دلم لرزیده. تا اینجا پای پیاده آمدم. از خانه‌مان تا بهشت رضوان شهریار ده دقیقه راه است، اما برای همین مسافت کوتاه هم رو به باد ایستادم و داد زدم: «آقامصطفی!» نه یک بار که سه بار. دیدم که از میان باد آمدی، با چشم‌هایی سرخ و موهایی آشفته. با همان پیراهنی که جای‌جایش لکه‌های خون بود و شلوار سبز لجنی شش‌جیبه. آمدی و گفتی: «جانم سمیه!»
گفتم: «مگه نه اینکه هروقت می‌خواستم جایی برم، همراهی‌م می‌کردی؟ حالا می‌خوام بیام سر مزارت، با من بیا!» شانه‌به‌شانه‌ام آمدی.
به مامان که گفتم فاطمه و محمدعلی پیش شما باشند تا برم بهشت رضوان و برگردم، با نگرانی پرسید: «تنها؟!»
ـ چرا فکر می‌کنی تنها؟
ـ پس با کی؟
ـ آقامصطفی!
پلک چپش پرید: «بسم الله الرحمن الرحیم.» چشم‌هایش پر از اشک شد. زیر لب دعایی خواند و به‌سمتم فوت کرد. لابد خیال کرد مُخَم تاب برداشته...

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵۹)
شهـــ گمنام ــــید
۱۳۹۹/۰۹/۱۷

این کتاب بی نهااایت زیبا و تاثیر گذار بود👌 هم باهاش اشک ریختم، هم خندیدم... خدا به خانواده شهدا، بخصوص همسران شهدا اجر جزیل و صبر زینبی بده... سید ابراهیم ، باور دارم که شما زنده ای من مرده.....برادر شهیدم، دعا کن

- بیشتر
م.م پویا
۱۳۹۹/۰۵/۲۵

عکس شهید در کنار در ورودی سپاه شهرستان ما همیشه به من لبخند می زند گاه گاهی که مسیرم به آنجا می افتد چهره مصمم مصطفی را می بینم خوش به حالش می گویم و می اندیشم که او عمر

- بیشتر
خادم‌الشهداء
۱۳۹۹/۱۰/۰۸

خوندن خاطرات شهدا از زبان همسرشون یه چیز دیگه اس... 😍👌🏻 این کتابها واقعا عالی و آموزنده اند❤️ چندتا کتاب عاشقانه شهدایی دیگه هم بهتون پیشنهاد میکنم: عهد کمیل خداحافظ سالار یادت باشد قصه دلبری شوکران بی تو پریشانم و....

کاربر ۸۷۴۴۹۸
۱۳۹۸/۱۲/۲۹

وقتی کتاب و میخونی احساس میکنی داری با سمیه خانم و آقا مصطفی زندگی میکنی. عالیه عالی

mohammadjavadhosseini
۱۳۹۹/۰۸/۱۱

خیلی خیلی جالب بود، چقدر راحت با دشواری های زندگی برخورد میکردن! چقدر راحت میگذشتن و کنار میومدن ... خداروشکر که همچین ادمایی هستن

malihe
۱۳۹۹/۰۳/۰۱

فوق العاده بود ساعت یازده شب کتاب رو خریدم و الان ۷ و ۲۸ دقیقه صبح تمام کردم فقط چندساعتی خوابم برد این یعنی جذابیت کتاب در حد مطلوب بود و ۱۰۰ صفحه اخر با اشک بود . امیدوارم شهدا

- بیشتر
دِلنشان
۱۳۹۹/۰۵/۲۰

زندگی شهید از زبان همسرش به قلم بسیار جذابی نوشته شده من بارها این کتاب راخوندم عالی هست.

davood
۱۳۹۸/۱۲/۱۶

بسیار عالی.توصیه میکنم حتما بخونید.

tadai
۱۳۹۹/۱۲/۱۲

خب اگر بخواهم کتاب رو نقد کنم، میتوانست خیلی لحن شاعرانه تری داشته باشه، اطلاعات بیشتری از شهید بده و به یه زاویه دید کوچیک بسنده نکنه. اما در مورد خود شهید من با خیلی از صحبتهای داخل کتاب مخالفم

- بیشتر
Arefeh
۱۳۹۹/۰۳/۳۰

روایت از زبان خود همسر شهید خیلی کتاب رو تاثیر گذار کرده بود. به قدری خاطرات ملموس بیان می شدن که با هر جمله میتونستی خودت رو جای همسر شهید بزاری و با هر عبارت گریه کنی.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳۳)
تهدید سردار سلیمانی، فرماندهٔ سپاه قدس علیه آمریکا: «هرکدام از شما که می‌آیید تابوت خودتان را هم بیاورید.»
𝑬𝒍𝒏𝒂𝒛
«بسم الله الرحمن الرحیم.»
ajool
درحالی‌که بغلم کرد گفت: «یعنی بابا شهید شده؟
کاربر ۱۹۵۲۲۵۹
مامان خیلی شاد و شنگول بود، گرچه مضطرب هم بود. به قول خودش، اولین فرزندش قرار بود عروسی کند. می‌گفت: «این پسر از اونایی نیست که بگم نه پشت داره نه مشت، هم خونواده‌ش پشتش هستن هم پیداست که جَنَم داره.» ظاهراً به دل مامان نشسته بودی. سجاد و سبحان هم که قبولت داشتند، مخصوصاً سبحان. بابا هم که سکوتش داد می‌زد راضی است. فقط می‌ماند من اصل‌کاری! من هم که بالاخره بله را گفتم و مجوز عبورتان را دادم
خانم کوج‌گانی
می‌دانستم آنجا پنج شهید گمنام دفن‌اند. پیاده شدیم. شهدا بالای بلندی بودند و تو رفتی سمتشان. من هم آمدم، حتی جلوتر از تو از پله‌ها رفتم بالا. فاطمه بغل تو بود. با خودم فکر کردم داری می‌آیی، یک لحظه به عقب که برگشتم دیدم همان پایین ایستاده‌ای و داری انگشت اشاره‌ات را تکان می‌دهی، انگار به دعوا. بلند گفتم: «نمیای بالا؟» دوسه پله آمدم پایین. قلبم تندتند می‌زد. صدایت را باد آورد: «اگه کار منو راه نندازین به همه می‌گم که شما هیچ‌کاره‌این! به همه می‌گم این دروغه که شهدا گره از کارا باز می‌کنن! به همه می‌گم کارراه‌انداز نیستین و آبروتون رو می‌برم. می‌گم عند ربهم یرزقون نیستین!»
Arefeh
تهدید سردار سلیمانی، فرماندهٔ سپاه قدس علیه آمریکا: «هرکدام از شما که می‌آیید تابوت خودتان را هم بیاورید.»
ajool
این بار پیاده رفتیم. دست‌هایت را قلاب کرده بودی دور شانه‌ام. اگر هم محمدعلی را می‌گرفتی باز دستت را دور شانه‌ام می‌انداختی.
Arefeh
راست می‌گفتی تو مرد کارهای کوچک نبودی. تو مرد صحنهٔ رزم بودی و افق‌های باز. نباید از تو می‌خواستم در چهاردیواری به کارهای کوچک زنانه بپردازی، نباید!
tadai
ـ مامان، بابا کجاست؟ ـ رفته با آدم بدا بجنگه. ـ من بابام رو می‌خوام، نمی‌خوام بجنگه! ـ بابات قهرمانه و قهرمانا تو خونه نمی‌مونن! ـ نمی‌خوام قهرمان باشه، می‌خوام مثل باباهای دیگه، مثل بابای سارا پیشم باشه! گوله‌گوله اشک‌هایش می‌آمد و مثل موج مرا به ساحل ناامیدی می‌کوباند. یک بار زنگ زدی، روز تولد دخترعمه‌اش بود: «بابا خوش به حال سارا که باباش براش تولد
farhang75
کسی از پشت زد روی شانه‌ات. فهمیدم فرمانده‌ات کار داشته و آن سرباز را فرستاده دنبالت، ولی چون دیده دست دور گردنم انداختی خجالت کشیده جلو بیاید. پیغامش این بود که فردا بروی حلب، گفتی: «چشم!»
Arefeh

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۷۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۶/۱۲
شابکundefined
تعداد صفحات۲۷۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۶/۱۲