معرفی و دانلود کتاب اسم تو مصطفاست + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب اسم تو مصطفاست
off
٪۵۰

کتاب اسم تو مصطفاست

نوع کتاب
۴.۶(از ۴۱۶ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
راضیه تجار
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب اسم تو مصطفاست

در کتاب اسم تو مصطفاست، زندگی‌نامه داستانی شهید مصطفی صدرزاده را به روایت همسرش، سمیه ابراهیم‌پور و قلم راضیه تجار می‌خوانید.

خلاصه کتاب اسم تو مصطفاست

راضیه تجار با قلم شیوا و زیبای خود داستان زندگی این شهید بزرگوار را از زبان همسرش نوشته است. از زمانی که مصطفی و سمیه که یکی زاده شمال و دیگری زاده جنوب بود باهم در تهران آشنا شدند و پیمان عشق بستند تا زمانی که روح یکی آنقدر بزرگ شد تا دیگر در پوست خودش نگنجید و به معراج رفت.

کتاب اسم تو مصطفاست برای چه کسانی مناسب است

اگر به خواندن کتاب‌های خاطرات و زندگینامه و داستان‌های واقعی از زندگی بزرگمردان و شهدای جنگ تمیلی علاقه دارید این اسم تو مصطفاست یکی از بهترین کتاب‌ها در زمینه‌ی زندگی‌نامه‌ی شهدا است.

درباره راضیه تجار

راضیه تجار، نویسنده، محقق و از اعضای هیئت موسس انجمن قلم ایران است. او روان‌شناسی خوانده و در عرصه نویسندگی فعالیت می‌کند. البته تا کنون مسئولیت‌های ادبی و هنری متعددی را هم بر عهده داشته است. از آثار راضیه تجار می‌توان به کتاب‌های «کوچه اقاقیا»، «نرگس‌ها» و «هفت بند» اشاره کرد. راضیه تجار از نویسندگان برگزیده حوزه دفاع مقدس شناخته شده است.

جملاتی از کتاب اسم تو مصطفا است

اینجا بر لبهٔ سنگ سرد نشسته‌ام و زیر چادر، تیک‌تیک می‌لرزم. آن گل آفتابی که در چشمان تو افتاده، یک ذره هم گرما به تن من نمی‌بخشد. انگار با موذی‌گری می‌خواهد دو خط ابروی تو را به هم نزدیک‌تر کند و دل مرا بیشتر بلرزاند. می‌دانی که همیشه در برابر اخمت پای دلم لرزیده. تا اینجا پای پیاده آمدم. از خانه‌مان تا بهشت رضوان شهریار ده دقیقه راه است، اما برای همین مسافت کوتاه هم رو به باد ایستادم و داد زدم: «آقامصطفی!» نه یک بار که سه بار. دیدم که از میان باد آمدی، با چشم‌هایی سرخ و موهایی آشفته. با همان پیراهنی که جای‌جایش لکه‌های خون بود و شلوار سبز لجنی شش‌جیبه. آمدی و گفتی: «جانم سمیه!»

گفتم: «مگه نه اینکه هروقت می‌خواستم جایی برم، همراهی‌م می‌کردی؟ حالا می‌خوام بیام سر مزارت، با من بیا!» شانه‌به‌شانه‌ام آمدی.

به مامان که گفتم فاطمه و محمدعلی پیش شما باشند تا برم بهشت رضوان و برگردم، با نگرانی پرسید: «تنها؟!»

ـ چرا فکر می‌کنی تنها؟

ـ پس با کی؟

ـ آقامصطفی!

پلک چپش پرید: «بسم الله الرحمن الرحیم.» چشم‌هایش پر از اشک شد. زیر لب دعایی خواند و به‌سمتم فوت کرد. لابد خیال کرد مُخَم تاب برداشته...

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب اسم تو مصطفاست و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:اسم تو مصطفاست
موضوع:دفاع مقدس، خاطرات
نویسنده:راضیه تجار
انتشارات:انتشارات روایت فتح
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۸/۰۶/۱۲
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۷.۷۵ مگابایت
تعداد صفحه‌ها:۲۷۲ صفحه
قیمت کتاب:۳۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

شهـــ گمنام ــــید
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۹/۱۷

این کتاب بی نهااایت زیبا و تاثیر گذار بود👌 هم باهاش اشک ریختم، هم خندیدم... خدا به خانواده شهدا، بخصوص همسران شهدا اجر جزیل و صبر زینبی بده... سید ابراهیم ، باور دارم که شما زنده ای من مرده.....برادر شهیدم، دعا کن...بیشتر

۱۰
𝑬𝒍𝒏𝒂𝒛
۱۳۹۸/۰۷/۰۲

بیاریدش تو کتابخانه همگانی 😭😭😭

۰
م.م پویا
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۵/۲۵

عکس شهید در کنار در ورودی سپاه شهرستان ما همیشه به من لبخند می زند گاه گاهی که مسیرم به آنجا می افتد چهره مصمم مصطفی را می بینم خوش به حالش می گویم و می اندیشم که او عمر...بیشتر

۳
malihe
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۳/۰۱

فوق العاده بود ساعت یازده شب کتاب رو خریدم و الان ۷ و ۲۸ دقیقه صبح تمام کردم فقط چندساعتی خوابم برد این یعنی جذابیت کتاب در حد مطلوب بود و ۱۰۰ صفحه اخر با اشک بود . امیدوارم شهدا...بیشتر

۲
حجت خدا
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۱/۳۰

خواهشا یا تخفیف بدید یا داخل کتابخانه قرار بدید حیفه همچین کتابایی به خاطر قیمتش از دست طرفداران بره و خونده نشه کتابایی که نمونه ی عینی زندگی هایی هست که خیلی از مردم و خصوصا بچه حزب اللهی ها آرزوشو دارن آقا...بیشتر

۱
maryam
۱۳۹۸/۱۱/۰۴

سلام بیاریدش تو همگانی لطفااا

۰
mohammadjavadhosseini
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۱۱

خیلی خیلی جالب بود، چقدر راحت با دشواری های زندگی برخورد میکردن! چقدر راحت میگذشتن و کنار میومدن ... خداروشکر که همچین ادمایی هستن

۰
کاربر ۸۷۴۴۹۸
۱۳۹۸/۱۲/۲۹

وقتی کتاب و میخونی احساس میکنی داری با سمیه خانم و آقا مصطفی زندگی میکنی. عالیه عالی

۰
tadai
مطمئن نیستم.
۱۳۹۹/۱۲/۱۲

خب اگر بخواهم کتاب رو نقد کنم، میتوانست خیلی لحن شاعرانه تری داشته باشه، اطلاعات بیشتری از شهید بده و به یه زاویه دید کوچیک بسنده نکنه. اما در مورد خود شهید من با خیلی از صحبتهای داخل کتاب مخالفم...بیشتر

۸
دِلنشان
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۵/۲۰

زندگی شهید از زبان همسرش به قلم بسیار جذابی نوشته شده من بارها این کتاب راخوندم عالی هست.

۰
davood
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۸/۱۲/۱۶

بسیار عالی.توصیه میکنم حتما بخونید.

۰
hashemi79
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۰/۰۱/۱۱

با سلام‌ بنظرم بیشتر زندگینامه و احساسات همسر شهید بود در دوری و زمان نبودن شهید مدافع حرم و خیلی کم و حاشیه ای در مورد شهید صدرزاده اطلاعات داده بود البته من نسخه چاپی را مطالعه کردم

۲
کاربر ۲۲۹۱۳۹۲
۱۳۹۹/۰۸/۰۴

سلام . خیلی کتاب خوبی بود ولی میتونست بهتر نگارش بشه . این کتاب شهید را خیلی بیخیال و همسرش را خیلی غر غرو معرفی کرده . البته ببخشید . ان شالله که اینطور نباشه . میتونست دلتنگی و وابستگی...بیشتر

۲
کوثر
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۱۲

به دوستانی که به زندگی نامه شهدا علاقه دارن پیشنهاد می کنم کتاب بسیار زیبایی بود 🌱🤗

۰
Arefeh
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۳/۳۰

روایت از زبان خود همسر شهید خیلی کتاب رو تاثیر گذار کرده بود. به قدری خاطرات ملموس بیان می شدن که با هر جمله میتونستی خودت رو جای همسر شهید بزاری و با هر عبارت گریه کنی.

۰

بریده‌هایی از کتاب

𝑬𝒍𝒏𝒂𝒛
۱۶۹
تهدید سردار سلیمانی، فرماندهٔ سپاه قدس علیه آمریکا: «هرکدام از شما که می‌آیید تابوت خودتان را هم بیاورید.»
عشق کتاب
۶۳
حالا می‌خوام یه خبر خوب بهت بدم. ازاین‌به‌بعد نیازی نیست به بابا زنگ بزنی، هر اتفاقی که برای تو بیفته، قبل از اینکه کسی متوجه بشه، بابات متوجه می‌شه. هرجا بخوای بری همراهته و هیچ‌وقت از تو دور نمی‌شه!
خانم کوج‌گانی
۵۹
مامان خیلی شاد و شنگول بود، گرچه مضطرب هم بود. به قول خودش، اولین فرزندش قرار بود عروسی کند. می‌گفت: «این پسر از اونایی نیست که بگم نه پشت داره نه مشت، هم خونواده‌ش پشتش هستن هم پیداست که جَنَم داره.» ظاهراً به دل مامان نشسته بودی. سجاد و سبحان هم که قبولت داشتند، مخصوصاً سبحان. بابا هم که سکوتش داد می‌زد راضی است. فقط می‌ماند من اصل‌کاری! من هم که بالاخره بله را گفتم و مجوز عبورتان را دادم
Arefeh
۴۳
می‌دانستم آنجا پنج شهید گمنام دفن‌اند. پیاده شدیم. شهدا بالای بلندی بودند و تو رفتی سمتشان. من هم آمدم، حتی جلوتر از تو از پله‌ها رفتم بالا. فاطمه بغل تو بود. با خودم فکر کردم داری می‌آیی، یک لحظه به عقب که برگشتم دیدم همان پایین ایستاده‌ای و داری انگشت اشاره‌ات را تکان می‌دهی، انگار به دعوا. بلند گفتم: «نمیای بالا؟» دوسه پله آمدم پایین. قلبم تندتند می‌زد. صدایت را باد آورد: «اگه کار منو راه نندازین به همه می‌گم که شما هیچ‌کاره‌این! به همه می‌گم این دروغه که شهدا گره از کارا باز می‌کنن! به همه می‌گم کارراه‌انداز نیستین و آبروتون رو می‌برم. می‌گم عند ربهم یرزقون نیستین!»
farhang75
۳۹
ـ مامان، بابا کجاست؟ ـ رفته با آدم بدا بجنگه. ـ من بابام رو می‌خوام، نمی‌خوام بجنگه! ـ بابات قهرمانه و قهرمانا تو خونه نمی‌مونن! ـ نمی‌خوام قهرمان باشه، می‌خوام مثل باباهای دیگه، مثل بابای سارا پیشم باشه! گوله‌گوله اشک‌هایش می‌آمد و مثل موج مرا به ساحل ناامیدی می‌کوباند. یک بار زنگ زدی، روز تولد دخترعمه‌اش بود: «بابا خوش به حال سارا که باباش براش تولد
tadai
۳۷
راست می‌گفتی تو مرد کارهای کوچک نبودی. تو مرد صحنهٔ رزم بودی و افق‌های باز. نباید از تو می‌خواستم در چهاردیواری به کارهای کوچک زنانه بپردازی، نباید!
Arefeh
۲۲
این بار پیاده رفتیم. دست‌هایت را قلاب کرده بودی دور شانه‌ام. اگر هم محمدعلی را می‌گرفتی باز دستت را دور شانه‌ام می‌انداختی.
amirhosein__goli
۲۲
«اینجا نوشتی سربازی نرفتی، اما کارت پایان‌خدمت توی پرونده‌ته. باتوجه‌به جعل اسنادی که کردی حق ورود به سپاه رو که نداری هیچی، تازه باید به مراجع قضایی هم معرفیت کنیم.» ـ حالا که دارین من رو بازخواست می‌کنین شهید فهمیده رو هم بیارین و بپرسین چرا توی شناسنامه‌ش دست برد؟ همون‌طورکه او جعل امضا کرد، منم کردم تا برم لب مرز برای دفاع از دین و کشورم. بعدم که به اون قافله نرسیدم و سفره بسته شد، بی‌خیال کارت شدم و تو فرمم حقیقت رو نوشتم.
Arefeh
۱۵
کسی از پشت زد روی شانه‌ات. فهمیدم فرمانده‌ات کار داشته و آن سرباز را فرستاده دنبالت، ولی چون دیده دست دور گردنم انداختی خجالت کشیده جلو بیاید. پیغامش این بود که فردا بروی حلب، گفتی: «چشم!»
کاربر ۸۶۳۸۹۸۲
۱۵
یکی از بچه‌ها خواب دیده حضرت زهرا (س) بهش گفته مرحلهٔ اول رو شما بگذرونید، مرحلهٔ دوم خودم فرماندهٔ شما هستم. از این حرف خیلی انرژی گرفت