جملات زیبای کتاب اسم تو مصطفاست | طاقچه
تصویر جلد کتاب اسم تو مصطفاست
off
٪۵۰

کتاب اسم تو مصطفاست

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۴۲۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
راضیه تجار
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
𝑬𝒍𝒏𝒂𝒛
۱۷۲
تهدید سردار سلیمانی، فرماندهٔ سپاه قدس علیه آمریکا: «هرکدام از شما که می‌آیید تابوت خودتان را هم بیاورید.»
عشق کتاب
۶۴
حالا می‌خوام یه خبر خوب بهت بدم. ازاین‌به‌بعد نیازی نیست به بابا زنگ بزنی، هر اتفاقی که برای تو بیفته، قبل از اینکه کسی متوجه بشه، بابات متوجه می‌شه. هرجا بخوای بری همراهته و هیچ‌وقت از تو دور نمی‌شه!
خانم کوج‌گانی
۶۰
مامان خیلی شاد و شنگول بود، گرچه مضطرب هم بود. به قول خودش، اولین فرزندش قرار بود عروسی کند. می‌گفت: «این پسر از اونایی نیست که بگم نه پشت داره نه مشت، هم خونواده‌ش پشتش هستن هم پیداست که جَنَم داره.» ظاهراً به دل مامان نشسته بودی. سجاد و سبحان هم که قبولت داشتند، مخصوصاً سبحان. بابا هم که سکوتش داد می‌زد راضی است. فقط می‌ماند من اصل‌کاری! من هم که بالاخره بله را گفتم و مجوز عبورتان را دادم
Arefeh
۴۳
می‌دانستم آنجا پنج شهید گمنام دفن‌اند. پیاده شدیم. شهدا بالای بلندی بودند و تو رفتی سمتشان. من هم آمدم، حتی جلوتر از تو از پله‌ها رفتم بالا. فاطمه بغل تو بود. با خودم فکر کردم داری می‌آیی، یک لحظه به عقب که برگشتم دیدم همان پایین ایستاده‌ای و داری انگشت اشاره‌ات را تکان می‌دهی، انگار به دعوا. بلند گفتم: «نمیای بالا؟» دوسه پله آمدم پایین. قلبم تندتند می‌زد. صدایت را باد آورد: «اگه کار منو راه نندازین به همه می‌گم که شما هیچ‌کاره‌این! به همه می‌گم این دروغه که شهدا گره از کارا باز می‌کنن! به همه می‌گم کارراه‌انداز نیستین و آبروتون رو می‌برم. می‌گم عند ربهم یرزقون نیستین!»
farhang75
۳۹
ـ مامان، بابا کجاست؟ ـ رفته با آدم بدا بجنگه. ـ من بابام رو می‌خوام، نمی‌خوام بجنگه! ـ بابات قهرمانه و قهرمانا تو خونه نمی‌مونن! ـ نمی‌خوام قهرمان باشه، می‌خوام مثل باباهای دیگه، مثل بابای سارا پیشم باشه! گوله‌گوله اشک‌هایش می‌آمد و مثل موج مرا به ساحل ناامیدی می‌کوباند. یک بار زنگ زدی، روز تولد دخترعمه‌اش بود: «بابا خوش به حال سارا که باباش براش تولد
tadai
۳۷
راست می‌گفتی تو مرد کارهای کوچک نبودی. تو مرد صحنهٔ رزم بودی و افق‌های باز. نباید از تو می‌خواستم در چهاردیواری به کارهای کوچک زنانه بپردازی، نباید!
Arefeh
۲۲
این بار پیاده رفتیم. دست‌هایت را قلاب کرده بودی دور شانه‌ام. اگر هم محمدعلی را می‌گرفتی باز دستت را دور شانه‌ام می‌انداختی.
amirhosein__goli
۲۲
«اینجا نوشتی سربازی نرفتی، اما کارت پایان‌خدمت توی پرونده‌ته. باتوجه‌به جعل اسنادی که کردی حق ورود به سپاه رو که نداری هیچی، تازه باید به مراجع قضایی هم معرفیت کنیم.» ـ حالا که دارین من رو بازخواست می‌کنین شهید فهمیده رو هم بیارین و بپرسین چرا توی شناسنامه‌ش دست برد؟ همون‌طورکه او جعل امضا کرد، منم کردم تا برم لب مرز برای دفاع از دین و کشورم. بعدم که به اون قافله نرسیدم و سفره بسته شد، بی‌خیال کارت شدم و تو فرمم حقیقت رو نوشتم.
Arefeh
۱۵
کسی از پشت زد روی شانه‌ات. فهمیدم فرمانده‌ات کار داشته و آن سرباز را فرستاده دنبالت، ولی چون دیده دست دور گردنم انداختی خجالت کشیده جلو بیاید. پیغامش این بود که فردا بروی حلب، گفتی: «چشم!»
کاربر ۸۶۳۸۹۸۲
۱۵
یکی از بچه‌ها خواب دیده حضرت زهرا (س) بهش گفته مرحلهٔ اول رو شما بگذرونید، مرحلهٔ دوم خودم فرماندهٔ شما هستم. از این حرف خیلی انرژی گرفت
m.m.r_76
۱۲
گفتم: «خودم با فاطمه حرف می‌زنم!» او را بردم داخل اتاق، بغلش کردم: «مامان توی این مدت که بابا نبود، اگه اتفاقی می‌افتاد چطوری بهش می‌گفتی؟» ـ زنگ می‌زدم بهش! ـ حالا می‌خوام یه خبر خوب بهت بدم. ازاین‌به‌بعد نیازی نیست به بابا زنگ بزنی، هر اتفاقی که برای تو بیفته، قبل از اینکه کسی متوجه بشه، بابات متوجه می‌شه. هرجا بخوای بری همراهته و هیچ‌وقت از تو دور نمی‌شه! کمی مرا نگاه کرد، بغض کرد و درحالی‌که بغلم کرد گفت: «یعنی بابا شهید شده؟» ـ آره ولی نمرده!
مبینآ☁
۱۱
همیشه می‌گفتی: «دوست دارم به‌خاطر سختی‌هایی که این مدت کشیدی، یه بارم شده بیای سوریه و اونجا رو ببینی، ببینی چقدر قشنگه! خصوصاً شبا وقتی رزمنده‌ها با لباس نظامی و اسلحه میان دست‌به‌دست نامزدا یا همسرانشون توی خیابون قدم می‌زنن. دلم می‌خواد تو هم بیایی، دستت رو بگیرم و باهم قدم بزنیم!»
سمانه
۸
ما نیاز به اتفاقات بزرگ نداشتیم تا بخندیم و شاد باشیم. همین‌که همدیگر را داشتیم اتفاق بزرگی بود.
mahshid80
۸
روزهای بعد از شهادت سخت‌تر از خود شهادت است.
Fatima
۸
شنیدم: حملهٔ نظامی از سوی آمریکا منتفی است. و در پانویس برنامهٔ شبکهٔ خبر آمد: تهدید سردار سلیمانی، فرماندهٔ سپاه قدس علیه آمریکا: «هرکدام از شما که می‌آیید تابوت خودتان را هم بیاورید.»
عشق کتاب
۸
«کار شما دست امام‌رضا (ع) گیره، بیایین خدمت آقا، اذن بگیرین ببینین چطور گره‌ها باز می‌شه!»
m.m.r_76
۸
«سیدعلی توی افغانستان به قاچاقچیا پول می‌ده تا بیارنش ایران. در حال آمدن، توی مسجد با دست باز نماز می‌خونه و همین باعث می‌شه بفهمن شیعه‌س و بزننش. در همون حال یه بار قسم می‌خوره به امام‌حسین که من شیعه نیستم و همین باعث می‌شه کتک بیشتری بخوره، بعد فرار می‌کنه و خودش رو به ایران می‌رسونه.»
کاربر ۴۳۶۶۱۵۵
۸
«آن را که خبر شد خبری باز نیامد».
amirhosein__goli
۷
از شدت ناراحتی به سیدمجتبی، یکی از بچه‌های افغانستانی که در گروه یاد و خاطرهٔ تلگرام بود، پیام دادم: «سیدابراهیم رفت.» نمی‌دانست همسرتم، نوشت: «نمی‌دونم این پسره دنبال چیه؟ یکی نیست بپرسه آدم عاقل با این پا کجا می‌ری؟» با خودم زمزمه کردم: آزمودم عقل دوراندیش را/ بعد از این دیوانه سازم خویش را تو به‌دنبال آن پرنده‌ای بودی که از هر پرش، صدای ساز می‌آمد. ساز شهادت!
m.m.r_76
۷
سجادمان خدای توکل بود. همیشه می‌گفت: «هرجا درمونده شدی بسپار به خودش.»
shariaty
۶
«بگویید خانمم از من راضی باشه. موقع خاک‌سپاری خاک کفشش را روی سرم بتکاند تا روی صورتم بریزد و جواز ورود من به بهشت شود.
قطره دریاست اگر با دریاست
۶
مدتی که از ازدواجمان گذشت، پدرت پیشنهاد داد: «حالا که سفر ماه‌عسلتون رو نرفتین، بیایین دسته‌جمعی بریم کربلا.» سفر به کربلا برایم یک رؤیا بود، رؤیایی که فکر نمی‌کردم تعبیر شود. آن روزها پولی هم در دست‌وبالمان نبود. به بابا چیزی نگفتیم. پیشنهاد تو این بود: «بیا سرویس عروسی‌ت رو بفروش، بعد که اومدیم برات بهترش رو می‌خرم.» آرزویم دیدن گنبد و بارگاه آقا امام‌حسین (ع) بود و آقا ابوالفضل (ع). زیارت نجف و سامرا هم که جای خود را داشت. رفتم و سرویسم را که خیلی دوستش داشتم فروختم، چون زیارت کربلا را بیشتر دوست داشتم.
Arefeh
۵
رفتم و باز معرفی شدم برای غربالگری، هنوز منتظر جواب تست بودم که زنگ زدی. ـ عزیز نگران نباشی ها! ـ چطور؟ ـ مطمئنم که سالمه فقط یه شرط داره! ـ چه شرطی؟ ـ خواب دیدم باید او رو در راه خدا بدی! ـ یعنی چه؟ ـ خواب دیدم دستی تکه گوشت قرمزی کف دستم گذاشت و گفت: «این بچهٔ شماست، بگیرش.» گفتم: «نمی‌خوام، این فقط یک تکه گوشت مُرده‌س.» اون رو از من گرفت و گفت: «این بچه پسره و سالمه، اگه به ما بدهیدش، قول می‌دیم دوباره به خودتون برگردونیم.» گفتم: «سالم به من بدید، من هم قول می‌دم.» به گریه افتادم.
Arefeh
۵
محمدعلی را که به گریه افتاده بود بوسیدم و ناز کردم، برایش شعر خواندم و پسرم‌پسرم گفتم. نگاهم کردی و گفتی: «عزیز حواست باشه، زیادی داری وابسته‌ش می‌شی! خوابی رو که برایت تعریف کردم یادت رفته؟» دلم لرزید: «نه یادم نرفته!» ـ پس زیاد وابسته‌ش نشو، اون مال تو نیست! باید بدیش بره! ـ بدی نه، باهم بدیم! ـ شاید من نباشم! ـ نه، یا تو یا محمدعلی. اگه تو باشی محمدعلی که هیچ، فاطمه را هم می‌دم، ولی تو نباشی نه! نگاه تندی کردی: «با این کارات هم خودت هم من رو اذیت می‌کنی! من فقط نگران تو هستم! همیشه آدم با چیزایی که خیلی دوست داره امتحان می‌شه. من نگران امتحانی هستم که تو باید پس بدی!»
Fatima
۵
در زیر آن آسمان بی‌ستاره، مزار خانم حضرت زینب (س) مثل ماه می‌درخشید و تو به‌عنوان مدافع آن ماه در کنارم بودی و من، که نمی‌خواستم از دستت بدهم.
عشق کتاب
۵
«کار شما دست امام‌رضا (ع) گیره، بیایین خدمت آقا، اذن بگیرین ببینین چطور گره‌ها باز می‌شه!»
کاربر ۱۵۲۸۲۸۰
۵
روایت داستان زندگی افراد به ظاهر کم نام و نشان مانند گشت‌وگذار در لابلای فرش‌های دست‌بافت قدیمی پستوی خانهٔ مادربزرگ است. هر یک که به چشم می‌آید زیبایی خاصی را نمایان می‌کند که لحظه‌ای سکوت و حیرت را به همراه دارد.
قطره دریاست اگر با دریاست
۵
بعدها بود که فهمیدم عادت مرا تو هم داری: اینکه در کوچه و خیابان یا هنگام صحبت با جنس مخالف به زمین نگاه کنی یا به آسمان!
سعیده زنگنه
۵
نمی‌توانستم با رفتنت کنار بیایم، اما تو پا روی دلت می‌گذاشتی و می‌رفتی. بازهم می‌رفتی.
زینب
۵
آنجا که خداوند می‌فرماید: عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُون، یعنی شهدا زنده‌ن، دستشون بازه و می‌تونن گره‌گشایی کنن.