معرفی و دانلود کتاب مردی که جویای نام نبود + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب مردی که جویای نام نبودsubscriptionAvailable

کتاب مردی که جویای نام نبود

نوع کتاب
۴.۵(از ۴ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
محمودرضا پیرهادی
انتشارات: 
انتشارات پلک

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب مردی که جویای نام نبود

از تهران دعوتش کرده بودند برای سخنرانی گفته بود:«دارم اعزام می‌شوم برای عملیات، اگه برگشتم می‌آم. » خیلی وقت دیگر ازش خبری نشد. خانمش هم که اندیمشک بود خبری‌نداشت. حدود یک ماهی از اسدالله بی‌خبر بودیم. از بهروز (برادرش) سراغش را گرفتم اما او هم خبر نداشت و گفت: «شما برو من تاصبح خبر می‌دهم! » بهروز صبح خبر داد و گفت: «همان که احتمال می‌دادی همان شد. اسدا... توی عملیات فاو شهید شده! » جنازه را آوردند تهران.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب مردی که جویای نام نبود و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:مردی که جویای نام نبود
موضوع:دفاع مقدس
نویسنده:محمودرضا پیرهادی
انتشارات:انتشارات پلک
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۲/۰۵/۰۱
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۴.۴۶ مگابایت
شابک:۹۷۸۹۶۴۲۳۵۲۶۰۹
تعداد صفحه‌ها:۵۸ صفحه
قیمت کتاب:۵۰۰۰ تومان
برچسب:جنگ تحمیلی

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

S
۱۳۹۶/۱۰/۲۹

این کتاب خاطراتی کوتاه و شیرین از زبان نزدیکان و همرزمان شهید اسدالله پازوکی است. از خانواده و همسر و فرزندش گذشت با وجودی که دستش را از دست داده بود ،غیرت و مردانگیش را هرگز از دست نداد ،...بیشتر

۰
3741
۱۳۹۶/۱۰/۳۰

خداوندرحمان باائمه اطهار محشور کند شهدایی را که تا بودند نجات بخش کشور بودند وحال که به ظاهر وباجسم مادی نیستند، هم روشنگر راه وهدایتگر جوانان نازنین این مرزوبومند

۰
ماهان
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۴/۰۸

درود بر همه رزمندگان ایرانی تا ابد قدردان زحمات شما و خانواده محترمتان هستیم و لعنت بر جنگ و جنگ افروز

۰

بریده‌هایی از کتاب

S
۹
(آخرین دیدار!) همیشه به این فکر می‌کردم که بچه‌هایم توی جبهه روی سنگ و کلوخ می‌خوابیدند. روز آخری که می‌خواست برود منطقه آمد پیش من. وقتی داشت می‌رفت من بغض کردم و گریه کردم. برگشت و گفت: «چیه ننه؟» گفتم: هیچ وقت از دیدنت سیر نشدم. قد بلندش را خم کرد و صورتش را پایین آورد و گفت: «هرچی دلت می‌خواد صورت منو ببوس تا سیربشی!»
S
۷
رفتم داخل. جنازه را توی جعبه‌ای گذاشته بودند. مشمع را کنار زدم و صورتش را دیدم وحسابی بوسیدمش. دوباره صورتش را پوشاندم. بعد خداحافظی کردم. گفتند: «تا صبح می‌آوریمش.» آن شب به خانواده گفتم: «می‌خواد براتون مهمون بیاد!» دختر بزرگم می‌خواست برود مهمانی به او هم گفتم: «نَرو! می‌خواد برات مهمون بیاد!» کم کم فهمیدند و شروع به گریه کردند. جنازه اسدا... را صبح آوردیم پاکدشت و در قبرستان ده امام دفن کردیم.
S
۷
یک بار برای دیدنش بیمارستان رفتیم. خواهر بزرگش (ناهید) هنوزخیلی بی تابی می‌کرد. اسدا... به ما گفت: «برین تو اتاق کناری و اون جوون که با ضد انقلاب جنگیده رو ببینید! اون خیلی بیشتر ازمن برای انقلاب زحمت کشیده. ضد انقلاب‌ها دو دستش رو از مچ قطع کرده‌اند و چشماش رو هم درآورده‌اند.» رفتم توی اتاق و دیدم آن رزمنده روی ویلچیر نشسته؛ همانطوری بود که اسدا... گفته بود. وقتی از اتاق آمدم بیرون اسدالله گفت: «دیدی ننه؟» گفتم: آره دیدم. گفت: «ببین من خوبم. فقط کمی‌مجروح شدم و خوب می‌شم نگران نباشید! هدف همه اینها فقط شهادته شهادت!»