با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
آسیّد اسماعیل

دانلود و خرید کتاب آسیّد اسماعیل

۵٫۰ از ۶ نظر
۵٫۰ از ۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب آسیّد اسماعیل  نوشته  مهری‌السادات معرک‌نژاد  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب آسیّد اسماعیل

«آسیّد اسماعیل» روایتی داستانی از زندگی آیت‌الله سید اسماعیل هاشمی به قلم مهری السادات معرک نژاد است.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴)
S
۱۳۹۷/۰۸/۰۳

در این کتاب با شخصیت و زندگی عالمی از تبار اصفهان آشنا میشوید. آیت اللّه سیّد اسماعیل هاشمی متولد روستای طالخونچه سمیرم. شخصیتی دوست داشتنی، بنده مخلص خدا که همواره دغدغه معیشت مردم را داشتند، عابد و زاهدی مهربان و خوشرو،با زندگی

- بیشتر
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
۱۳۹۷/۰۸/۰۳

عااااالی، پر از درسه... با تشکر از کاربر گرامی s، برای معرفی کتاب💐 💐 💐 💐 💐 (از یک آپ دیگه خوندم)

🌼...دنیا...🌼
۱۳۹۷/۱۰/۲۸

این کتاب درجه یکه👏

الحمدالله علی کل حال
۱۳۹۷/۱۰/۳۰

به خاطر شخصیت سید اسماعیل ۵ ستاره ولی نوشتار کتاب کمی ضعیف بود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۲)
از آن مردهایی نبود که به غذا ایراد بگیرد. غذای مورد علاقه‌اش هم پلوماش با گوشت بود. یک بار حاج خانم همین پلوماش را شور کرد و قبل از اینکه خودش بخورد داد آقاجان. او هم تمام و کمال خورد. وقتی خود مادر یک قاشق چشید و دید از شوری نمی‌شود لب زد، از آقاجان پرسید: «شما چطور خوردید؟» آقاجان گفت: «شما زحمت کشیدید پختید، ما هم به خوشمزگی خوردیم.»
الحمدالله علی کل حال
۵. نماز شب حرام با برادرش سیدعلی‌اکبر نشسته بودند توی یک جلسه. چهرهٔ یکی از اساتید، او را جذب کرد. بعد از پرس‌وجو فهمید آقاسیدزین‌العابدین طباطبایی است، ساکن یکی از حجره‌های بالای مسجدشاه. او هم رفت آنجا. شبی وقت سحر برای نماز شب بیدار شد. موقع رد شدن از حجرهٔ سید، او از حجره بیرون آمد و گفت: «این چه کفشی و چه صدایی است؟ هر قدمی ممکن است فعل حرام باشد. طلبه‌ها از مطالعه روز خسته شده و خوابیده‌اند. باید مراقب باشید.» خود سیدزین‌العابدین کفش‌هایی می‌پوشید که موقع راه رفتن از فاصلهٔ خیلی نزدیک هم صدایش شنیده نمی‌شد.
S
آن موقع امام فتوای روشنی برای رفتن به جبهه نداده بود. پیش خودم گفتم: «استخاره می‌کنم.» با عجله آمدم مسجد اما نماز تمام شده بود و آیت‌الله هاشمی رفته بود خانه. برای اولین بار رفتم خانه‌شان. حاج خانمی در را باز کرد و گفت: «آقا دستشان بند است.» گفتم: «من یک کار اضطراری دارم.» او رفت و حاج آقا با پیراهنی سفید و لب خندان آمد دم در. برخورد اولم بود با ایشان. گفتم: «اگر می‌شود برای من استخاره کنید.» گفت: «تشریف بیاورید تو.» گفتم: «نه مزاحم نمی‌شوم.» جواب داد: «شما بیایید تو.» پیش خودم حدس زدم می‌خواهند بروند قرآن بیاورند. رفتم داخل. دیدم سفره پهن است، چند مهمان هم از طالخونچه نشسته‌اند. دستم را گرفت، نشاند سر سفره: «ناهار را بخورید تا بعد.» گفتم: «نه حاج آقا! من دیرم است.» اشاره کرد به سفره و گفت: «صبر کنید. بنشینید ناهار بخورید، بعد من برایتان استخاره می‌کنم.» ناهار را خوردم. بعد هم گز آورد، آخر هم چای. طالخونچه‌ای‌ها را که رد کرد نشست برای من استخاره گرفت. اتفاقاً استخاره هم بد آمد.
S
۲۷. خَشحلکُم الله. آقاجان قرار بود برود سفر؛ بلیط هواپیما را هم آماده کرده بود اما چون مادر راضی نبود سفر را لغو کرد. فقط این دفعه نبود. هیچ‌وقت در خانه‌مان مردسالاری نمی‌شد. احترامی که آقاجان برای مادر قائل بود اولین خصوصیت اخلاقی آقا است که ما دور و بری‌ها به ذهنمان می‌رسد. مدام به ما هم سفارش مادر را می‌کرد. اگر هم به مادر کمک می‌کردیم یا برایش هدیه می‌آوردیم بیشتر او شاد می‌شد و آن جمله عربی ساختگی‌اش با استفاده از حروف خوشحال را می‌گفت که خَشحَلتُمونی خَشحَلکُم الله.
S
۲۹. حمد شفا اواخر شب بود که آمد خانه. همه خواب بودند. مادرجان بالای سر خواهرم که تب داشت نشسته بود. آقاجان با اینکه از صبح بیرون بود و خسته اما نشست بالای سر او، هفتاد مرتبه حمد را خواند، بدون خواب‌آلودگی. من اوایل حمدها خوابم برد. صبح که بیدار شدم، خواهرم خوب شده بود. این دفعهٔ اولی نبود که حمدهای آقاجان اثر می‌کرد؛ چه برای مادر، چه برای ما بچه‌ها.
S
۶۳. مشهدی مُسَیب خادم مسجد مستحبات بین نماز را خیلی طول می‌داد. بعضی شب‌ها حتی برای اهالی تازه فوت کرده، نماز لیله الدفن می‌خواند. یک شب آقا به خادم گفت: «مش‌مُسَیب، بین نماز مغرب و عشا مستحبات انجام نده. این جوان‌ها که می‌آیند اینجا یا دانشجو هستند یا کار دارند.» او چند شب رعایت کرد اما دوباره برگشت به چرخهٔ قبلی. یک شب حاج آقا نماز مغرب را که خواند مش‌مسیب دوباره شروع کرد به مستحبات. آقا هم ایستاد به نماز. فکر کردیم دارد نافله می‌خواند اما دیدیم نمازش که تمام شد از محراب آمد بیرون. مش مسیب گفت: «حاج آقا کجا؟ عشا را نخوانده‌اید!» آقا گفت: «من عشا را خواندم. از فردا هم بلافاصله بعد از مغرب، عشا می‌خوانم. تو اگر خواستی خودت بایست جلو.»
S
۲۸. غذا سر ساعت هر روز ساعت یک سفره پهن بود؛ این را همه می‌دانستند. چون آقاجان همیشه یک ربع به یک خانه بود، مگر اینکه بعد از مسجد می‌خواست جایی برود و برای ناهار نمی‌آمد. در آن صورت هم یک نفر را می‌فرستاد خبر دهد تا مادر نگران نشود و بقیه غذایشان را بخورند. این نظم توی همهٔ کارهایش بود.
S
۳۴. امداد من و آقاجان توی چادرهای منا مشغول خوردن ناهار بودیم. یک دفعه دیدیم تعدادی از حاجی‌ها دارند می‌دوند به طرف جبل الرحمه. به ما که رسیدند، گفتند: «چرا نشسته‌اید؟ الآن آتش همه جا را برمی‌دارد.» تا به خودمان بیاییم آتش رسید به ما. باک ماشین‌ها شروع کرد به آتش گرفتن؛ تشک‌ها، چادرها و اثاث مردم در آتش می‌سوخت. غوغایی شده بود. من مانده بودم و آقاجان. یک تکه راه که رفتیم پای او گیر کرد به چادرها و دمپایی‌اش درآمد. قسمتی از راه را رفتیم، عینک‌اش افتاد. بعد هم عصایش. فشار جمعیت و هرم آتش‌سوزی هم نمی‌گذاشت جلو برویم. وقتی به بشکه‌های آب آشامیدنی رسیدیم مردم از روی آن‌ها پریدند و فرار کردند اما نه من و نه آقاجان نمی‌توانستیم بپریم. یک دفعه جمعیت آقاجان را از پشت انداخت زمین. من دیدم او از پشت افتاده و چیزی زیر لب می‌گوید. از همه جا ناامید شده بودم که دیدم یک جوان عرب آمد آقاجان را بغل کرد. بعد هم بشکه‌ها را با پایش هل داد و ما را برد دامنه کوه. کم‌کم آتش خاموش شد ولی شیون مردم قطع نمی‌شد. خیلی‌ها بر اثر آتش یا زیر دست و پا کشته شده بودند. عنایتی بود که آقاجان زنده ماند
S
۳۶. شور و خوشمزه از آن مردهایی نبود که به غذا ایراد بگیرد. غذای مورد علاقه‌اش هم پلوماش با گوشت بود. یک بار حاج خانم همین پلوماش را شور کرد و قبل از اینکه خودش بخورد داد آقاجان. او هم تمام و کمال خورد. وقتی خود مادر یک قاشق چشید و دید از شوری نمی‌شود لب زد، از آقاجان پرسید: «شما چطور خوردید؟» آقاجان گفت: «شما زحمت کشیدید پختید، ما هم به خوشمزگی خوردیم.»
S
۳۸. سفنجان «مردی در یک مهمانی فسنجان می‌خورد. می‌آید برای زنش تعریف می‌کند که من یک غذایی خوردم به نام سه‌فنجان که خیلی خوشمزه بود. خانمش می‌رود از همسایه‌ها می‌پرسد شما چنین غذایی بلدید؟ آن‌ها می‌گویند: کاری ندارد. هرچه می‌پزی بریز توی سه تا فنجان؛ می‌شود سه‌فنجان. زن هم شله و شوربایی درست می‌کند و می‌ریزد توی سه تا فنجان. مرد می‌خورد و می‌گوید: اسمش همان اسم است اما مزه‌اش آن مزه نیست.» این داستانی بود که آقاجان معمولاً بعد از هر غذایی که طعم و قیافه‌اش در نظر بقیه خوب نبود، تعریف می‌کرد. خودش اما هیچ وقت ایراد نمی‌گرفت.
S

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۲۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۰,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۷/۰۲
شابکundefined
دسته بندی
تعداد صفحات۱۲۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۰,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۷/۰۲