معرفی و دانلود کتاب آسیّد اسماعیل + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب آسیّد اسماعیل

کتاب آسیّد اسماعیل

۵.۰(از ۷ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
زندگی‌نامه

قیمت:

۱۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب آسیّد اسماعیل

«آسیّد اسماعیل» روایتی داستانی از زندگی آیت‌الله سید اسماعیل هاشمی به قلم مهری السادات معرک نژاد است.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب آسیّد اسماعیل و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابآسیّد اسماعیل
موضوعزندگی‌نامه
نویسندهمهری‌السادات معرک‌نژاد
انتشاراتنشر شهید کاظمی
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۶/۰۷/۰۲
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۲.۷۸ مگابایت
تعداد صفحه‌ها۱۲۸ صفحه
قیمت کتاب۱۰۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

#شاید_یک_مهدیه
۱۳۹۷/۱۰/۲۸

این کتاب درجه یکه👏

۰
نازبانو
۱۳۹۷/۰۸/۰۳

عااااالی، پر از درسه... با تشکر از کاربر گرامی s، برای معرفی کتاب💐 💐 💐 💐 💐 (از یک آپ دیگه خوندم)

۳
الحمدالله علی کل حال
۱۳۹۷/۱۰/۳۰

به خاطر شخصیت سید اسماعیل ۵ ستاره ولی نوشتار کتاب کمی ضعیف بود

۱

بریده‌هایی از کتاب

از آن مردهایی نبود که به غذا ایراد بگیرد. غذای مورد علاقه‌اش هم پلوماش با گوشت بود. یک بار حاج خانم همین پلوماش را شور کرد و قبل از اینکه خودش بخورد داد آقاجان. او هم تمام و کمال خورد. وقتی خود مادر یک قاشق چشید و دید از شوری نمی‌شود لب زد، از آقاجان پرسید: «شما چطور خوردید؟» آقاجان گفت: «شما زحمت کشیدید پختید، ما هم به خوشمزگی خوردیم.»
الحمدالله علی کل حال
۲۷
۵. نماز شب حرام با برادرش سیدعلی‌اکبر نشسته بودند توی یک جلسه. چهرهٔ یکی از اساتید، او را جذب کرد. بعد از پرس‌وجو فهمید آقاسیدزین‌العابدین طباطبایی است، ساکن یکی از حجره‌های بالای مسجدشاه. او هم رفت آنجا. شبی وقت سحر برای نماز شب بیدار شد. موقع رد شدن از حجرهٔ سید، او از حجره بیرون آمد و گفت: «این چه کفشی و چه صدایی است؟ هر قدمی ممکن است فعل حرام باشد. طلبه‌ها از مطالعه روز خسته شده و خوابیده‌اند. باید مراقب باشید.» خود سیدزین‌العابدین کفش‌هایی می‌پوشید که موقع راه رفتن از فاصلهٔ خیلی نزدیک هم صدایش شنیده نمی‌شد.
S
۲۴
۲۷. خَشحلکُم الله. آقاجان قرار بود برود سفر؛ بلیط هواپیما را هم آماده کرده بود اما چون مادر راضی نبود سفر را لغو کرد. فقط این دفعه نبود. هیچ‌وقت در خانه‌مان مردسالاری نمی‌شد. احترامی که آقاجان برای مادر قائل بود اولین خصوصیت اخلاقی آقا است که ما دور و بری‌ها به ذهنمان می‌رسد. مدام به ما هم سفارش مادر را می‌کرد. اگر هم به مادر کمک می‌کردیم یا برایش هدیه می‌آوردیم بیشتر او شاد می‌شد و آن جمله عربی ساختگی‌اش با استفاده از حروف خوشحال را می‌گفت که خَشحَلتُمونی خَشحَلکُم الله.
S
۱۴
آن موقع امام فتوای روشنی برای رفتن به جبهه نداده بود. پیش خودم گفتم: «استخاره می‌کنم.» با عجله آمدم مسجد اما نماز تمام شده بود و آیت‌الله هاشمی رفته بود خانه. برای اولین بار رفتم خانه‌شان. حاج خانمی در را باز کرد و گفت: «آقا دستشان بند است.» گفتم: «من یک کار اضطراری دارم.» او رفت و حاج آقا با پیراهنی سفید و لب خندان آمد دم در. برخورد اولم بود با ایشان. گفتم: «اگر می‌شود برای من استخاره کنید.» گفت: «تشریف بیاورید تو.» گفتم: «نه مزاحم نمی‌شوم.» جواب داد: «شما بیایید تو.» پیش خودم حدس زدم می‌خواهند بروند قرآن بیاورند. رفتم داخل. دیدم سفره پهن است، چند مهمان هم از طالخونچه نشسته‌اند. دستم را گرفت، نشاند سر سفره: «ناهار را بخورید تا بعد.» گفتم: «نه حاج آقا! من دیرم است.» اشاره کرد به سفره و گفت: «صبر کنید. بنشینید ناهار بخورید، بعد من برایتان استخاره می‌کنم.» ناهار را خوردم. بعد هم گز آورد، آخر هم چای. طالخونچه‌ای‌ها را که رد کرد نشست برای من استخاره گرفت. اتفاقاً استخاره هم بد آمد.
S
۱۳
۲۹. حمد شفا اواخر شب بود که آمد خانه. همه خواب بودند. مادرجان بالای سر خواهرم که تب داشت نشسته بود. آقاجان با اینکه از صبح بیرون بود و خسته اما نشست بالای سر او، هفتاد مرتبه حمد را خواند، بدون خواب‌آلودگی. من اوایل حمدها خوابم برد. صبح که بیدار شدم، خواهرم خوب شده بود. این دفعهٔ اولی نبود که حمدهای آقاجان اثر می‌کرد؛ چه برای مادر، چه برای ما بچه‌ها.
S
۱۲
۲۸. غذا سر ساعت هر روز ساعت یک سفره پهن بود؛ این را همه می‌دانستند. چون آقاجان همیشه یک ربع به یک خانه بود، مگر اینکه بعد از مسجد می‌خواست جایی برود و برای ناهار نمی‌آمد. در آن صورت هم یک نفر را می‌فرستاد خبر دهد تا مادر نگران نشود و بقیه غذایشان را بخورند. این نظم توی همهٔ کارهایش بود.
S
۱۰
۶۳. مشهدی مُسَیب خادم مسجد مستحبات بین نماز را خیلی طول می‌داد. بعضی شب‌ها حتی برای اهالی تازه فوت کرده، نماز لیله الدفن می‌خواند. یک شب آقا به خادم گفت: «مش‌مُسَیب، بین نماز مغرب و عشا مستحبات انجام نده. این جوان‌ها که می‌آیند اینجا یا دانشجو هستند یا کار دارند.» او چند شب رعایت کرد اما دوباره برگشت به چرخهٔ قبلی. یک شب حاج آقا نماز مغرب را که خواند مش‌مسیب دوباره شروع کرد به مستحبات. آقا هم ایستاد به نماز. فکر کردیم دارد نافله می‌خواند اما دیدیم نمازش که تمام شد از محراب آمد بیرون. مش مسیب گفت: «حاج آقا کجا؟ عشا را نخوانده‌اید!» آقا گفت: «من عشا را خواندم. از فردا هم بلافاصله بعد از مغرب، عشا می‌خوانم. تو اگر خواستی خودت بایست جلو.»
S
۱۰
۶۵. روایت دیدنی یک بار بعد از روضه، صبحانه را که آوردند، همه نشستیم سر سفره. آقا اما نمی‌نشست. ایستاده بود و می‌گفت: «مش‌مُسَیب کو؟» ما منتظر آقا بودیم و او تا مش‌مسیب نیامد ننشست. خادم مسجد که نشست کنارش، با هم از یک ظرف آش خوردند؛ آش قلمکار. فقط توی احادیث خوانده بودیم که امام رضا (ع) نمی‌نشستند سر سفره تا اینکه حتی دلاک هم بیاید؛ آن روز اما این روایت را به چشم دیدیم.
S
۸
۹۶. پیشواز جنازه پاکش را آوردند حرم. دور حضرت رضا (ع) گشت مثل آن موقعی که زنده بود و از دور و نزدیک دور حضرت رضا می‌گشت.
S
۸