
کتاب دختری با ماشین قرمز
معرفی کتاب دختری با ماشین قرمز
کتاب دختری با ماشین قرمز نوشتهی فیلیپ ویلن داستانی عاشقانه و شهری است که در پاریس میگذرد و نشر رایبد آن را منتشر کرده است. راوی، رماننویسی میانسال است که در کتابخانهی سوربن با دختر دانشجویی به نام اما پارکر آشنا میشود و رابطهای پر از کشف، تردید و اشتیاق میان آن دو شکل میگیرد. علی نساجی زواره این اثر را به فارسی ترجمه کرده است. روایت کتاب بر محور عشق، خاطره، بیماری و مواجهه با مرگ میچرخد و همزمان تصویری زنده از زندگی شبانه، کافهها، سینماها و خیابانهای پاریس ارائه میدهد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب دختری با ماشین قرمز
کتاب دختری با ماشین قرمز داستانی است از فیلیپ ویلن که از زاویهدید اولشخص روایت میشود و راوی آن رماننویسی فرانسوی است که در آستانهی میانسالی با عشقی تازه روبهرو میشود. او در کتابخانهی سوربن با دختر دانشجویی آشنا میشود که بعدتر میفهمیم نامش اما پارکر است؛ دختری بیستساله، چندفرهنگی، پر از سفر، تجربه و تناقض که میان پاریس و جهان در رفتوآمد بوده است. کتاب دختری با ماشین قرمز در فصلهای پیوسته پیش میرود و خواننده را از نخستین دیدار در کتابخانه تا قرارهای شبانه، پیامکها، سفرهای کوتاه در شهر و قایقسواری در پارک بولونی همراه میکند. کتاب دختری با ماشین قرمز بهتدریج لایهی پنهان زندگی اما را آشکار میکند: تصادفی مرگبار در گذشته، نامزد روسی که کشته شده و هماتوم داخل جمجمهای که هر لحظه میتواند زندگی او را قطع کند. این آگاهی، رابطهی عاشقانهی راوی و دختر را به میدان کشمکشی میان میل به زندگی و سایهی مرگ تبدیل میکند. در کتاب دختری با ماشین قرمز، ویلن همزمان که جزئیات رابطه، گفتوگوها، خریدها، سینما رفتنها و عادتهای روزمرهی دختر را ثبت کرده است به پرسشهایی دربارهی زمان، خاطره، نوشتن و معنای دوستداشتن کسی که محکوم به مرگ است نزدیک میشود. کتاب دختری با ماشین قرمز تصویری پرجزئیات از پاریس معاصر نیز میسازد؛ از میدان شاتله و خیابان ریولی تا کافهها، بارها، کتابخانهها و فروشگاههای بزرگ. در این میان، پورشهی قرمز، پیامکها، ایموجیها، شبکهی مترو و سینماهای پاپکورنی نشانههایی از زیست نسل جوان در کنار نگاه مردی میانسال هستند که گذشتهی خود را با این عشق تازه مقایسه میکند.
خلاصه داستان دختری با ماشین قرمز
کتاب دختری با ماشین قرمز روایت رابطهی عاشقانهی رماننویسی سیوچند ساله با دختر دانشجویی است که در کتابخانهی سوربن میبیند و بهتدریج شیفتهی او میشود. آنها از نگاههای گذرا و درِ نگهداشتهشده در کتابخانه به پیامکهای طولانی، قرارهای شبانه در میدان شاتله، کافهها، قدمزدن در پاریس و درنهایت صمیمیتی عاطفی و جسمی میرسند. راوی در رفتار، گفتار، خوابها و عادتهای روزمرهی دختر غرق میشود و او را در خواندن، خوابگردی، آرایشکردن، خرید لباس و رانندگی با پورشهی قرمز دنبال میکند. در میانهی کتاب دختری با ماشین قرمز، دختر راز اصلی زندگیاش را فاش میکند: تصادفی قدیمی که در آن نامزدش کشته شده و هماتوم داخل جمجمهای که هر لحظه میتواند او را از پا درآورد. از اینجا به بعد، عشق آن دو زیر سایهی مرگ شکل میگیرد و پرسش اصلی کتاب این است که چگونه میتوان با آگاهی از محدودبودن زمان، زندگی کرد، عاشق شد و نوشت.
چرا باید کتاب دختری با ماشین قرمز را بخوانیم؟
کتاب دختری با ماشین قرمز ترکیبی از داستان عاشقانه، پرترهی یک دختر جوان و تأملی شخصی دربارهی زمان و مرگ است. روایت، جزئیات ریز زندگی روزمره، رابطهی عاطفی نابرابر سنی و زیست شهری در پاریس را کنار هم میگذارد و نشان میدهد چگونه یک راز پزشکی میتواند معنای عشق و انتخابهای دو نفر را تغییر دهد. این اثر برای همراهشدن با یک رابطهی پر از تردید، اشتیاق و اضطراب جذاب است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن کتاب دختری با ماشین قرمز به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای عاشقانهی شهری، روایتهای اولشخص صمیمی، فضاهای پاریسی و شخصیتپردازی دقیق یک دختر جوان علاقهمند هستند یا دوست دارند دربارهی مواجههی فردی با بیماری، مرگ و محدودیت زمان در دل یک رابطهی عاطفی بخوانند. «باور کن هیچچیزی زیباتر از این نیست که فکرهای دیوانهوار را به حقیقت تبدیل کنی. میخواهم زندگیام فقط مجموعهای از فکرهای دیوانهوار باشد.» میلان کوندرا، والس خداحافظی! عشق! منی که از نوشتن دربارهی آن دست نمیکشم. گاه از خودم میپرسم آیا این عشق نیست که از جانب من مینویسد درحالیکه حکایتها، رخدادها، داستانها، خوشبختیها و دروغهایش را به من دیکته میکند؟ حوالی سیونهسالگی دختر دانشجویی را در سوربن دیدم؛ جایی که من در آن عادت به نوشتن پیدا کرده بودم؛ منظورم من رماننویسی است که در دور جوانیاش گم شده بود. تابستان در حال اتمام بود. دختری جوان با ظاهری شبیه به رقاصها، با موهای بلوطی آشفته، چشمان سبز، کت بژ روی پوست گندمگونش، صندلی که به دور قوزکهای پایش بند کشیده بود. در آن بعدازظهر خاص جلوتر از من داشت به سالن کتابخانه وارد میشد. به خودم گفتم: اگر در را برایم نگه دارد با او حرف میزنم. اگر در را نگه ندارد احتمالا قصد دوریکردن دارد! فکر پوچی بود، زیرا دختر دانشجو اصلاً حواسش نبود و غرق در افکارش بود. نمیتوانست مرا ببیند. علاوهبر این نگهداشتن در برای من چیزی جز احترامی ساده نبود. شاید در مقابل زنی همسن خودم درگیر این سؤال نمیشدم. دانشجو احتمالا بیست سالش بود، شاید کمی بیشتر، کمی کمتر. نمیدانستم؛ تخمین سنی که سالهاست از آن عبور کردهایم دشوار است. وقتی دانشجو بهسمت من چرخید تا در را برایم نگه دارد، کلماتی را با منمن گفتم. فراموش کردهام چه بود اما لبخندش را بهخوبی به یاد میآورم. فکر میکردم از رفتار و آداب من خوشش آمده. در راهپله دیدم که با اضطراب نفس میکشید. به خودم گفتم حتما بهخاطر من اینچنین دستپاچه شده؛ البته شدیدتر از اضطراب من نبود که بهخاطر تجربه آرام گرفته بود.
حجم
۱٫۲ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۱۴ صفحه
حجم
۱٫۲ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۱۴ صفحه