
کتاب نقاش ونیزی
معرفی کتاب نقاش ونیزی
کتاب نقاش ونیزی نوشتهی دلیار فرازنده داستان دختری جوان به نام آریادنی است که در شهر ونیز نامرئی میشود و برای پیداکردن «رنگ سفید» و مردی مرموز به نام اروص، سفری طولانی و پرماجرا را آغاز میکند. این کتاب را نشر متخصصان منتشر کرده است و متن آن با لحن نامهنگارانه و گفتوگوهای صمیمی میان راوی و «خواننده عزیزم» پیش میرود. در فصلهای متعدد این اثر، ونیز، پاریس، جنگلهای نزدیک بریتانیا، روستای پینزویک و لندن بهعنوان ایستگاههای سفر آریادنی ظاهر میشوند و هرکدام شخصیتی تازه، زخمی یا گمشده را سر راه او قرار میدهند؛ از آرکادیا، عطرساز نامرئی و ویولننواز فراری، تا هوپِ جنگلنشین و الیای نجارِ گرفتار در گذشته. نقاشی، رنگها، نامرئیشدن، تنهایی، عشق، ترس و حسرت، عناصر اصلی این کتاب هستند و نویسنده آنها را در قالب ماجراهایی فانتزی و احساسی کنار هم نشانده است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب نقاش ونیزی
کتاب نقاش ونیزی با روایت اولشخص و صدای مستقیم آریادنی آغاز میشود؛ دختری که در ونیز زندگی میکند، آدمها را با رنگها میسنجد و ناگهان متوجه میشود نامرئی شده است. دلیار فرازنده در این کتاب از همان فصل اول، ونیز ۱۹۳۵ و «زمان حال» را کنار هم میآورد و با نامههایی که آریادنی خطاب به «خواننده عزیزم» مینویسد، ساختاری شبیه دفترچهی سفر و اعترافنامه میسازد. فصلها با عنوانهای کوتاه و گاهی نقطهچیندار پشتسر هم میآیند و هر فصل، همزمان یک برش از سفر بیرونی و یک لایه از سفر درونی آریادنی است. در فهرست، پانزده فصل دیده میشود که از ونیز شروع میشوند و به پاریس، جنگل نزدیک بریتانیا، روستای پینزویک و در ادامه به لندن میرسند. در هر ایستگاه، شخصیتی تازه وارد داستان میشود؛ شخصیتی که معمولاً نامرئی است یا در آستانهی ناپدیدشدن قرار دارد و زخمی عمیق در گذشتهاش دارد. کتاب نقاش ونیزی در فصلهای ابتدایی، رابطهی آریادنی با پدر و مادر سردمزاجش، علاقهی او به نقاشی، دوستیاش با اشلی و ترسش از آتش را نشان میدهد و بعد بهتدریج وارد ماجرای نامرئیشدن او میشود. نامههای تاریخدار (مثل دهم و دوازدهم اکتبر) در متن پخش شدهاند و حس گذر زمان و حرکت در مسیر را تقویت کردهاند. در ادامهی کتاب نقاش ونیزی، سفر آریادنی به پاریس و آشناییاش با آتلانتیا دکروا آرکادیا فرانسوا، عطرساز و ویولننواز نامرئی، بخش مهمی از داستان را شکل میدهد. آرکادیا در مغازهی عطرفروشیاش، خاطرات و حسرتهایش را در شیشههای عطر میریزد و از کنسرتی میگوید که از ترس قضاوت، از آن فرار کرده است. بعد نوبت جنگل نزدیک بریتانیاست؛ جایی که آریادنی با هوپ، مردی بیخانمان و ترسیده، کنار آتش آشنا میشود و برایش از «قرمز» و معنای قدرت حرف میزند. سپس روستای پینزویک و الیا، نجاری که لیلی را زندانی کرده تا از دستش ندهد، وارد داستان میشوند و مفهوم «خاکستری» و رابطهی آن با ترس، کنترل و عشق بیمارگونه در گفتوگوهای او و آریادنی باز میشود. در فصلهای بعدی، لندن بهعنوان شهری شلوغ اما در معرض خطر «قاتل شب» تصویر شده است؛ شهری که در آن، آریادنی با روبی (روبرت)، صاحب رستوران، روبهرو میشود و همچنان در جستوجوی اروص و رنگ سفید است. در تمام این مسیر، رنگها (قرمز، زرد، سبز، خاکستری، سفید و حتی کرمی) بهعنوان استعارههایی برای شخصیتها، ترسها، امیدها و نوع نگاه آدمها به خودشان و جهان، در متن تکرار و بازتعریف شدهاند.
خلاصه داستان نقاش ونیزی
کتاب نقاش ونیزی داستان آریادنی است؛ دختری که در ونیز زندگی میکند، آدمها را با رنگها میبیند و ناگهان متوجه میشود نامرئی شده است. پدر و مادرش، اشرافزاده و سردمزاجاند و با نقاشی و شوخطبعی او کنار نمیآیند. او هر روز بوم و رنگهایش را برمیدارد و به میدان سن مارکو میرود و نقاشی میکشد؛ هرچند خودش اعتراف کرده است نقاشیاش «خوب» نیست و فقط دوستش دارد. هشدار پدرش دربارهی تشبیهکردن آدمها به رنگها و خطر نامرئیشدن، در ابتدا اغراقآمیز به نظر میرسد اما وقتی آریادنی میبیند آقای ژیفار جواب سلامش را نمیدهد و سگ نگهبان هم به او واکنشی نشان نمیدهد، میفهمد واقعاً از دید دیگران ناپدید شده است. در همین دوران، دوستیاش با اشلی، دختری که از دستدادن میترسد و خودش را عمداً «بدجنس» نشان میدهد، و خاطرهی آتشسوزیای که خانوادهی اشلی را از بین برده، در ذهن او پررنگ میشود. همزمان، رؤیاهایی تکرارشونده از مردی به نام اروص که پیانو مینوازد و به او میگوید «رنگ سفیدت پیش من است» آریادنی را به این باور میرساند که باید ونیز را ترک کند و بهدنبال او برود. آریادنی در نامههایش، که با تاریخ و نام مکان مشخص شدهاند، سفرش را ثبت کرده است. او ابتدا به پاریس میرسد و در مغازهی عطرفروشیای که با ویولن و گلهای صورتی تزیین شده، با آتلانتیا دکروا آرکادیا فرانسوا آشنا میشود؛ دختری که آرزو داشته نوازندهی ویولن مشهوری در پاریس باشد اما در لحظهی اجرای بزرگش، از ترس قضاوت و «کاملنبودن» فرار کرده و حالا در تنهایی، عطر میسازد و قهوه مینوشد. آریادنی در گفتوگو با او از تاریخ اپرا در ونیز، از حسرت و از سنگینی باری که آدمها با خود به گور میبرند حرف میزند و آرکادیا را به مواجهه با رؤیایش هل میدهد. صبح روز بعد، آرکادیا ناپدید شده و فقط نامهای گذاشته است که در آن از «قتل حسرتها» و رفتن به روستایی برای پیداکردن اعتمادبهنفسش نوشته و رنگ زردی را که از آریادنی گرفته، با خود برده است. در جنگلی نزدیک بریتانیا، آریادنی با هوپ آشنا میشود؛ مردی که در غاری کنار آتش زندگی میکند و از بیرونرفتن میترسد. او در بهخاطرسپردن اسمها ضعیف است و آریادنی را با عدد موردعلاقهاش، «بیستوسه»، صدا میزند. آریادنی برایش از رنگ قرمز میگوید؛ از اینکه قرمز مثل خون، رز وحشی و تمشک است و نماد قدرت، خشم و جسارت. او توضیح میدهد که نبودن قرمز در نقاشی یعنی ترس و بیفایدگی و افراط در آن یعنی خستگی و خطر. آنها در باران تمشک جمع میکنند، میخورند و برای لحظاتی، هوپ لبخند میزند و سینهاش را با غرور جلو میدهد. صبح، هوپ هم رفته است؛ در نامهای نوشته رنگ قرمزی را که آریادنی به او داده با خود برده تا به خواهرش نشان دهد و در عوض، سبد تمشک را برای او گذاشته است. مرحلهی بعدی سفر، روستای پینزویک است. در راه، گاریسواری ناشناس آریادنی را با «لیلی» اشتباه میگیرد، ضربهای به سرش میزند و او را به کلبهای میبرد. وقتی آریادنی به هوش میآید، دستهایش با زنجیر به شومینه بسته شده و مردی به نام الیا، او را «لیلی» صدا میزند. الیا نجاری است که در روستا ساز میسازد و از تنهایی و ترسِ از دستدادن، همسرش لیلی را زندانی کرده بوده تا همیشه پیش او بماند. در گفتوگوهای طولانی کنار جنگل، آریادنی برای او از رنگ خاکستری میگوید؛ از اینکه خاکستری، سیاهی رقیقشده است و شبیه هوای ابری، خنجر، ناامیدی و بیحسی است. او به الیا نشان میدهد که چگونه ترس و کنترل، نور درونش را چرک کرده و عشقش را به زندان تبدیل کرده است. الیا سرانجام اعتراف میکند که لیلی را با زنجیر نگه داشته و آخرین فرارش زخمی عمیق روی پلکش گذاشته است. در پایان، او تصمیم میگیرد دوباره به همان صندوق چوبی در جنگل برود و برای لیلی نامه بنویسد. صبح، آریادنی او را هم نمیبیند؛ فقط خنجر چوبی، آذوقه، نقشهی راه لندن و نامهای از الیا باقی مانده است. در لندن، آریادنی وارد شهری میشود که دیگر خالی از سکنه نیست؛ مردم در رفتوآمدند اما روزنامهها از «قاتل شب» و خطر جدی برای شهر مینویسند. او در رستورانی کوچک با روبرت (روبی) آشنا میشود؛ مردی با پوست گندمی، موهای بور و چشمهای سبز که با خوشرویی اغراقآمیز از او استقبال میکند، مدام «خوش اومدین» میگوید و بدون پرسیدن سفارش، قول میدهد غذایی مطابق سلیقهی خودش برایش آماده کند. در این میان، آریادنی که دیگر رنگ سفید در جعبهاش ندارد، با قلمموی خالی روی بوم میکشد و برای خودش تعریف میکند که سفید یعنی بیریایی، آزادی، مهربانی و آگاهی از احساسات. او آدمهای سفید را به سه دسته تقسیم میکند: گوشهنشینهای خلاق، اجتماعیهای کمککننده و کسانی که ترکیبی از هر دو هستند. در رستوران، او فضای کرمیرنگ، تابلوهای نقاشی، گلهای قرمز و نور را با زبان رنگها توصیف میکند و همچنان در جستوجوی اروص و «رنگ سفید» است؛ رنگی که بهنوعی نماد خودشناسی، صداقت و عشقی است که قرار است در جایی از این سفر، با آن روبهرو شود.
چرا باید کتاب نقاش ونیزی را بخوانیم؟
کتاب نقاش ونیزی برای کسانی که به داستانهای سفرمحور، شخصیتمحور و آمیخته با فانتزی علاقه دارند، تجربهای متفاوت ارائه کرده است. ساختار نامهای و خطابکردن مداوم «خواننده عزیزم» باعث شده است فاصلهی میان راوی و مخاطب کم شود و حس همراهی در مسیر سفر آریادنی شکل بگیرد. در هر ایستگاه، شخصیتی تازه با زخمی مشخص معرفی شده است: آرکادیا که از قضاوت میترسد و از رؤیای ویولننوازیاش فرار کرده، هوپ که در غار پناه گرفته و از خروج میترسد، الیایی که عشق را با زندان اشتباه گرفته و لیلی را از آزادی محروم کرده، و خود آریادنی که در جستوجوی رنگ سفید و معنای نامرئیشدن است. این تنوع شخصیتها، امکان همذاتپنداری با ترسها و حسرتهای گوناگون را فراهم کرده است. در این کتاب، رنگها فقط جزئی از پسزمینهی نقاشی نیستند؛ هر رنگ بهعنوان استعارهای برای یک حالت روانی و نوعی از زیستن معرفی شده است. قرمز بهعنوان قدرت و جسارت، زرد بهعنوان امید، سبز بهعنوان سرزندگی، خاکستری بهعنوان ناامیدی و بیحسی، و سفید بهعنوان صداقت و آزادی، در گفتوگوهای آریادنی با دیگران توضیح داده شدهاند. این نگاه، خواندن کتاب را به نوعی «نقشهی رنگی» برای فهم آدمها و رابطهها تبدیل کرده است. از سوی دیگر، فضاهای متنوع (ونیز، پاریس، جنگل، روستا، لندن) و جابهجایی مداوم میان آنها، ریتمی سیال به داستان داده و حس سفر و کشف را تقویت کرده است. برای کسانی که به دنبال داستانی احساسی، پر از گفتوگو دربارهی ترس، تنهایی، عشق، حسرت و خودشناسی هستند، این کتاب میتواند مجالی برای فکرکردن به رنگهای درونی خودشان فراهم کند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
به کسانی که به داستانهای احساسی و شخصیتمحور علاقهمند هستند و از فضاهای فانتزی و نمادپردازی با رنگها لذت میبرند، خواندن این کتاب پیشنهاد میشود. همچنین به نوجوانان و جوانانی که درگیر پرسشهایی دربارهی هویت، تنهایی، ترس از قضاوت و دنبالکردن رؤیاهایشان هستند، میتوان این اثر را پیشنهاد کرد. کسانی که به شهرهایی مثل ونیز، پاریس و لندن و حالوهوای داستانی آنها علاقه دارند یا دوست دارند دربارهی رابطهی عشق، آزادی و کنترل فکر کنند، نیز میتوانند از خواندن این کتاب بهره ببرند.
حجم
۶٫۴ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۰۸ صفحه
حجم
۶٫۴ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۰۸ صفحه