
کتاب بیگانگی آب یاب
معرفی کتاب بیگانگی آب یاب
کتاب بیگانگیِ آبیاب (تغریبة القافر) نوشتهی زهران القاسمی و با ترجمهی حبیبالله عباسی روایتی است از روستاهای عمان، از قناتها، چاهها، خشکسالی و سیل، و از مردمانی که زندگی و مرگشان به آب گره خورده است. نشر مهراندیش آن را منتشر کرده است. این کتاب با صحنهای تکاندهنده آغاز میشود: خبر غرقشدن زنی باردار در چاه، نوزادی که از شکم مادرِ مرده بیرون کشیده میشود و بارانی سیلآسا که همزمان با تشییعجنازه میبارد و قبر را پر از آب میکند. از دل همین حادثه، کودکی به نام سالم بن عبدالله به دنیا میآید که بعدها به آبیابی توانمند بدل میشود؛ کسی که میتواند صدای آب را در اعماق زمین بشنود و راه قناتها را پیدا کند. در این کتاب، آب فقط مایهی رفع تشنگی نیست؛ عنصری است که با اسطوره، دین، ترس، رؤیا، بیماری، عشق و مرگ درهمتنیده شده است. مترجم در سرسخن و مقدمه، پیوند عمیق تجربهی زیستهی خود از روستاهای خشک ایران را با جهان رمان نشان داده است و از همین منظر، خواندن آن کتاب را به نوعی مواجهه با بحران آب و زیست در اقلیمهای خشک تبدیل کرده است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب بیگانگی آب یاب
کتاب بیگانگیِ آبیاب با تمرکز بر سه محور خشکسالی، آب و حاصلخیزی در روستاهای پادشاهی عمان شکل گرفته است و زهران القاسمی در آن جهانی میسازد که همهچیزش زیر سایهی آب تعریف میشود؛ از تقسیم زمینها و نخلستانها تا ترسهای شبانه، بیماریها، دعاها و نزاعهای فقهی. رمان با حادثهی غرقشدن مریم بنت حمد وَد غانم در چاه خَطم آغاز میشود؛ زنی باردار که در میانهی سردردهای مرموز، رؤیاهای تکرارشونده و وسوسهی فروبردن سر در آب، سرانجام بهسوی چاه کشیده میشود. صحنهی بیرونآوردن جسد، کشف زندهبودن جنین و شکافتن شکم مادر برای نجات نوزاد، همزمان با بارانی که ناگهان میگیرد و قبر را پر از آب میکند، فضای رمان را از همان ابتدا میان واقعیت و نوعی هالهی اسطورهای معلق نگه میدارد. در ادامه، سیلی بزرگ روستا را درمینوردد، خانهها را ویران میکند و درعینحال نوید سالی پربار و قناتهایی پرآب را میدهد. در این میان، سالم بن عبدالله، نوزاد نجاتیافته، زیر نظر عمهاش کاذیه و با شیر آسیه بنت محمد بزرگ میشود؛ زنی که خود تاریخ طولانی فقدان، چشمزخم، جادو، مرگ فرزندان و غیبت شوهر را پشت سر گذاشته است. کتاب بیگانگیِ آبیاب در فصلهای متعدد پیش میرود و هر فصل بخشی از این جهان روستایی را با جزئیات دقیق و پرشمارش باز میکند. از فصل اول که با فریاد «یک نفر غرق شده...» جارچی در مِسفاهٔ آغاز میشود تا فصلهای بعدی که به سیل فراگیر، بازسازی باغها، کودکی و رشد سالم، سفر آسیه به الغافتین برای یافتن شوهر بیمار، و روایتهایی از قناتها، چاهها و مردان و زنانی که با آب زندگی میکنند اختصاص دارد، رمان مدام بین زندگی روزمره و لایههای پنهانتر اسطورهای و دینی در رفتوآمد است. شخصیت سالم بن عبدالله بهعنوان آبیاب، در بستری شکل میگیرد که از همان لحظهی تولدش با آب و مرگ گره خورده است؛ از غسل با همان آبی که مادرش را شستند تا بارانهای غیرعادی، سیل، و زمزمههایی که از دل چاهها و قناتها شنیده میشود. در کنار خط اصلی، کتاب به زندگی شخصیتهایی مثل کاذیه، آسیه، عبدالله بن جمیل، حمید بوعیون، الوَعَری و دیگران میپردازد و از خلال آنها، شبکهای از باورها، ترسها، مناسک، دعاها، نزاعهای فقهی و قصههای عامیانه را به تصویر میکشد. ساختار رمان بر پایهی فصلهای نسبتاً بلند است که هرکدام با صحنهای پررنگ از آب، قنات، باران یا خشکسالی گره خورده و بهتدریج تصویر کلی «تئاتر درهها و قناتها» را که در مقدمه به آن اشاره شده، کامل میکند.
خلاصه داستان بیگانگی آب یاب
در بیگانگیِ آبیاب، محور اصلی داستان، پیوند سرنوشت انسانها با آب است. رمان با روستای مِسفاهٔ و چاه خَطم آغاز میشود؛ جایی که جارچی با فریاد «یک نفر غرق شده...» روستا را به هم میریزد. مریم بنت حمد وَد غانم، خیاط ماهر و همسر عبدالله بن جمیل، مدتی است از سردردهای شدید، رؤیاهای تکراری و صدایی در سرش رنج میبرد که او را به آب و چاه فرامیخواند. او هر بار با فروبردن سر در آب، برای لحظاتی از درد رها میشود و همین رهایی موقت، به وسواسی خطرناک بدل میشود. داروهای گیاهی، داغکردن سر با آهن گداخته، مراجعه به طبیب و حتی داروی عطار دورهگرد، هیچکدام درمان قطعی نیستند و درنهایت، رؤیای فرود به چاه و شنیدن زمزمهای از اعماق، به واقعیت میپیوندد؛ مریم در بعدازظهری ساکت، بهسوی چاه میرود، طناب را میگیرد و سقوط میکند. جسد او را با کمک الوَعَری از ته چاه بیرون میآورند. در میانهی بحث فقهی و اخلاقی بر سر اینکه آیا شکافتن شکم میت برای نجات جنین جایز است یا نه، کاذیه بنت غانم ناگهان تصمیم میگیرد و با چاقو شکم مریم را میشکافد و نوزاد را بیرون میآورد؛ نوزادی که همانجا گریه میکند و در میان حیرت و صلوات جمعیت، «زنده از دل مرده» بیرون میآید. همزمان، بارانی غیرمنتظره میگیرد، تشییعجنازه زیر رگبار انجام میشود، قبر پر از آب میشود و مریم که در چاه غرق شده بود، اینبار در قبرِ پرآب به خاک سپرده میشود. این همزمانی مرگ، تولد و باران، رمان را از همان ابتدا در مدار نمادین آب قرار میدهد. نوزاد را با همان آبی میشویند که برای غسل مادر استفاده شده و کاذیه او را به خانه میبرد. آسیه بنت محمد، زنی که پنج دخترش را از دست داده و سینههایش از شیر پر است، به او شیر میدهد و پیوندی عاطفی عمیق با کودک پیدا میکند. در همان روزها، سیلی عظیم روستا را درمینوردد، مردم را به غارها میراند و خانهها و باغها را ویران میکند؛ اما پساز فروکش سیل، قناتها پرآب و زمینها حاصلخیز میشوند. سالم بن عبدالله، این نوزاد، در چنین جهانی بزرگ میشود؛ جهانی که در آن آب هم مایهی زندگی است و هم عامل مرگ. رمان در فصلهای بعدی، گذشته و حال شخصیتها را باز میکند: زندگی عبدالله بن جمیل که میان سوگ همسر و کشف پدرشدن معلق است؛ آسیه که شوهرش ابراهیم بن مهدی او را ترک کرده و به مسقط رفته و او در تنهایی، مرگ فرزندان، چشمزخم، جادو و بدگمانی به همسایهها غرق شده است؛ سفر آسیه به الغافتین برای یافتن شوهر بیمار و مراقبت از او زیر درختی در حومهی روستا؛ و روایتهایی از زبان کاذیه دربارهی مردمی که «با زبان همدیگر را میخورند» و کودکانی که صداهایی را میشنوند که دیگران قادر به شنیدنشان نیستند. سالم در این بستر روایی، بهتدریج به آبیابی بدل میشود که میتواند صدای آب را در دل زمین بشنود و راه قناتها را پیدا کند؛ تواناییای که هم نعمت است و هم نوعی بیگانگی، زیرا او را به جهان پنهان آبها، چاهها و قناتها نزدیکتر از جهان آدمها میکند.
چرا باید کتاب بیگانگی آب یاب را بخوانیم؟
بیگانگیِ آبیاب از دل جزئیات زندگی روستایی، تصویری گسترده از رابطهی انسان و آب ارائه کرده است؛ رابطهای که در آن آب همزمان نعمت، تهدید، راز و معیار عدالت است. این کتاب نشان میدهد چگونه خشکسالی، سیل، تقسیم آب قناتها، دعا برای باران و ترس از خشکشدن چاهها، سرنوشت خانوادهها، باورهای دینی، نزاعهای فقهی و حتی نامگذاری کودکان را شکل میدهد. تمرکز رمان بر روستایی کوچک در عمان، آن را به متنی محدود و محلی تبدیل نکرده است؛ بلکه از خلال تجربهی یک اقلیم خاص، به پرسشهای بزرگتری دربارهی زیستن در جهان کمآب، معنای نعمت و بلا، و مرز میان تقدیر و انتخاب نزدیک شده است. در این کتاب، شخصیتها نه تیپهای ساده، که حاملان لایههای مختلف تجربهاند: مریم با سردردها و رؤیاهایش، آسیه با تاریخ فقدان و وسواسهایش، عبدالله با سوگ و پدری ناگهانیاش، کاذیه با شجاعتش در شکافتن شکم میت، حمید بوعیون با تیزبینی و اعتراض آرامش به «شرع»، و الوَعَری با جسارتش در فرود به اعماق چاه. حضور مداوم آب در صحنهها ـ از چاه خَطم و قناتها تا سیل و بارانهای نامعمول ـ خواندن آن کتاب را به تجربهای تبدیل کرده است که هم از نظر حسی غنی است و هم از نظر فکری برانگیزاننده. برای کسانی که به روایتهای ریشهدار در جغرافیا، به پیوند اسطوره و زندگی روزمره، و به داستانهایی دربارهی اقلیمهای خشک و بحران آب علاقهمند هستند، این رمان میتواند متنی درگیرکننده و تأملبرانگیز باشد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
به کسانی که به رمانهایی با پسزمینهی روستایی و اقلیمی، روایتهای مرتبط با آب، خشکسالی و قنات، و داستانهایی که میان واقعیت، باورهای دینی و اسطوره حرکت میکنند علاقهمند هستند، خواندن بیگانگیِ آبیاب پیشنهاد میشود. همچنین به خوانندگانی که دغدغهی بحران آب، زندگی در مناطق خشک، و تأثیر محیط طبیعی بر سرنوشت انسانها را دنبال میکنند، میتوان این کتاب را توصیه کرد.
بخشی از کتاب بیگانگی آب یاب
«یک نفر غرق شده ... یک نفر غرق شده ...» صدای جارچی در مِسفاهٔ پیچید. با شدت به درها ضربه زده، مردم را صدا میزد: «یک نفر غرق شده ... یک نفر غرق شده ... در چاه خَطم ...» زنها با شنیدن صدای جارچی، سراسیمه در خانهها و کوچههای محله بهدنبال فرزندانشان گشتند. زنی وسط کوچهها شروع به شیون و گریه کرد؛ پسر دهسالهاش را در آن نزدیکیها نمیدید. دو زن دیگر در کوچهای باهم درگیر شدند؛ پسر یکی از آنها صبح زود با پسر دیگری بیرون رفته، هنوز برنگشته بود. پیرزنی با عصا، آهستهآهسته تلاش میکرد خود را به جارچی برساند. جوانی کوتاهقد از جایش برخاست و دواندوان سوی چاه رفت. از یکسو، فریاد و ناله در روستا بلند شد و ازسوی دیگر، صدای پارس سگها به گوش میرسید. قدقد مرغها در نخلستانهای حومه و عرعر الاغها در ته دره، فضا را پر کرده بود. جوانان برای یاری رساندن به جارچی و رساندن خبر به خانههای دورتر از یکدیگر پیشی میگرفتند. صدای طبل بزرگی از کوهها برخاست. باد گرم و تندی از غرب میوزید، تنهٔ درختان را میلرزاند و آرامشِ بعدازظهر روستا را با انبوه صداها برهم میزد. کوچههای باریک و تنگ روستا از مردمی شلوغ شد که شتابان بهسوی چاه میرفتند. جارچی که روستا را به لرزه درآورده بود، حمدان بن عاشور نام داشت و در خانهای نزدیک چاه زندگی میکرد. حمید بوعیون (تیزبین)، پیرمردی که درِ خانهاش را کوبید، به او گفت: «مردم محله رو صدا بزن، کسی توی چاه غرق شده.» آن روز حمدان ناهارش را دیرتر از همیشه خورد و تازه از روستای همجوار برگشته بود. صبح زود برای بذر هندوانه رفته بود. یکی از اهالی به او گفته بود؛ بهترین بذرها تنها در اختیار مردی از روستای همجوار است. حمدان مدت زیادی در خانهٔ آن مرد منتظر ماند تا بذرهای پنهانشدهاش را پیدا کند. وقتی بازگشت و سفرهاش را پهن کرد، هنوز چند لقمه نخورده بود که حمید بوعیون او را صدا کرد و درِ خانهاش را زد. حمدان بیرون آمد و دید که پیرمرد میلرزد، گویی میخواهد خبری بدهد که به بهای جانش تمام میشود. حمدان از اینکه برای اولین بار وظیفهٔ جارچی را به او سپرده بودند، آشفته شد. با پا و سر برهنه، تنها با پیراهن کوتاه مردانه و شالی دور کمر، از خانه بیرون دوید. درها را میکوبید و در کوچهها با صدای بلند فریاد میزد: «یک نفر غرق شده ... یک نفر غرق شده ...»
حجم
۲۰۷٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۵۲ صفحه
حجم
۲۰۷٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۵۲ صفحه