
کتاب خندیدن به افق محلی
معرفی کتاب خندیدن به افق محلی
کتاب خندیدن به افق محلی نوشتهی اکبر اکسیر و توسط انتشارات مروارید منتشر شده است. این اثر مجموعهای از پنجاه خاطرهی ادبی و غیرادبی است که نویسنده با نگاهی طنزآمیز و صمیمی به روایت آنها پرداخته است. اکبر اکسیر، شاعر و طنزپرداز شناختهشده، در این کتاب خاطراتی از زندگی شخصی، حرفهای و اجتماعی خود را با زبانی ساده و شوخطبعانه بازگو کرده است. خاطراتی که گاه به وقایع روزمره، گاه به تجربههای معلمی، شاعری و معاشرت با چهرههای ادبی و هنری ایران مربوط میشود. این کتاب با رویکردی خاطرهنویسانه و طنز، لحظات تلخ و شیرین زندگی را به تصویر کشیده و تلاش کرده است تا از دل اتفاقات معمولی، نگاهی تازه و خندهدار به زندگی ارائه دهد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب خندیدن به افق محلی
کتاب خندیدن به افق محلی اثری از اکبر اکسیر است که در قالب مجموعهای از خاطرات کوتاه و طنزآمیز، به روایت زندگی روزمره، تجربههای شخصی و حرفهای، و برخوردهای اجتماعی نویسنده میپردازد. این کتاب ساختاری اپیزودیک دارد و هر خاطره، روایتی مستقل از یک اتفاق یا تجربه خاص است که با نگاهی شوخطبعانه و گاه انتقادی بیان شده است. اکبر اکسیر در این اثر، خاطراتی از دوران کودکی، معلمی، شاعری، معاشرت با دوستان و آشنایان، و حتی مواجهه با چهرههای ادبی و هنری را بازگو کرده است. موضوعات کتاب از مسائل خانوادگی و اجتماعی تا حواشی فرهنگی و ادبی را دربرمیگیرد و نویسنده با بهرهگیری از زبان طنز، به نقد و بازنمایی موقعیتهای گوناگون پرداخته است. خندیدن به افق محلی نهتنها به خاطرات شخصی نویسنده محدود نمیشود، بلکه تصویری از زیست اجتماعی و فرهنگی یک نسل را نیز ارائه میدهد. این کتاب با روایتهایی کوتاه و متنوع، خواننده را به سفری میان خاطرات و لحظات بامزه و گاه تأملبرانگیز میبرد.
خلاصه کتاب خندیدن به افق محلی
کتاب خندیدن به افق محلی مجموعهای از خاطرات طنزآمیز و قصهوار اکبر اکسیر است که هر یک به گوشهای از زندگی شخصی، حرفهای یا اجتماعی او میپردازد. نویسنده در این اثر، با زبانی صمیمی و نگاهی شوخطبع، تجربههای خود را از دوران کودکی تا بزرگسالی روایت کرده است. خاطراتی که گاه به مشکلات مالی، روابط خانوادگی، تجربههای معلمی، معاشرت با شاعران و نویسندگان، و حتی ماجراهای روزمره مثل خرید نان یا شرکت در مراسم ختم مربوط میشود. اکسیر در هر خاطره، موقعیتی طنزآمیز را برجسته کرده و از دل اتفاقات ساده، لحظاتی خندهدار و گاه تلخ را بیرون کشیده است. او با اشاره به فرهنگ محلی، باورهای عامیانه، و روابط اجتماعی، تصویری زنده و پرجزئیات از زیست بومی و اجتماعی خود ارائه داده است. در کنار روایتهای شخصی، کتاب به حواشی ادبی و هنری نیز میپردازد و از دیدار با چهرههای سرشناس ادبی، تجربههای شعرخوانی و نقد ادبی، و حتی ماجراهای طنزآمیز در محافل فرهنگی سخن میگوید. دغدغهی اصلی کتاب، نشاندادن پیوند میان طنز و واقعیت زندگی است؛ جایی که خنده و اشک، تلخی و شیرینی، و جدیت و شوخی در هم میآمیزند و تصویری انسانی و ملموس از زندگی روزمره خلق میکنند.
چرا باید کتاب خندیدن به افق محلی را بخوانیم؟
خندیدن به افق محلی با روایت خاطراتی کوتاه و طنزآمیز، فرصتی برای تجربهی نگاهی تازه به زندگی روزمره فراهم میکند. این کتاب با زبان شوخ و صمیمی، موقعیتهایی آشنا را به گونهای روایت کرده که هم خندهدار و هم تأملبرانگیز است. ویژگی شاخص این اثر، توانایی نویسنده در تبدیل اتفاقات معمولی به خاطراتی جذاب و بامزه است؛ خاطراتی که نهتنها سرگرمکنندهاند، بلکه گاه لایههایی از نقد اجتماعی و فرهنگی را نیز در خود دارند. خواندن این کتاب میتواند به درک بهتر طنز ایرانی، شناخت فرهنگ محلی و تجربهی زیست اجتماعی یک نسل کمک کند. همچنین، برای کسانی که به دنبال لحظاتی شاد و سبک در میان دغدغههای روزمره هستند، این کتاب انتخاب مناسبی است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به علاقهمندان طنز، دوستداران خاطرهنویسی، معلمان، شاعران، و کسانی که به روایتهای بومی و اجتماعی علاقه دارند پیشنهاد میشود. همچنین، به کسانی که به دنبال شناخت فرهنگ محلی و تجربههای زیستهی نسلهای گذشته هستند، توصیه میشود.
بخشی از کتاب خندیدن به افق محلی
«همیشه یادم هست درست روزهایی که پولی در جیب من نیست، برایم مهمان میآید. زمستان ۱۳۵۸ بود و اوایل انقلاب. از صف نان و نفت و انواع دیگر صفها اعصاب ما داغون بود. ساعت چهار صبح هوا روشن نشده در صف نان زنبیل میگذاشتیم تا ساعت هفت بتوانیم چند قرص نان به خانه ببریم. یکی از همین روزها که بیپولی امان مرا بریده بود. زنگِ در به صدا درآمد. ساعت ۱۱ شب بود. به ملیحه گفتم خدا نکند مهمان باشد، چون چیزی در خانه نداریم، حتی برای یک صبحانهٔ ساده. خدایا خودت به دادم برس! در را باز کردم. پیرمرد محترمی خود را معرفی کرد که شاعر است و از دوستداران شعر من و میگفت به خاطر مسدود بودن گردنه حیران، مسافران را در مسجد اسکان دادند. من چون آرزومند دیدار شما بودم، گفتم میروم و پیدایتان میکنم. تعارف کردم، آمد و قبل از اینکه بنشیند گفت شام و چای خوردهام فقط چند لحظهای شعر میشنوم و فردا صبح زود رفع زحمت میکنم. تا ساعت یک و نیم شب شعر خواند و من احسنت گفتم درحالیکه تمام فکر و ذکرم صبحانهٔ فردا بود. فردا صبح خیلی زود از خانه بیرون رفتم تا شاید آشنایی جلوی نانوایی محل ببینم و مبلغی قرض بگیرم. نانوایی شلوغ بود اما آشنایی دیده نمیشد. نوبت من شد دست در جیبم کردم تا پول دو عدد نان را بپردازم که ناگهان دستم به چند اسکناس خورد. بسیار خوشحال شدم و ملیحه را دعا کردم که از پساندازش استفاده کرده است. پس به سوپری محل رفتم و هر چه لازم بود خریدم. کره، پنیر، عسل، مربا و غیره. به خانه که رسیدم با صدای بلندی گفتم متشکرم ملیحهخانم، که ملیحهخانم گفت کجایی بابا. این آقا دو ساعت است که دنبال شلوارش میگردد.»
حجم
۷۷٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۷ صفحه
حجم
۷۷٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۷ صفحه