
کتاب نخل بی خدا
معرفی کتاب نخل بی خدا
کتاب نخل بی خدا نوشته یاسر فراشاهی نژاد، روایتی داستانی از بازگشت، خاطره و هویت است که با نگاهی انتقادی و دروننگر به زندگی یک مرد میانسال ایرانی میپردازد. این کتاب که توسط انتشارات اریش منتشر شده، در قالب داستانی معاصر، با زبانی صمیمی و گاه تلخ، تجربههای مهاجرت، جدایی، بازگشت به وطن و مواجهه با گذشته را روایت میکند. شخصیت اصلی پس از سالها دوری از ایران، بهدنبال وصیت مادرش به زادگاه خانوادگی بازمیگردد و در این مسیر با خاطرات، آدمها و زخمهای قدیمی روبهرو میشود. کتاب نخل بی خدا اثری است که در آن دغدغههای هویت، خانواده، مهاجرت و ریشهها در بستر زندگی روزمره و خاطرات کودکی و نوجوانی بازتاب یافته است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب نخل بی خدا
کتاب نخل بی خدا، اثری داستانی از یاسر فراشاهی نژاد است که در فضای معاصر ایران و با محوریت مهاجرت، بازگشت و جستوجوی هویت شکل گرفته است. داستان حول محور مردی به نام سیاوش میچرخد که پس از سالها زندگی در خارج از کشور، بهدلیل وصیت مادرش به زادگاه خانوادگی بازمیگردد. روایت کتاب در چند بخش و با رفتوبرگشتهای زمانی میان گذشته و حال پیش میرود و از خلال خاطرات کودکی، نوجوانی و بزرگسالی شخصیت اصلی، تصویری از خانواده، جامعه و تحولات فردی و جمعی ارائه میدهد.
یاسر فراشاهی نژاد با بهرهگیری از زبان محاورهای و توصیفهای جزئی، فضای شهرها و روستاهای ایران، روابط خانوادگی، سنتها و تضادهای نسلی را به تصویر کشیده است. کتاب نخل بی خدا نهتنها داستان یک فرد، بلکه بازتابی از تجربههای مشترک نسلی است که میان دو جهان، دو فرهنگ و دو نوع زیستن معلق ماندهاند. فراشاهی نژاد در این اثر، با نگاهی انتقادی و گاه طنزآمیز، به مسائلی چون مهاجرت، غربت، بازگشت، خاطره و معنای خانه پرداخته است.
خلاصه داستان نخل بی خدا
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند!
داستان نخل بی خدا با بازگشت سیاوش، مردی حدود ۴۰ ساله، به ایران آغاز میشود. او پس از ۱۰ سال زندگی در خارج، بهدلیل وصیت مادرش مجبور میشود به زادگاه خانوادگی بازگردد و مادر را در روستای نخل بی خدا به خاک بسپارد. روایت با پرواز او به ایران و تردیدها و حسرتهایش شروع میشود؛ سیاوش در مسیر بازگشت، مدام خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانیاش را مرور میکند. او با بابک، خواهرزادهاش، دیدار میکند و به خانهی قدیمی خانواده بازمیگردد؛ جایی که خواهرش گلرخ نیز پس از مرگ مادر به آن پناه آورده است.
در طول داستان، سیاوش با گذشتهی خود، روابط خانوادگی، خاطرات مدرسه، دوستیها و دشمنیهای کودکی و زخمهای قدیمی روبهرو میشود. روایتهایی از دوران دانشجویی، ازدواج نافرجام با شیدا، مهاجرت به خارج و تلاش برای یافتن معنای زندگی در غربت، در لابهلای داستان جاری است. خاطرات تلخوشیرین از پدر، مادر، خواهر، دایی سهراب (که قربانی یک رسم روستایی شده) و دوستانی چون محمد که در نوجوانی از دست داده، بخش مهمی از روایت را شکل میدهد. سیاوش در بازگشت به وطن، با حس بیگانگی، تنهایی و تردید نسبت به جایگاه خود در خانواده و جامعه مواجه است. او در تلاش است تا معنای خانه، ریشهها و هویت خود را بازتعریف کند. روایت با سفر او به روستای نخل بی خدا و مواجهه با گذشته و سنتهای خانوادگی ادامه مییابد.
چرا باید کتاب نخل بی خدا را بخوانیم؟
کتاب نخل بی خدا با روایتی صادقانه و بیپرده، تجربههای زیستهی نسلی را بازتاب میدهد که میان مهاجرت و بازگشت، تعلق و بیگانگی و خاطره و واقعیت سرگردان هستند. این کتاب با پرداختن به موضوعاتی چون هویت، خانواده، مهاجرت و تأثیر خاطرات بر زندگی امروز، فرصتی برای همدلی و بازاندیشی دربارهی ریشهها و معنای خانه فراهم میکند. روایت چندلایه و رفتوبرگشتهای زمانی، امکان درک عمیقتری از شخصیتها و فضای اجتماعی-فرهنگی ایران معاصر را به وجود آورده است؛ همچنین نگاه انتقادی و گاه طنزآمیز نویسنده به سنتها، روابط خانوادگی و تضادهای نسلی، کتاب را از یک روایت صرفاً نوستالژیک فراتر میبرد و آن را به اثری تأملبرانگیز تبدیل کرده است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن کتاب نخل بی خدا به علاقهمندان داستانهای معاصر فارسی، کسانی که دغدغهی مهاجرت، بازگشت، هویت و ریشهها را دارند و افرادی که به روایتهای خانوادگی و خاطرهمحور علاقهمند هستند، پیشنهاد میشود؛ همچنین این کتای میتواند برای کسانی که تجربهی زیستن میان دو فرهنگ یا دو سرزمین را داشتهاند، قابلتأمل باشد.
بخشی از کتاب نخل بی خدا
«در خود خزیدهام باز! انگار آونگ شدهام میان دو جهان. «چرا» های بسیاری در ذهنم چمباتمه زده. چرا اصرار داشتی زودتر برگردم؟ چرا وصیت کردی تو را به روستای آباء و اجدادیات «نخل بی خدا» ببرند؟ و چرا صبر نکردی تا برگردم و اینقدر زود رفتی مادر؟! چرا... چرا ...؟ از پنجرۀ کوچک هواپیما به ابرها مینگرم؛ ابرهای شرحه شرحه: برههای سفیدی که انگار در دشت نیلگون آسمان، بیشبان رها شدهاند. برههای بیصاحب؛ برههای بی کس، مثل خود من. چرا برگشتهام؟ این همه خودم را به در و دیوار زدم که هر طور شده تن لشم را به آن ینگۀ دنیا برسانم. حالا در میان آسمان و زمین چه میکنم؟! میخواهم کسی مرا به چهار میخ بکشد. میخواهم جایی زنجیرم کنند. میخواهم به صلیبم بکشند. از این پادرهوایی خستهام. چهلسالگی نزدیک شده. پرهیب شومش را احساس میکنم. چهلسالگی میرسد و من همۀ رؤیاهای گذشتهام را گذاشتهام و دارم بعد از دهسال ولگردی باز میگردم؛ دهسالی که ندیدمش؛ دهسال که ندیدیم یکدیگر را و حالا میخواهم به گورش دخیل ببندم که چه؟ مگر مردهپرست بودم؟ اصلاً با چه رویی بر میگردی؟»
حجم
۵۵۶٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۹۱ صفحه
حجم
۵۵۶٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۹۱ صفحه