
کتاب وسوسه های شیطانی
معرفی کتاب وسوسه های شیطانی
کتاب وسوسه های شیطانی نوشتهٔ شمس حاج حسین شیرازی است و انتشارات نظری آن را منتشر کرده است. این کتاب بر اساس داستانی واقعی نوشته شده است.
درباره کتاب وسوسه های شیطانی
«سلطانبانو» زنی ساده، خوشقلب و زودباور بود، از آن زیرکی که هر زنی داشت بهرهای نداشت. به نظر میآمد که از زندگی خود راضی است. به همهٔ آدمهایی که پیرامونش بودند اعتماد داشت. او هرگز به فکرش هم نمیرسید که امکان دارد مردم به آنچه میگویند بیباور باشند، با این همه زندگی آرام و بیسروصدایی داشت. همسری داشت و یک دختر و پسر، اما از آنجا که حادثهها قابل پیشبینی نیست او در جوانی همسرش را از دست داد و دو فرزند روی دستش ماند که باید آنها را بیسرانجام میرساند. زندگی کمکم چهرهٔ اندوهناک خود را نشان میداد اما از آنجا که پایان شب سیاه سپید است جوانی او را دید و دل به او داد و خیلی زود زندگی چهرهٔ دیگر خود را به نمایش گذاشت. این مردِ جوان که تکنسین راهآهن بود پس از مدتی با سلطانبانو، ازدواج کرد.
این مرد که روح جوانمردی داشت رفتاری بسیار شاد و امیدوارکننده داشت. او هم برای فرزندان همسرش پدری مهربان بود و هم از زندگی و مردم شناختی درست داشت. هیچ کس باورش نمیشد که این مرد شوخطبع که هر جا پا میگذاشت شادی را با خود میبرد، از مردمان زمانهٔ خود شناختی درست داشته باشد. همه از اینکه زندگی سلطانبانو پس از آن تنهایی اندوهبار دچار دگرگونی شده بود خوشحال بودند. اما خوشحالی سلطانبانو وقتی بیشتر شد که خداوند به آنان دختری داد؛ دختری زیبا. تولد این دختر اگرچه تکنسین راهآهن را خوشحال کرد اما از علاقهٔ او به دو فرزند همسرش که از شوهر اولش بود چیزی کم نکرد. نام دختر را «خورشید بانو» گذاشتند؛ زیرا هم گرمای خورشید را به زندگی آنها آورده بود هم اینکه چهرهای روشن داشت درست مانند خورشید.
زمان گذشت و گذشت تا اینکه خورشیدبانو به سن ۱۴سالگی رسید و مانند بیشتر دختران آن سالها به خانهٔ شوهر رفت. وسوسه های شیطانی داستان زندگی خورشیدبانو را روایت میکند.
خواندن کتاب وسوسه های شیطانی را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
این کتاب را به دوستداران داستان ایرانی پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب وسوسه های شیطانی
«شوهرم چهار ماه بعد به سربازی رفت ولی پدر شوهرم در مدتی که شوهرم نبود نگذاشت که کمبودی را احساس کنیم روزها رو با همین منوال سپری میکردم با وجود آروین کمتر احساس دلتنگی میکردم دیگه تقریباً آخرای سربازی هوشنگ بود، آروین تقریباً ۱ سالش بود که هنوز پدرش سرباز بود به همین خاطر پدر شوهرم با تیمسار صحبت کرد، تیمسار هم به خاطر اعتبار پدر شوهرم اجازه داد که شوهرم پنجشنبهها و جمعهها به خانه بیاید و این کمک زیادی به ما میکرد اما دو هفته بود که به خانه نیامده بود به همین خاطر من و پدرشوهرم و آروین راهی قزوین شدیم و علت را جویا شدیم آنها به ما گفتند که هوشنگ به علت دزدی توقیف است گفت یک موتورآب را براداشته. و وقتی که از او پرسیدند که چه احتیاجی داشتی که این کار را کردهای او جوابی نداده. در یک آن به قدری از دستش عصبی شدم و از جناب تیمسار خجالت کشیدم که اگر آنجا بود بیتردید خفش میکردم اما سعی کردم که خودم را کنترل کنم و تقاضای ملاقات با هوشنگ رو کردم تیمسار موافقت کرد وقتی من ملاقاتش رفتم از حرص دلم میخواست سرش را بکوبم به دیوار اما بازهم خودم را کنترل کردم و فقط علت این کارش را پرسیدم او گفت که میخواستم آن را برای مادرم ببرم. بعد از شنیدن این حرف سرم را به حالت تأسف تکان دادم و گفتم که از این کار خجالت نکشیدی؟ دیگه نمیدانستم که باید چه بگویم. بعد من رفتم پیش تیمسار خیلی ناراحت بودم وقتی با تیمسار صحبت کردم احساس شرم داشتم و گفتم که او را ببخشید. جوانی کرده، اشتباه کرده، تیمسار قبول کرد و شوهرم را بخشید. و به شوهرم گفت برو دعا به جون زن و بچهات کن. مدتی گذشت تا دوباره همه چیز به حالت اول برگشت دیگه خدمت شوهرم تمام شده بود و مدتی بود که به خانه آمده بود. و آروین که ۲ ساله شد من دوباره حامله شدم.»
حجم
۰
سال انتشار
۱۳۹۲
تعداد صفحهها
۲۵۶ صفحه
حجم
۰
سال انتشار
۱۳۹۲
تعداد صفحهها
۲۵۶ صفحه