دانلود و خرید کتاب قصه های چهارده معصوم (ع) مونا کدخدازاده
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب قصه های چهارده معصوم (ع)

کتاب قصه های چهارده معصوم (ع)

امتیاز:
۳.۶از ۹ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب قصه های چهارده معصوم (ع)

کتاب قصه های چهارده معصوم (ع) به قلم مونا کدخدازاده در انتشارات آستان مهر به چاپ رسیده است.

در این کتاب داستان‌های زیادی از پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) و امامان معصوم و حضرت فاطمه زهرا سلام‌الهه علیها می‌خوانید. این اثر فرصت خوبی است تا با احوال و روزگار و سبک زندگی و اخلاق این بزرگواران بیشتر آشنا شویم و از زندگی‌شان الگو بگیریم.

 خواندن کتاب قصه‌های چهارده معصوم (ع) را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

همه علاقه مندان به روایات و داستان های مذهبی مخاطبان این کتاب‌اند.

 بخشی از کتاب قصه های چهارده معصوم (ع)

سوگند دروغ

اسماعیل بن محمد می‌گوید سر راه اما حسن عسگری (ع) نشستم وقتی که از نزدیک من عبور می‌کرد به پیش رفتم و از فقر و نیاز خود شکایت کردم و درخواست کمک نمودم و گفتم به خدا یک درهم بیش‌تر ندارم صبحانه و شام نیز ندارم.

آن حضرت فرمود: به نام خدا سوگند دروغ می‌گوئی تو دویست دینار زیر خاک پنهان کرده‌ای من این سخن را به خاطر این که چیزی به تو نبخشم نمی‌گویم سپس به غلامش فرمود: هر چه همراه داری به اسماعیل بده غلامش صد دینار به او داد سپس امام حسن عسگری (ع) به من فرمود:

این را بدان که هر گاه احتیاج بسیار به آن دینارهایی که زیر خاک نهاده ای پیدا کردی از آن‌ها محروم خواهی شد اسماعیل می‌گوید همان گونه که امام حسن عسگری (ع) فرموده بود همان طور شد زیرا دویست دینار در زیر خاک پنهان نموده بودم تا برای آینده ام پس انداز باشد.

مدتی گذشت نیاز شدیدی به آن پیدا نمودم رفتم تا آن را از زیر خاک بیرون آورم خاک را کنار زدم دیدم پول‌ها نیست معلوم شد پسرم اطلاع پیدا کرده و آن پول‌ها را از آن جا برداشته و فرار کرده است، چیزی از آن پول‌ها به دستم نرسید و طبق فرموده امام حسن (ع) در حال شدت نیاز از آن پول‌ها محروم شدم.

*****

عدم صله رحم

شعیب عقر قوقی گوید: امام موسی بن جعفر فرمود: فردا مردی از اهل مغرب به نام یعقوب ترا ملاقات می‌کند و از احوال من می‌پرسد او را به خانه‌ام راهنمائی کن.

من او را در طواف یافتم و حال احوال کردم، دیدم مرا می‌شناسد.

گفتم: از کجا مرا شناختی؟ گفت: در خواب کسی مرا گفت: که شعیب را ملاقات کن و آنچه خواهی از او بپرس. چون بیدار شدم نام ترا پرسیدم ترا به من نشان دادند.

او را مردی عاقل یافتم و به در خواستش او را به خانه امام بردم و اجازه طلبیدم و امام اجازه دادند.

چون نگاه امام به او افتاد فرمود: ای یعقوب دیروز اینجا (مکه) وارد شدی، ما بین تو و برادرت فلان جا انزاعی واقع شد و کار به جائی رسید که همدیگر را دشنام دادید و این طریقه ما و دین پدران ما نیست، ما کسی را به این کارها امر نمی‌کنیم، از خدای یگانه و بی شریک بپرهیز.

به این زودی مرگ ما بین تو و برادرت جدائی خواهد افکند و این بخاطر آن شد که شما قطع رحم کردید. او پرسید: فدایت شوم، مرگ من کی خواهد رسید؟ فرمود: همانا اجل تو نیز نزدیک بوده لکن چون تو در فلان منزل با عمه‌ات صله کردی و رحم خود را وصل کردی بیست سال به عمرت افزوده شد.

شعیب گوید: بعد از یکسال یعقوب را در حج دیدم و احوال او را پرسیدم، گفت: برادرم در آن سفر به وطن نرسیده وفات یافت و در بین راه به خاک سپرده شد.

نظری برای کتاب ثبت نشده است
مردی نزد امام علی (ع) آمد و اقرار به دزدی کرد، حضرت فرمود: از قرآن چیزی می‌توانی قرائت بنمائی؟ عرض کرد: بلی، سوره بقره را می‌دانم. فرمود: تو را به جهت سوره بقره بخشیدم. اشعث بن قیس گفت: آیا حدی از حدود خدا را معطل می‌گذاری؟ فرمود: تو چه می‌فهمی؟ هر آینه برای امام است که هرگاه کسی خودش اقرار به دزدی بکند، او را بخواهد حد بزند یا عفو نماید؛ ولی هرگاه دو نفر شهادت دادند تعطیل حدود روا نیست
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
از امام صادق (ع) پرسیده شد: به چه علت حق تعالی به ابلیس تا وقت معلوم مهلت داد؟ فرمود: به خاطر حمد و شکری که به جای آورد. پرسیده شد: حمد و شکرش چه بود، فرمود: عبادت شش هزار ساله او در آسمان (و در جای دیگر فرمود: شیطان دو رکعت نماز در هفت آسمان به شش هزار سال بجای آورد
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: از کار خداوند درباره شیطان عبرت بگیرید، زیرا که عبادت و بندگی بسیار و منتهای سعی و کوشش، او را (بر اثر تکبر) باطل و تباه ساخت، در حالی که خدا را شش هزار سال عبادت کرده بود، که برای شما معلوم نیست از سالهای دنیاست یا از سالهای آخرت (که هر روز آن معادل پنجاه هزار سال دنیاست) و این به جهت سرکشی یک ساعت بود (که خود را برتر از آدم دانسته و به او سجده نکرد) پس چه کس بعد از شیطان، با بجا آوردن معصیت او، از عذاب خدا سالم ماند؟
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
حارث گوید: شبی در خدمت امیر مؤمنان (ع) به صحبت و گفتگو می‌پرداختیم، پس در میان سخن عرض کردم برای من حاجتی پیش آمده است. امام فرمود: ای حارث! آیا مرا برای بیان نمودن حاجت شایسته می‌دانی؟ عرض کردم: البته یا علی (ع)! خدا شما را جزای خیر عنایت کند. ناگهان امام از جای برخواست، چراغ را خاموش کرد و با ملاطفت و مهربانی هر چه بیشتر مخصوص به خود، پهلو به پهلوی من نشست و فرمود: میدانی چرا چراغ را خاموش نمودم؟ برای اینکه بدون ملاحظه و رودربایستی، هر چه در دل داری بگوئی، من ذلت احتیاج را در چهره‌ات نبینم اکنون هر حرفی داری بزن
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
حارث اعور یکی از اصحاب خاص امیرالمؤمنین (ع) به خدمت حضرت رسید و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین دوست دارم با خوردن غذا در خانه ما مرا سرافراز فرمائی! حضرت فرمود: به شرط آنکه خود را بخاطر مهمانی من به تکلف و درد سر نیندازی. آنگاه به خانه حارث تشریف برد و حارث قطعه نان خالی برای حضرتش آورد. چون شروع به خوردن آن قطعه نان کرد، حارث با نشان دادن چند در هم که در گوشه لباسش پنهان کرده بود - گفت: اگر بمن اجازه دهید با این پولی که دارم چیزی غیر نان برای شما خریداری و تهیه کنم؟ امام فرمود: این نان چیزی باشد که در خانه ات موجود بود (آوردنش تکلفی نداشت) اما چیز دیگر مایه تکلف باشد که من بشرط عدم تکلف دعوتت را پذیرفتم.
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
نعیم دوستی و ولایت به ما خاندان است که خداوند بعد از توحید و نبوت از آن سئوال خواهد کرد، بنده اگر به لوازم ولایت و محبت وفا کند به نعمتهای بهشت که زوال ندارد میرسد
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
از زکریا بن آدم روایت شده گفتمن در محضر حضرت رضا (ع) بودم ناگاه حضرت جواد (ع) را که کم تر از چهار سال داشت آوردند دست هایش را بر زمین زد و سر به آسمان بلند نمود و در فکر فرو رفت فکرش طولانی شد امام رضا (ع) به او فرمود به قربانت چرا فکر کردن تو طولانی شد حضرت جواد (ع) گفت درباره ستم هایی که به مادرم فاطمه (ع) کردند فکر می‌کنم سوگند به خدا آن دو تن را از قبر بیرون می‌آورم و می‌سوزانم و سپس خاکسترشان را بر باد می‌دهد و به سوی دریا می‌پراکنم حضرت رضا (ع) به او نزدیک شد و بین دو چشم او را بوسید و سپس به او فرمود: پدر ومدرم به فدایت تو سزاوار مقام امامت هستی.
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
متوکل در عمامه امام دقت کرد و دید پارچه آن بسیار نفیس است، از روی اعتراض گفت: این عمامه بر سر شما را چند خریده‌ای؟ امام فرمود: کسی که برای من آورده، پانصد درهم نقره خریده است. متوکل گفت: اسراف کرده‌ای که پارچه‌ای به قیمت پانصد درهم نقره بر سر بسته‌ای. امام فرمود: شنیده‌ام در این روزها کنیز زیبائی به هزار دینار زر سرخ خریداری کرده‌ای؟ گفت: صحیح است. امام فرمود: من عمامه‌ای به پانصد درهم برای شریف‌ترین عضو بدنم خریداری کرده‌ام و تو هزار زر سرخ برای پست‌ترین اعضایت خریده‌ای، انصاف بده کدام اسراف است؟ متوکل بسیار شرمنده شد و گفت: انصاف آن است که ما را حق اعتراض نسبت به بنی‌هاشم نبود، و صد هزار درهم بابت صله این جواب، برای حضرت فرستاد
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸

حجم

۱۳۰٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۹۲ صفحه

حجم

۱۳۰٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۹۲ صفحه

قیمت:
۳۰,۰۰۰
تومان