با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
صلح در وقت اضافه

دانلود و خرید کتاب صلح در وقت اضافه

۳٫۲ از ۲۳۴ نظر
۳٫۲ از ۲۳۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب صلح در وقت اضافه  نوشته  نغمه کرم‌نژاد  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب صلح در وقت اضافه

داستان صلح در وقت اضافه، داستان برتر دوم در دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی از نظر هیئت داوران است. *** داستان "صلح در وقت اضافه" یکی از ۲۰ داستان برگزیده‌ای است که از میان نزدیک به ۱۰۰۰ داستان در دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی به دبیرخانه جایزه ادبی بهرام صادقی رسیده و در مرحله اول برگزیده شده‌اند. زمان تقریبی مطالعه: ۲۰ دقیقه

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۷۰)
ائلگار
۱۳۹۴/۱۱/۰۶

داستان،داستان جنگ ملل مختلف نبود.داستان جنگ انسان با فطرت الهی خود بود. اشاره به اینکه دیگر مرزی مشخص نبود و دوست از دشمن تشخیص داده نمیشد، یا بعبارتی زمین یکپارچه شده بود و در سراسر آن فقط جنگ بود، بیانگر این

- بیشتر
صابر
۱۳۹۷/۰۷/۱۳

عجیب و جالب بود..

POORYA98
۱۳۹۶/۱۰/۱۷

سلام داستانش گویا و آموزنده بود، ممنون😊

مرتضی ش.
۱۳۹۶/۱۱/۰۶

پایانی قابل تأمل!

Negar Safari
۱۳۹۸/۰۳/۳۱

آخ که من می میرم برای خلاف آب شنا کردن. برای متفاوت نگاه کردن. شهامت به خرج دادن و متفاوت گفتن هر چند اگر باب دل برخی ها نباشد. یک داستان ضد جنگ. نه که به شجاعت "عقرب روی راه پله

- بیشتر
amirhossein
۱۳۹۷/۰۷/۱۳

خیلی هم عالی

کتابخوان🤓
۱۳۹۷/۱۰/۰۷

داستان قشنگی بود و بسیار تلخ..

فاطمه ناظریان
۱۳۹۸/۰۱/۰۸

چیزی که من فهمیدم، روایت از زبان یک سرباز ایرانی در جنگ جهانی دوم بود. کار ضد جنگی که برای جنگ‌های باطل زیبا است و تلخی بیهوده بودن جنگ در جبهه‌ی باطل را به قلم سپرده‌ است.

شب‌ناز شمس
۱۳۹۶/۰۹/۲۳

خیلی خوب بود. کسایی که به فیلم ها و کتاب های ترسناک یا معمایی علاقه دارن، این داستان کوتاه رو هم باعلاقه خواهند خوند. تمام مدت معمایی و گیج کننده و خوندنی بود. فقط یه اشکال کوچیک میشه به پایانش

- بیشتر
fateme
۱۳۹۷/۰۵/۱۴

تلخیه جنگ رو خوب نشون داد ، جدا از معنا و مفهوم اصلی داستان ..

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۹)
ولی منو می‌برد به روزای قبل جنگ. روزای جنگی‌بازی تو کوچه پس کوچه های بوشهر. از صبح تا شب تو گیم نت‌ها ول چرخیدن. روزای الکی تیر زدن. الکی مُردن
فرناز پوراسماعیلی
همیشه اینکه در نهایت چه کسی مرا می‌کُشد برایم مهم بود. اینکه یک نفر غریبه بخواهد تصمیمی به این مهمی برایم بگیرد که پایان دهد به من و یکباره اینقدر خودمانی و صمیمی شود.
فرناز پوراسماعیلی
اصلا تیر اسلحه چه کسی در تن دیگری فرو رفته. چطور می‌شود یک تیر زوزه‌کشان و سوزان بگذرد از پوست وگوشت و استخوان و آدم‌هایی را که پیش از آن همدیگر را نمی‌شناختند، در چیزی اینقدر خصوصی، اینقدر سرنوشت‌ساز، یکی سازد.
فاطمه ملکی
با کلماتی‌که نمی‌فهمیدم و آنقدر برایم غریبه بود که تشخیص نمی‌دادم چه زبانی‌ست.. اورکتش را پرت کردم توی صورتش: «بگیرش مال خودت. حرف زدنت هم مثل این جنگه. بی‌معنی»
Hope🤗
سکوت کرده بود و حرکات من را به دقت نگاه می‌کرد. صدایم برگشت: «درود فرمانده» «بسم الله الرحمن الرحیم» «میدان به فرمان. به‌جای خود، بایست. هر یگان از جلو، از راست، نظام.» «میدان خبردار» «خب اینجا باید تلاوت قرآن داشته باشیم. حالا هر چی. انجیل یا تورات شما. یا کمونیستی؟ در هر حال» «میدان آزاد. به جای خود» اسلحه‌ام را مقداری جلوتر بردم طوری‌که قنداقش سرجایش ثابت بماند، پاهایم را به اندازه عرض شانه باز کردم و داد زدم: «الله» و بعد به حالت قبلی برگشتم. از گوشه‌ی سنگر یک چوب لخت برداشته و گیر دادم به درزِ دو کیسه‌ی شن، روبروی ورودی سنگر. «یگان‌های مسلح، به پرچم، پیش، فنگ» اسلحه‌ام را آوردم جلوی صورتم، سرم را بسمت پرچم گرفتم و آرام گفتم:
شب‌ناز شمس
گاهی همین‌طور بود ما بی‌آنکه بدانیم دشمن کیست حمله می‌کردیم. یعنی از زمانی‌که جنگ آنقدر بالا گرفت که کشورها مرز خودشان را جوری فتح می‌کردند که مرز دشمن را، دیگر کمتر ارتشی می‌دانست جبهه‌ی روبرویش از کدام کشور است. متحد و متفقی وجود نداشت. پیروزی هم. می‌خواهم بگویم، تنها راه زنده ماندن جنگیدن شده بود.
حامی
ولی منو می‌برد به روزای قبل جنگ. روزای جنگی‌بازی تو کوچه پس کوچه های بوشهر. از صبح تا شب تو گیم نت‌ها ول چرخیدن. روزای الکی تیر زدن. الکی مُردن.»
shabnam
شبیه نگاه خودم بود وقتی که توی سنگر به آیینه‌ی زنگ زده دقیق می شدم که تیغ ریشم را بزند نه کل صورتم را.
shabnam
شب را تا صبح بیدار ماندم و چشم دوختم به دشتِ پوشیده از برف که سفیدی‌اش کمی دورتر در سیاهی شب رنگ کدری به خود می‌گرفت. اسیر را نشانده بودم در قسمت بی سقف سنگر. نمی‌خواستم تنها باشم! و برف همچنان می‌بارید. سکوت بود و سکوت. و تنها صدایی که می‌آمد زوزه‌ی گرگی بود یا سگی و یا شغالی. همه‌شان یک جور زوزه می‌کشند. گرگ کمی با ابهت‌تر. سگ متین تر و شغال سخیفانه‌تر! برف روی مژه‌هایم می‌نشست اما پلک نمی‌زدم. در هر پلک زدنی ممکن بود تیری نشانه رود روی پیشانی‌ام. سرما پاهایم را به زمین خشک کرده بود. انگشتم اما، با هر تپش قلبم ـ که فکر می‌کردم آخرین است ـ روی ماشه می‌لرزید. اسیر به نظر نمی‌آمد سردش باشد با این که اورکتش تن من بود و با پیراهن معمولی سربازیش نشسته بود. و من هرم گرمای بدنش را به وضوح حس می‌کردم. بی آنکه چشم از تاریکی بردارم کمی نزدیک‌تر شدم به او. جوری که نه پشتم به دشت باشد و نه به اسیر. تا صبح برف بارید و من پلک نزدم و زنده ماندم.
یلدا دوستی

تجربه بهتر در اپلیکیشن