معرفی و دانلود کتاب پرواز با پاراگلایدر + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب پرواز با پاراگلایدر

کتاب پرواز با پاراگلایدر

روایت زندگی شهید مدافع حرم مهدی علیدوست آلانقی

۵.۰(از ۶ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
خاطرات

قیمت:

۱۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب پرواز با پاراگلایدر

کتاب پرواز با پاراگلایدر؛ روایت زندگی شهید مدافع حرم مهدی علیدوست آلانقی، جلد بیست و چهارم از مجموعه مدافعان حرم و نوشته علی فاطمی‌پور و فاطمه جعفری نجف‌آبادی است که در انتشارات روایت فتح به چاپ رسیده است.

درباره کتاب پرواز با پاراگلایدر؛ مهدی علیدوست آلانقی

انتشارات روایت فتح که در زمینه چاپ کتاب‌های دفاع مقدس، خاطرات شهدا و ادبیات پایداری فعالیت‌های گسترده‌ای دارد، از زیرمجموعه‌های بنیاد فرهنگی روایت فتح است. بنیاد فرهنگی روایت فتح متولی جشنواره‌های بین‌المللی فیلم مقاومت، جشنواره تئاتر مقاومت، جشنواره هنر مقاومت است و در حوزه‌های تئاتر و هنرهای نمایشی، مستند، سینما، هنرهای تجسمی، ادبیات و رسانه فعالیت دارد.

کتاب پرواز با پاراگلایدر؛ مهدی علیدوست آلانقی، روایاتی از زندگی و رشادت‌های این شهید بزرگ مدافع حرم است.

خواندن کتاب پرواز با پاراگلایدر؛ مهدی علیدوست آلانقی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

علاقه‌مندان به ادبیات پایداری و سرگذشت‌نامه‌های شهدا.

بخشی از کتاب پرواز با پاراگلایدر؛ مهدی علیدوست آلانقی

یک شب خواب زیبایی مهمان مادربزرگش شد. بیدار که شد، با لبخند ملیحی که روی صورتش نقش بسته بود، گفت: «در خواب، پسری بغلم دادند و گفتند اسم این پسر را مهدی بگذارید.»

مادر که این حرف را زد، ما هم دیگر حرفی نداشتیم. اسمش را گذاشتیم مهدی. همه این اسم را دوست داشتند.

با چند نفر از دوستانم آموزش‌هایی دیده بودیم و آمادهٔ اعزام به جبهه بودیم. شکفتن مهدی در این شرایط بحرانی طعم شیرینی داشت. خوش‌قدم بود. به دنیا که آمد، رفتن ما هم جور شد. چهار روز از زیبایی حضورش می‌گذشت که بار سفر را بستیم و عازم جبهه شدیم. جایی که شاید دیگر برگشتی در کار نبود و آخرین دیدارم با اولین فرزندم بود. خوب نگاهش کردم، اما با همهٔ علاقه‌ام، دل کندم و رفتم. سخت بود، خیلی سخت!

دلم می‌خواست محکم بغلش کنم و با تمام توان به آسمان بیندازمش و هر دفعه که در بغلم جای می‌گیرد، بوسهٔ محکمی روی گونه‌های کودکانه‌اش بنشانم. لُپ‌هایش را که می‌خوردم از عسل هم شیرین‌تر بود. شده بود عسل بابا!

به من می‌گفت بابا و مادرش را هم، مامان صدا می‌زد. دلمان قنج می‌رفت از بابا و مامان گفتنش. همهٔ دنیا یک طرف، بابا و مامان گفتن مهدی هم یک طرف. به همهٔ لذت‌های دنیا می‌ارزید.

تا قبل از مهدی در روستای آلانق، کسی پدرش را بابا خطاب نمی‌کرد. ما به پدربزرگ‌هایمان بابا می‌گفتیم و پدر خودمان را «آقاجون» یا «آقا» صدا می‌زدیم. مهدی که آمد، رسم‌ورسوم روستا را به هم زد و رسم تازه‌ای با خودش آورد. انگار آمده بود تا معادلات را به هم بزند.

زندگی ما، زندگی جمعی بود؛ یعنی چند برادر و خواهر به‌همراه پدر و مادرمان در کنار هم زندگی می‌کردیم.

خانه‌ای بزرگ، باصفا و پر از گنجشک‌های آوازه‌خوان سهم ما از روستای آلانق بود. شیطنت‌های مهدی تا سه‌سالگی در این روستا رقم خورد. یک سال و نیم تا دو سالش بود که از تبریز برای زیارت عزم قم کردیم. گفتیم لازم نیست صندلی جداگانه برای مهدی بگیریم، بچه است، بغلش می‌کنیم. آن زمان اتوبوس‌هایی بود که یک طرفش تک صندلی بود و طرف دیگر دو صندلی. یعنی در هر ردیف روی هم سه صندلی می‌شد. بلیط اتوبوس گرفتیم و سوار شدیم. اتوبوس آن‌قدر پر بود که جای سوزن انداختن نداشت. همین که اتوبوس حرکت کرد، مهدی گفت: «بابا صندلی من کو؟» گفتم: «بابا، مهدی! برای تو صندلی نگرفتیم. بغل خودم بشین.» قبول نکرد. گفت: «من باید صندلی داشته باشم.» شیطنتش حسابی گل انداخته بود تا اینکه بالاخره من را از جای خودم بلند کرد و جای من نشست.

اتوبوس جای خالی دیگری نداشت و من مجبور شدم تا قم روی زمین بنشینم. حتی یک دقیقه هم اجازه نداد روی صندلی بنشینم. بعد از قم تصمیم گرفتیم به مشهد برویم. می‌دانستم بازهم اگر برایش صندلی جداگانه نگیرم، همان آش و همان کاسه است! بلیط گرفتم و خیال خودم را راحت کردم. 

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب پرواز با پاراگلایدر و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابپرواز با پاراگلایدر
عنوان دیگرروایت زندگی شهید مدافع حرم مهدی علیدوست آلانقی
موضوعخاطرات
نویسندهعلی فاطمی‌پور، فاطمه جعفری نجف‌آبادی
انتشاراتنشر شهید کاظمی
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۹/۱۱/۱۲
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۲۰.۹۸ مگابایت
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۱۷۷-۳۳-۶
تعداد صفحه‌ها۲۳۶ صفحه
قیمت کتاب۱۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

کاربر ۱۳۱۱۰۰۲
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۱/۰۵

تو کتاب "تو شهید نمی شوی"، یک جایی شهید بیضایی به سردار سلیمانی میگه من اینطور فهمیدم که شهادت رو به کسایی میدن که پرکار و فعالن و شهدای ما این طوری بودن. سردار سلیمانی هم حرفش رو تایید میکنن....بیشتر

۱
m.behnam
۱۴۰۰/۰۱/۲۴

فوق‌العاده روان و جذاب 👌👌👌 فوق‌العاده روان و جذاب 👌👌👌 فوق‌العاده روان و جذاب 👌👌👌

۰
کاربر ۱۹۳۶۷۹۸
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۲/۰۳

مثل بقیه ی کتاب های مدافعان حرم عالی بود...دست نویسنده درد نکنه

۰
سیدعلی فرمانده ام
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۶/۰۱

خوش‌حالم که توفیق داشتم با شهید آشنا شم هرچند در حد یک کتاب سیصد صفحه ای .... خوشبختانه خاطرات بخش های نظامی و جنگی هم که معمولا کمتر در همچین کتاب هایی دیده میشه ، زیاد بود چون زحمات شهید...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

وقتی صدای اذان توی محوطه می‌پیچید، کارها را رها می‌کرد و می‌گفت: «بچه‌ها بریم نماز. الان خدا داره دعوت می‌کنه برای اینکه بریم با او حرف بزنیم؛ بی‌انصافیه جواب خدا رو دیر بدیم و نماز رو به تأخیر بندازیم.» توی حسینیهٔ گردان نمازجماعت برگزار می‌شد. مهدی موقع اذان به نیروهایش اجازه نمی‌داد کار دیگری غیر از نماز انجام بدهند و می‌گفت وقت نماز کار تعطیل است.

۸
پدر فدای تو و قامتت شود، برخیز      بگو چه بر سرت ای ماه‌منظر آوردند
کاربر ۱۹۳۶۷۹۸
۶
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می‌ماند
کاربر ۱۹۳۶۷۹۸
۵
روی در ورودی اتاقی دیدم نوشته است: «فرماندهی از آن توست یا حسین...» فرماندهی اباعبدالله بیش از آنکه بر جسم‌ها باشد، بر دل‌ها بود.

۴
خدا که دوستت بدارد پابه‌پایت می‌آید و همراهت می‌شود. گاهی خودت را در آغوش خدا بینداز و بگو من برای تو، هرچه می‌خواهی خودت برایم تقدیر کن.
💙جهادِ عماد💙
۴
سریع خودش را به ضریح رساند و دودستی شبکه‌های ضریح را محکم بغل گرفت. آن‌قدر باصفا بود که گاهی گوشه‌ای می‌ایستادم و تنها با نگاه حسرت به مناجات‌های او نگاه می‌کردم. رزق آدم‌ها متفاوت است. شاید بهرهٔ من همین بود که او را ببینم و به داشته‌هایش غبطه بخورم.
کاربر ۱۹۳۶۷۹۸
۲
دوست نداشتم کسی خلوتمان را به هم بزند. چادرم را روی سرم کشیدم و روی بدن مهدی افتادم. فکر نمی‌کردم این لحظات را تاب بیاورم. تنها چیزی که در آن لحظات برایم آرامش‌بخش بود و مرهمی برایم شده بود، فدا شدنش برای حرم حضرت زینب (س) بود. جانم به لب آمد، اما دستانم را رو به آسمان گرفتم و زیرلب آهسته زمزمه کردم: «خدایا این قربانی را از ما بپذیر.
کاربر ۱۹۳۶۷۹۸
۱
پیام داد: «علیرضا وقت نشد باهات صحبت کنم. حرکتت امروز تو کلاس خیلی زشت و دور از شأن شما بود. انتظارشو نداشتم. خوب یا بد وقتی فرمانده گردان داره صحبت می‌کنه نباید تیکه انداخت؛ حتی تو دل خودمون. چون دوستت دارم، بهت تذکر دادم البته به‌عنوان برادر کوچکتر، نه جانشین گروهان یا هر عنوان دیگه. التماس دعا.»
کاربر ۲۰۵۸۳۵۷
۰