معرفی و دانلود کتاب خانم کارکوب + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب خانم کارکوب
off
٪۴۰

کتاب خانم کارکوب

روایت زندگی مادر شهیدان کارکوب‌زاده

۴.۷(از ۱۷ رأی)
نوع کتاب
پدیدآورندگان:
زهرا کارکو
categoryدسته‌بندی:
دفاع مقدس

۲۰,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۱۲,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب خانم کارکوب

خانم کارکوب روایت زندگی زهرا کارکوب، مادر شهیدان جمال، فریدون و منصور کارکوب‌زاده به قلم رضیه غبیشی است.

درباره کتاب خانم کارکوب

در این کتاب زهرا کارکوب از دوران کودکی و نوجوانی، ازدواج، حال و هوای خود و زندگی اش در دوران انقلاب و جنگ، شهادت فرزندانش و درد و رنج هایی که متحمل شده بود و دیدارش با رهبر می گوید.

نویسنده برای تدوین این کتاب از محمدرضا، فرزند آزادهٔ جانبازش، حمید پسر جانباز دیگرش، دخترش رؤیا برای بخشی از خاطرات زندگی‌اش، و از جانباز آزاده احمد پاکدامن، هم‌رزم منصور فرزند کوچک و مفقودش، کمک گرفته است.

جملاتی از کتاب خانم کارکوب

آفتاب زده بود که به‌همراه تمام فامیل به سوی غسال‌خانه‌ای که قرار بود جنازه را به آنجا بیاورند، رفتم. انتظار آمدن زنده‌ها خیلی سخت و طاقت‌فرساست و انتظار آمدن پیکر شهید سخت‌تر از آن. هیچ‌کس شعله‌های آتشی که درونم را می‌سوزاند و به خاکستر بدل کرده بود، نمی‌دید. فقط آه می‌کشیدم و چشم‌به‌راه بودم که یوسفم بیاید.

ساعتی گذشت. پیکر را آوردند و به داخل غسال‌خانه بردند. بی‌تاب دیدارش بودم. زن‌ها شیون می‌کردند و مردها گریه. همه پشت در غسال‌خانه جمع شده بودند. در باز شد. من و مادرم داخل رفتیم. چند لحظه بی‌هیچ‌کلامی فقط نگاهش کردم. بدنم می‌لرزید. اشکم بی‌صدا پایین می‌آمد. نفس‌نفس می‌زدم. جلو رفتم و بی‌اختیار خم شدم و صورت بر صورتش گذاشتم و بوسیدمش. چشمانش نیمه‌باز بود. بدنش بوی عطر می‌داد.

شروع کردم به نجوا: «فدات بشم، مامانی!... تو هم هوای رفتن داشتی. نگفتی مامانی دل‌تنگت می‌شه؟ بالأخره به آرزوت رسیدی.» دستم را روی صورت و بدنش می‌کشیدم، نوازشش می‌کردم و قربان صدقه‌اش می‌رفتم. لبانم از گریه می‌لرزید. عزیزم به‌خواب رفته بود.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب خانم کارکوب و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابخانم کارکوب
عنوان دیگرروایت زندگی مادر شهیدان کارکوب‌زاده
موضوعدفاع مقدس
نویسندهزهرا کارکو
انتشاراتنشر شهید کاظمی
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۷/۰۹/۱۱
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱۳.۷۱ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۸۸۵۷۲۹۷
تعداد صفحه‌ها۲۴۰ صفحه
قیمت کتاب۱۲۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

#یادداشت_های_یک_طلبه
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۱۲

شاید بتوانم بگویم اولین کتابی است که بعد از خواندنش با خودم گفتم: چه کتاب مختصری؟!چرا این قدر خلاصه؟!چرا این قدر کم؟! کتاب یک مادرِ رزمنده که سه فرزندش شهید، و دو فرزند دیگرش جانباز هستند،این قدر خلاصه!!؟ کتاب شرح حال خانم زهرا...بیشتر

۰
کاربر ۸۷۰۹۳۰
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۱/۳۱

صبر و استقامت خانم کارکوب ستودنی است

۰
maryhzd
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۱/۱۶

خاطرات خانم کارکوب که خیلی خوب بود. ولی متاسفانه بازنویسی خوب و هنرمندانه ای ازشان انجام نشده بود و متن یک مقدار شلخته و ابتدایی بود.

۰
seyed
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۰/۲۵

خداوند این مادر رنج کشیده را با اولیائش محشور کنه. کتابی پر از صبر با قلمی روان. حتما بخونید

۰
عاشق کتاب
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۰/۱۳

چه قدر عالی بود همه کتابای شهدا عالی هستن واقعا چه صبری دارن مادران شهدا

۰
"zeinab 82"
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۴/۱۳

عالی من عاشق زندگی نامه شهدا و خاطراتشون هستم. حتما مطالعه کنید.

۰
zahra.n
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۶/۲۵

داستان زندگی مادر شهید هستش بسیار جذاب و خواندنی

۰
♡♡doonya♡♡
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۳/۲۴

اوایل کتاب خیلی قشنگه حتما بخونین☆☆

۰
یک خوره کتاب :)
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۴/۱۲

صبر و انگیزه خانم کارکوب واقعا ستودنی بود. متن روان و خوبی داشت. نویسنده بسیار قشنگ و زیبا نوشته بود. توصیه میشه :)

۰
آر-طاقچه
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۰۸

✍فوق العاده 👈مادر شما فوق العاده ای

۰

بریده‌هایی از کتاب

در این یکی دو سالی که به آبادان رفت و آمد می‌کردم، سه تا چادر عوض کرده بودم. از بس با ترکش‌های ریز و درشت می‌سوختند و پاره می‌شدند.
آر-طاقچه
۶
مامان‌جون، شما امانت خدایید. در ضمن مگه رضا به لبنان رفت که تو حالا ناراحتی؟ فقط یه پیشنهاد بهش شده بود. اگه من بگم بچه‌هام شهید بشوند، یعنی نمی‌تونم نگهدار امانت خدا باشم. مثل کسی می‌مونه که اگه یه بچهٔ مریض یا بدی داشته باشه، دعا می‌کنه خدایا یا خوبش کن و یا ببرش، خسته شدم! مگه من ازتون خسته شدم که دعا کنم شهید بشید؟ تا اونجا که تونستم امانت خدا رو نگهداری کردم. جمال تکیه‌زده به دیوار نشسته و دستانش را بر زانوان گذاشته بود. با چشمان خمارش به من نگاه می‌کرد: - فردای قیامت اگه بی‌بی فاطمه زهرا (س)، بی‌بی زینب (س) بگن پنج تا پسر داشتی، زورت اومد یکی‌شون رو در راه خدا بدی، چه جوابی بهشون می‌دی؟ با شنیدن این جمله قلبم فروریخت و زبانم قفل شد.
maryhzd
۳
اثر شستن لباس‌ها و پتوهای آلوده به مواد شیمیایی رزمندگان، دچار بیماری پوستی شده بودم. به همین دلیل دکتر غدغن کرده بود که به آبادان بروم؛ اما با دلتنگی‌ام چه باید می‌کردم؟ گاهی دل به دریا می‌زدم و می‌رفتم تا چند روزی در میان خاطرات بچه‌هایم و خانه‌ای که ذره ذره بزرگ شدنشان را در آن دیده بودم، زندگی کنم. آنجا که خانهٔ محبت و خاطرات بود، خانه‌ای که بوی بچه‌هایم را درون فضایش حس می‌کردم، جایی که خاطرات ریزودرشت را در خود نگه داشته بود و حالا حمیده و شوهرش امیر در آن زندگی می‌کردند. وقتی هم می‌رفتم، خیلی زود از نبودن بچه‌ها، خلیل، جلیل، محمدرضا، منصور و... دلم می‌گرفت. یک روز از رسیدن من و دخترانم رؤیا و زهره به
کاربر ۱۴۷۵۷۹۵
۲
چهل روز گذشت و مأمنم، قبور بچه‌های شهیدم شده بود. وقتی از مزارشان برمی‌گشتم دیگر نای حرف‌زدن هم نداشتم. دراز می‌کشیدم. به‌ظاهر چشمانم را می‌بستم، اما درواقع پشت پلک‌هایم خاطرات بچه‌ها زنده می‌شد و چشمانم در حسرت دیدارشان به‌نرمی می‌گریست. دل‌تنگشان شده بودم، هرچند می‌دانستم آن‌ها امانتی بودند که خداوند پس‌گرفته بود.
maryhzd
۲
جمال سرش را تکان داد: «مامان، رؤیا حالا بچه‌ست. به‌قول رفیقم ظریفیان، جنگ بعدِ بیست سال اثر خودش رو روی آدما نشون می‌ده. یا دیوونه می‌کنه یا منزوی، یا کر می‌کنه و یا روانی و عصبی.»
گُم
۰