معرفی و دانلود کتاب آرام جان + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب آرام جان

کتاب آرام جان

خاطراتی از زندگی شهید محمدحسین حدادیان

۴.۷(از ۲۲۴ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب آرام جان

در کتاب آرام جان نوشته محمدعلی جعفری، خاطراتی از زندگی شهید محمدحسین حدادیان می‌خوانید.

 محمدحسین حدادیان که برای مقابله با داعش در جبهه سوریه هم جنگیده بود در همین تهران به شهادت رسید. 

 این شهید گرانقدر متولد سال ۱۳۷۴ بود که در واقعه خیابان پاسداران تهران، به دست دراویش شورشی گنابادی به شهادت رسید.

 خواندن کتاب آرام جان را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

علاقه‌مندان به خاطرات و سرگذشت‌نامه‌های شهدا

 بخشی از کتاب آرام جان

بحث دراویش گنابادی همچنان داغ بود. خبرها از طریق محمدحسین به من می‌رسید. فضای مجازی هم که پر شده بود از این حرف‌ها. اوایل بهمن در فضای مجازی خبری منتشر شد که نهادهای اطلاعاتی قصد دارند نورعلی تابنده را بازداشت کنند. از محمدحسین سراغ گرفتم. گفت: «خود دراویش شایعه درست کردن!» بعد هم در تلگرام عکس فرستاد که حدود پنجاه نفرشان در خیابان پاسداران و کوچهٔ گلستان هفتم پراکنده مستقر شده‌اند. شب و روز نداشت که باید بفهمیم سروته این کلاف به کجا بند است.

محمدحسین می‌گفت از بجنورد و هشتگرد اتوبوس اتوبوس آدم آورده‌اند. قبل از این ماجراها هم رفته بود زاغ‌سیاهشان را چوب زده بود. اطلاعات ریزی از جلسات دراویش درآورده بود. می‌گفت تعداد زیادی در خانه‌ای اطراف خیابان پاسداران هیئت می‌گیرند؛ وقتی می‌خواهند آقای نورعلی تابنده را از خیابان رَد کنند کل خیابان را می‌بندند، بعضی از خانم‌ها آیفون خانه‌اش را می‌بوسیدند برای تبرک؛ تفش را می‌اندازد کف دست‌خانم‌ها که برای شفا ببرند برای مریض‌هایشان، در نماز برمی‌گردد به چپ و راستش نگاه می‌کند.

شب‌ها می‌رفت شناسایی. وقتی می‌دیدم در حال شال‌وکلاه‌کردن است فوری دو تا تخم‌مرغ می‌پختم. تخم‌مرغ‌های رسمی که از شاهرود می‌آوردیم. هرکس می‌خواست بخورد می‌گفتم: «این‌ها برای محمدحسینه.» زهرا زودتر ادامهٔ جمله‌ام را با طعنه می‌گفت: «بچه‌م جون نداره!»

نصفه‌شب می‌آمد؛ خسته و کوفته. سرجمع در شبانه‌روز دوسه ساعت می‌خوابید. صبح که پا می‌شد، انگار لایه‌ای آتش روی چشمش شعله می‌کشید. دلم کباب می‌شد. می‌گفت: «دراویش سروته گلستان هفتم رو بستن.» محمدحسین اطلاعاتش را درِگوشی به من می‌گفت. صندلی‌های یک اتوبوس را باز کرده بودند. آدم‌هایی که از شهرستان آمده بودند داخل آن می‌خوابیدند. می‌گفت لیدرهایشان عقب یک ون سبزرنگ جمع می‌شوند و آنجا اتاق فکرشان است. می‌گفت: «همه هم سبیل دررفته!» سطل آشغال گذاشته بودند وسط کوچه. عملاً ایست و بازرسی زده بودند. از ماشین‌های عبوری سؤال می‌کردند ساکن این کوچه‌اند یا نه، اطراف پاسداران با موتور و ماشین گشت می‌زدند؛ اگر کسی با ظاهر مذهبی به تورشان می‌خورد دوره‌اش می‌کردند.

فقط سه تا تاکسی ون کارهای خدماتی‌شان رو انجام می‌دن! کندهٔ درخت میاره براشون که شب‌ها وسط کوچه آتیش روشن کنن!

۱۵ بهمن بود. بعدازظهر زهرا از داخل اینستاگرام بهم نشان داد که چطور دراویش به چند موتور نیروی انتظامی حمله‌ور شده‌اند. چهارستون بدنم می‌لرزید که نکند محمدحسین هم با آن‌ها سرشاخ شود و وسط آن معرکه‌ها صدمه‌ای ببیند. گوشی جواب نمی‌داد. نصفه‌عمر شدم تا پایش را بگذارد داخل خانه. بقیه خواب بودند. من را ندید. یک‌راست رفت بیخ بخاری. مثل جنین سرودستش را به هم چسباند. یواش پرسیدم: «شام خوردی؟» جا خورد.

بیداری حاج‌خانم؟

آره، مگه تو می‌ذاری؟

خندید.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب آرام جان و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابآرام جان
عنوان دیگرخاطراتی از زندگی شهید محمدحسین حدادیان
موضوعتاریخ معاصر ایران، خاطرات، زندگی‌نامه
نویسندهمحمدعلی جعفری
انتشاراتنشر شهید کاظمی
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۸/۰۵/۱۴
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱۳.۳۴ مگابایت
شابک۹۷۸۶۲۲۶۶۰۹۹۸۲
تعداد صفحه‌ها۱۶۰ صفحه
قیمت کتاب۱۰۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

s.latifi
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۰۳

عالی بود بسیار زیبا کاملا اخلاق و رفتار شهید رو به مخاطب میشناسونه خوش به سعادتت محمد حسین برای ما هم دعا کن با شهادت عاقبت بخیر بشیم

۹
دوستدار حضرت آقا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۲/۰۲

سلام یه سلام ویژه به خانم فاطمه تاجیک مادر شهید حدادیان اگه شهدایی مثل پسر شما برای امنیت این آب وخاک جان نمی دادن.اگه سینه سپر نکنن ودر برابر گرگها وکفتارصفتا حان فشانی نکنن.من وامثال من هیج شب آرامی نخواهیم داشت.اجر شما...بیشتر

۰
Negar
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۲۰

من نسخه چاپی این کتاب روخوندم وباید بگم خیلی تاثیرگذاربود،یک بارخوندنش کمه... یک مادرباایمان که زندگی پرفرازونشیب وسختی داشته،و معلومه ازهمچین مادرقوی ومومنی همچین پسرشجاع وباخدایی متولدمیشه ک عاقبتش ختم ب شهادت میشه،خوش ب سعادتشون

۰
گل نرگس
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۳۰

من این کتاب رو یک ماه پیش سفارش دادم تو مسابقه کتابخوانیش‌‌ شرکت کردم.‌ کتاب بسیار بسیار زیبا. خدا قوت به مادر این شهید بزرگوار. من لیاقت داشتم سه بار ایشون رو از نزدیک دیدم و پیشانیشو‌ بوسیدم بار سوم دست نوشته‌...بیشتر

۵
• Khavari •
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۲/۱۱

💎او در قلبِ تهران شهید شد...💎 خیلی با شهیدبزرگوار آشنانبودم و خوندن این کتاب کاملاتصادفی بود..📦 اما سادگی و صراحت صحبتهای مادرشهید این کتاب رو برای فرد تبدیل به یک راه و نگرش نو و یک کتاب دوستداشتنی خواهد کرد....👌🌿 خوندنش رو از...بیشتر

۰
sahar
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۱/۲۷

کتاب خیلی خوب و همچنین دردناکی بود. ارزش هزار بار خوندن داره،چه برسه به یک بار👍

۰
چایخوفسکی
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۱۶

خواندن این کتاب به ما می فهماند که درب شهادت هیچگاه بسته نیست و حتی در قلب تهران هم میشود عروجی ملکوتی داشت یا ایها الذین آمنو لا تقنطو من رحمت الله

۰
کاربر ۱۴۲۲۱۲۱
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۰/۰۳

متن کتاب بسیار روان و ساده و البته دلنشین و جذاب است... ان شاالله که ادامه دهنده ی راهشان باشیم و شفاعتمان را کنند...

۰
کاربر ۲۴۹۲۲۵۷
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۳۰

عالی برای یک دقیقه اشه

۰
@@
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۱۶

فوق العاده بود...

۰
spring in season's world
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۹/۲۶

یعنی خیلیییییییی قشنگ بود هرچی بگم کمه اصن یه حسه خوبی به ادم میده نمیدونم شایدم به من حس خوب داد این همه کتاب خوندم واقعا این جز ۳تا کتاب برتریه که توی ای موضوع خوندم خیلی قشنگه هم بعضی جاها...بیشتر

۰
کاربر ۱۹۰۰۷۹۰
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۱/۱۴

عالی بود. توصیه میکنم حتما بخونید. کیف کردم از خوندنش. واقعا آدم رو تحت تاثیر قرار میده. خوش به حال مادرشون که انقدر خوب و صبور بودن. قسمتی که از شهادتشون گفته شده اشک آدم بند نمیاد."به رسم رفاقت دعای...بیشتر

۰
کاربر ۱۹۳۶۷۹۸
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۹/۲۱

زیبا و روان و عالی...روح شهید شاد و خوش به حال ش...ارزش مطالعه رو بی نهایت داره...

۰
mohaddese
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۱/۱۴

عالی عالی عالی...

۰
مهلا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۵/۲۹

خوش بحالت محمد حسین:)

۰

بریده‌هایی از کتاب

همهمه افتاد بین زن‌ها که داماد آمده دنبال عروس. نمه‌نمه پچ‌پچ‌ها تبدیل شد به خنده‌های زیرزیرکی. زیاد «ماشین عروس» به گوشم می‌خورد. با لباس عروس رفتم توی حیاط. مهدی خیلی خجالتی گفت: «یه چیز بگم؟» گفتم: «بگو!» ماشین عروسمون صندلی نداره؛ باید بری کف ماشین بشینی! یعنی چی؟! تعمیرکار بدقولی کرد! پس چطور رانندگی می‌کنی؟! صندلی راننده هست ولی بقیهٔ صندلی‌ها... برای اینکه راحت باشی کفش رو موکت کردم مثل خریدارها نگاهی انداختم به سرتاپای ماشین. به‌جای گل، دورتادورش جای بتونه بود. خندیدم. با اعتمادبه‌نفس کامل نشستم کف ماشین عروس. چهار زانو. با لباس عروس. شرط کرده بود کسی حق ندارد پشت‌سر ماشین راه بیفتد و بوق‌بوق کند. دوتایی راه افتادیم. جملهٔ آقای کافی پیچید توی سرم «یعنی چی عروس رو بذاری توی ماشین و بوق بزنی؟ که یعنی من دارم زنمو خونه می‌برم!»
🍃🌷🍃
۶۸
«با هم بسازید، اصلاح نفس کنید، به هم دروغ نگویید.»
خاتون
۴۷
غذاها را به‌نیت اهل‌بیت می‌پزم. اکثر روزها بهشان می‌گفتم که امروز غذا متعلق است به کدام معصوم. موقع آشپزی نیت می‌کردم: «خدایا! هر کی از این غذا می‌خوره عشق و معرفتش به اهل‌بیت روزبه‌روز بیشتر بشه، ذره‌ذرهٔ این غذا در بدن هر کی می‌ره، قوتی بشه که عبادت و خدمتی کنه برای تو و معصیت تو رو نکنه!»
🍃🌷🍃
۳۹
دم در خانهٔ پدرم از مهدی پرسیدم: «امام چی گفتن؟» مهدی خندید. برگهٔ داخل جیبش را بیرون آورد و گرفت طرفم: «با هم بسازید، اصلاح نفس کنید، به هم دروغ نگویید.»
s.latifi
۳۸
از همان ساعات اول مقید شدم باوضو شیر بدهم. از اول تا آخر شیرخوردن محمدحسین تمام حواسم را جمع می‌کردم. بسم‌الله می‌گفتم. نیت می‌کردم: خدایا به بنده‌ت خدمت می‌کنم تا بتونه برات خوب بندگی کنه!
محمدحسین
۳۶
ما هر سال روز شهادت حضرت زهرا نذری می‌دادیم... امسال محمدحسینمون رو برای حضرت زهرا دادیم...
محمدحسین
۳۴
خواندن سورهٔ توحید را زیاد بهش سفارش می‌کردم. از بزرگی شنیده بودم که آقا امیرالمؤمنین (ع) این سوره را خیلی دوست داشتند.
محمدحسین
۳۲
روی پایش بند نبود که آقای موسوی سر کلاس گفته من آقای خامنه‌ای را از پدرم بیشتر دوست دارم.
محمدحسین
۲۸
هر هفته باید یک حدیث از حفظ می‌خواندیم. از آن زمان «الوضو علی الوضو، نور علی نور» در ذهنم حک شده است.
🍃🌷🍃
۲۷
نانجیبی مهار اسب علی‌اکبر رو گرفت، کشید میان لشکر، هرکی رسید یه ضربه زد!... غریب گیر آوردنش!
محمدحسین
۲۴