با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
لبخند پاریز

دانلود و خرید کتاب لبخند پاریز

۵٫۰ از ۳ نظر
۵٫۰ از ۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب لبخند پاریز  نوشته  رخساره ثابتی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب لبخند پاریز

«لبخند پاریز» به قلم رخساره ثابتی دومین کتاب از مجموعه «مدافعان حرم» است که به زندگی سردار شهید «محمدعلی الله‌دادی» فرمانده تیپ رمضان لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) می‌پردازد. در قسمتی از کتاب می‌خوانیم: «همسایه‌ها گریه می‌کردند. یکی گفت جهاد شهید شده‌است. معصومه دلشوره گرفت. هر اتفاقی می‌افتاد اخبار اعلام می‌کرد. وقتی رفت توی خانه تلویزیون را روشن کرد. زیرنویس کردند «اسرائیلی‌ها در مرز قنیطره ماشین‌های حزب‌الله را زدند». معصومه همانجا نشست روی زمین. دلیلی نداشت ولی حس می‌کرد محمدعلی هم با آنها بوده‌است. وضو گرفت و نماز مغرب و عشا خواند». روایت داستانی و لحن صمیمی این مجموعه به مخاطب را با متنی جذاب و خواندنی روبه‌رو می‌کند. آثار این مجموعه مبتنی بر واقعیت‌های زندگی این شهیدان است و از این منظر، مخاطبان با زندگی‌نامه‌هایی به دور از بزرگ‌نمایی، شعارزدگی و خیال‌پردازی روبه‌رو می‌شوند.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲)
S
۱۳۹۷/۰۴/۰۴

بعضی ها به دنیا می آیند که از جان و دل خدمت کنند، آستین همت را بالا زده و مراقبند تا گره ای هر کجا هست گره گشا باشند. شهید الله دادی از کودکی کمک حال بابا بود توی چرای دام

- بیشتر
حسینی
۱۳۹۷/۰۷/۱۱

خاطرات بسیار زیبایی بود ولی خیلی خلاصه. زمانی که کتاب شهدا از طرف همسرانشون نقل میشه خیلی جذاب تر میشه. انشاالله خاطرات بعدی مدافعان حرم اینگونه باشه

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۰)
فراغت نیروهایی که هنوز جنوب مانده بودند بیش‌تر از قبل بود. شب‌ها زیر نور پروژکتوری که بالای اردوگاه نصب کرده بودند فوتبال بازی می‌کردند. الله‌دادی با آن وضع پاش می‌رفت میان‌شان. قدش متوسط بود. وقتی گل می‌خورد به محمد مهدی‌زاده، از بچه‌های ادوات، که توی تیم روبه‌روش بود و قدش هم بلندتر بود می‌گفت «آقا محمد، تو شیش سال از من کوچیک‌تری، چرا به من گل می‌زنی؟» بعد هم می‌رفت با نوک کفشش یک ضربه به ساق پای مهدی‌زاده می‌زد و می‌خندید و می‌گفت «دیگه حق نداری به من گل بزنی. فهمیدی؟»
S
یک‌روز صبح اول وقت رفت توی اتاقش دید اتاقش شده انبار موتورخرابه‌های سپاه. عصبانی شد اما باز هم چیزی نگفت. روز بعد از فرماندهی سپاه کرمان بهش ابلاغ کردند که فردا بیا مراسم تودیع خودت و معارفهٔ جانشین تیپ زرهی کرمان. باز هم کسی با او صحبت نکرده بود. می‌دانست حرف، زیاد پشت سرش هست. طبیعی هم بود. او کارهای بزرگی کرده بود. آرام وسایلش را جمع کرد و رفت خانه. فردا برای مراسم تودیع معارفه نرفت. قاسم سلیمانی رفت سیرجان و توی مراسم تودیع سخن‌رانی کرد. از الله‌دادی تشکر کرد و نفر جدید را هم معرفی کرد. یکی از بچه‌های تازه‌وارد سپاه توی مراسم بلند شد و گفت الله‌دادی فقط فکر بچه‌های دور و بر خودش بود و به بقیه نگاه نمی‌کرد. گفت به چند نفر از بچه‌های کم سن و سال سپاه که هنوز دیپلم نگرفته کمک کرد درس بخوانند و دیپلم بگیرند. اما حق ما را ضایع کرد. سلیمانی گفت «اون‌ها توی جنگ جون و عمرشون رو گذاشته بودن و درس‌شون رو رها کرده بودن و رفته بودن جنگ. الله‌دادی نمی‌خواست حق‌شون ضایع شه. فرصت داد جبران کنن و برن درس بخونن. شما هم لازم نیست پشت سر مردم حرف بزنی.»
S
حاج‌قاسم رفت استقبال‌شان. به معصومه تسلیت گفت. گفت «حاج‌خانوم مواظب باش دشمن‌شاد نشیم. آقاعلی باید کربلای ۵ با زندی‌نیا شهید می‌شد، باید عملیات بدر شهید می‌شد، باید والفجر ۸ شهید می‌شد، باید عملیات مرصاد شهید می‌شد، باید زمان درگیری با اشرار شهید می‌شد، ولی خدا خواست تا این لحظه بمونه و بره سوریه شهید شه. خودش با دست‌های خودش شهادتش رو امضا کرد. حقش همین بود.
S
هنوز نیروهای الله‌دادی آماده نبودند. به‌نظرش آمد باید نیروهایش را آموزش نظامی و چریکی بدهد. دست به‌کار شد و یگان ویژه تشکیل داد. پانزده، بیست شبانه‌روز به نیروهای یگان ویژه آموزش نظامی داد تا برای انجام عملیات‌های سخت در منطقه آماده باشند. شب‌ها نیروها را می‌برد کوه راه‌پیمایی و تیراندازی. قرار گذاشته بودند وقتی آموزش تمام می‌شود که همه بتوانند سیگاری را از فاصلهٔ دویست متری با تفنگ بدون دوربین بزنند. روزها هم اغلب درگیر اشرار بود و معمولاً برای شناسایی‌شان به حاشیهٔ شهر می‌رفت. این آموزش‌ها را در همهٔ مدتی که سیرجان بود ادامه داد. یگان ویژهٔ الله‌دادی کافی نبود. یکی دوبار برای سران عشایر گردهمایی برگزار کرد و دربارهٔ امنیت منطقه‌شان با آن‌ها صحبت کرد تا بیش‌تر با سپاه هم‌کاری کنند. بعد آن‌ها را مسلح‌تر کرد تا هم‌کاری‌هایشان گسترش یابد. به بسیج هم کمک کرد تا کل عشایر منطقه را گردان‌بندی کردند و گردان‌های عشایری را آموزش نظامی داد. دو گردان عاشورا تشکیل داد که هر دو مسلح و آموزش‌دیده بودند.
S
علی‌اکبر هفت سالش بود که معصومه بار سوم حامله شد. از ته دل، دوست داشت بچه‌ش دختر باشد. محمدعلی به معصومه گفت «اگه پسر باشه، چه کار می‌کنی؟» معصومه خندید گفت «کاری نمی‌کنم. می‌شم مادر سه‌تا پسر.» دیگر می‌شد قبل از تولد فهمید بچه چیست. بی‌آن‌که به کسی بگوید رفت سونوگرافی و متوجه شد بچه‌اش دختر است. بعد از آن هم به محمدعلی چیزی نگفت. هشتم آذر ۷۷، محمدعلی معصومه را برد بیمارستان. معصومه هنوز به هوش نیامده بود. محمدعلی زنگ زد به خواهرش و خیلی خوشحال گفت «بچه‌م دختره. مامانش هم هنوز خبر نداره.» بچه را در بیمارستان باذوق گذاشت توی بغل معصومه و گفت «پسره ها معصومه خانوم!» معصومه خندید «من چند ماهه که می‌دونم بچه‌م دختره محمد.»
S
آتش چنان شدید بود که حاج‌اکبر داشت با دنده سه، صدتا می‌رفت. زد روی پای او و گفت اکبر این ماشین دنده پنج هم داره ها. براتی زد زیر خنده و آرام شد. خیلی‌ها در شلمچه شهید شدند. نمی‌شد مقاومت کنند. مجبور شدند عقب‌نشینی کنند. نیروهای ایرانی اواخر خرداد در عملیات بیت‌المقدس ۷ به بخش‌های اشغالی شلمچه حمله کردند تا تمرکز ارتش عراق را برهم بزنند الله‌دادی فرمانده ادوات بود و با خط آتشش توانست بر تلفات عراق در محور لشکر ۴۱ بیفزاید.
S
با وحشتی که ایجاد کرده بودند تقریباً اغلب عشایر مجبور بودند با آن‌ها هم‌کاری کنند؛ بهترین مسیرهای کوه‌ها همیشه در اختیار اشرار بود. اغلب راه‌های خاص و صعب‌العبور را گرفته بودند و راحت اتراق می‌کردند. عمدهٔ درآمدشان از فروش مواد مخدر بود، جنس‌هایشان را هم در کوه‌ها انبار می‌کردند. خیلی راحت با اسلحه می‌رفتند شهر و خرید می‌کردند. شبانه توی شهر تیراندازی می‌کردند و کسی هم جرئت نداشت با آن‌ها درگیر شود. ابتدای انقلاب و تقریباً تا اواخر جنگ، شهربانی مسئول امنیت شهرها بود ولی آن‌قدر قدرت نداشت که با این‌ها دربیفتد. کمیته‌های انقلاب هم در سیرجان نیروی کافی نداشت. بعضی ورودی خروجی‌های شهر ناامن بود. اهالی سیرجان جرئت نمی‌کردند با خانواده‌هاشان از شهر بروند بیرون و زیر درختی بنشینند و با هم حرف بزنند؛ یا ماشین‌شان را می‌بردند یا کسی را می‌دزدیدند. اشرار، نفوذ بسیاری در استان‌های کرمان و سیستان و بلوچستان داشتند.
S
بعضی‌وقت‌ها با دوستانش می‌آمدند هجوئیه، می‌رفتند گردش و در مسافرت نمی‌گذاشت خانم‌های هم‌سفرشان آشپزی کنند. خودش آشپزی می‌کرد. حتی نان هم بلد بود بپزد. آرد را خمیر می‌کرد و با وسایل ابتدایی روی اجاق، نان می‌پخت.
S
وسط راه، مجری برنامه‌های سپاه اجازه گرفت و با آن‌ها مصاحبه کرد. پرسید سردار توی زندگی شخصی چی را از همه بیش‌تر دوست داری؟ الله‌دادی مکث کرد، برگشت به معصومه نگاه کرد اما حرفی نزد. آن‌هایی که دورش حلقه زده بودند هم می‌خندیدند و معصومه را نگاه می‌کردند. محمدعلی دست معصومه را گرفت توی دستش و گفت «خودم رو. من هیچ‌کس رو اندازهٔ خودم دوست ندارم.» معصومه سرخ شد. سردار من منتظر بودم بگید همسرم، پسرم، دخترم، پدر و مادرم.
S
شوهرخواهرش رفتند مشهد پیش دکتر بنایی. عملش نکرد. گفت لازم نیست. زیارت کردند و برگشتند. در راه به جادهٔ آبعلی که رسیدند توی ماشین رادیو خبر قطع‌نامه را اعلام کرد. محمدعلی خیلی ناراحت شد. آرام و قرار نداشت. از آن‌جا به بعد با پای مجروح نشست پشت فرمان. همه توی ماشین خوابیدند. اذان صبح رسیدند سرچشمه. نماز خواندند و رفتند پاریز. از سپاه تماس گرفتند و گفتند با این‌که قطع‌نامه پذیرفته شده ولی هنوز بعثی‌ها پاتک می‌زنند. برگرد کمک. محمدعلی با همان وضعیت پاش دو روز بعد از قطع‌نامه برگشت جبهه. بعد از پذیرش قطع‌نامه، رفت شلمچه نیروهای ادوات را ببیند. گفت حواس‌شان جمع باشد. به عراق اطمینانی نیست. بچه‌ها گفتند عراقی‌ها گلوله می‌زنند. گفت ولی شماها تیراندازی نکنید. تا حملات‌شان جدی نشده، جواب ندهید. گفتند چشم.
S

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۶۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۷/۰۲
شابک۹۷۸۶۰۰۷۴۷۲۴۲۲
تعداد صفحات۱۶۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۷/۰۲
شابک۹۷۸۶۰۰۷۴۷۲۴۲۲