
کتاب نجوای آرزوی جاودانم
معرفی کتاب نجوای آرزوی جاودانم
کتاب نجوای آرزوی جاودانم نوشتهی وریا خادمالعلما مجموعهای از دلنوشتهها، روایتها و یادداشتهایی است که در مرز میان عشق، سوگ، تبعید و فلسفهی زیستن حرکت میکند. نویسنده در این اثر از زندگی مشترک خود با همسرش «آرزو زمانهسازی»، مهاجرت اجباری به ترکیه، کار در کارخانه و جوشکاری و در نهایت فقدان همسر بر اثر سرطان مینویسد. نثر کتاب میان اعتراف شخصی، گفتوگو با معشوق آسمانی، نقد خدا و جهان، و روایتهای روزمره در نوسان است. انتشارات گیوا آن را منتشر کرده است و نویسنده در مقدمه، تمام درآمد مادی کتاب را به بیماران سرطانی تقدیم کرده است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب نجوای آرزوی جاودانم
کتاب نجوای آرزوی جاودانم سفری است در دل سوگ، عشق و تبعید که وریا خادمالعلما آن را با زبانی صریح، احساسی و در عینحال اندیشمندانه روایت کرده است. نویسنده از اسکیشهیر ترکیه، جاییکه بهعنوان پناهنده و جوشکار زندگی میکند، به گذشته بازمیگردد؛ به روزهایی که در ایران مهندس عمران بود، به آشنایی و ازدواج با «آرزوی جانم»، به مهاجرت اجباری، به سالهای مبارزهی همسرش با سرطان و به لحظهی از دستدادن او. در نجوای آرزوی جاودانم هر بخش مانند نامهای بلند، اعترافی درونی یا گفتوگویی ناتمام با آرزو نوشته شده است. کتاب میان چند لایه حرکت میکند: روایت زندگی مشترک و خاطرات عاشقانه، توصیف روزهای بیماری و بیمارستان، تصویرکردن کار سخت در کارخانه و نوشتن در سرویس رفتوآمد و مترو، و در کنار آنها، تأملهایی تند و بیپروا دربارهی خدا، مرگ، امید، عدالت و سرنوشت. متنهایی مانند «محاکمهی خالق»، «مخدری به نام امید»، «به نام پدر»، «به نام مادر، به یاد پدر»، «زمستان»، «نمک» و «شب بهخیر...» هرکدام برشی مستقل از این جهان درونیاند. کتاب نجوای آرزوی جاودانم علاوهبر دلنوشتههای وریا، چند متن مقدماتی هم دارد: سخن نویسنده با خوانندگان، مقدمهای از خود او، یادداشت سیما طاهری و پییر فرانسوا دربارهی آرزو و ترجمهی آثارش، متن ویراستار (یوسف یزدانی) دربارهی نسبت کلمه و رنج، و سخن ناشر (محمدصدیق سپهرینیا) با عنوان «تماشای نور». این مقدمهها فضای کتاب را از یک سوگنامهی شخصی فراتر میبرند و آن را به ادای احترامی جمعی به آرزو و به نیروی عشق و نوشتن تبدیل میکنند. در نجوای آرزوی جاودانم ساختار فصلبندی کلاسیک دیده نمیشود، اما متنها در توالی زمانی و عاطفی پیش میروند؛ از روزهای نخست فقدان و بیخوابی، تا بازگشت به کار، مواجهه با دوستان، مرور کودکی و خانواده، و در نهایت تلاش برای ساختن فلسفهای شخصی برای ادامهدادن زندگی: «میاندیشم، رها... زندگی میکنم، آزاد... میبخشم، آنچه که بتوانم...»
خلاصه کتاب نجوای آرزوی جاودانم
نجوای آرزوی جاودانم روایت مردی است که همسر و همراه زندگیاش را بر اثر سرطان از دست داده و اکنون در تبعید، میان کار سخت و تنهایی، با نوشتن تلاش میکند از زیر بار سوگ و دلتنگی نفس بکشد. نویسنده از روزهای جوشکاری در اسکیشهیر، از شبکاریها، از نوشتن در سرویس و مترو، و از لحظههای بیخوابی بعد از مرگ آرزو مینویسد. در این کتاب عشق زمینی به زنی کتابخوان و نویسنده، به نقطهی عزیمت برای پرسش از خدا، مرگ، عدالت، امید و معنای زندگی تبدیل شده است. متنها گاهی نجوا با معشوق آسمانیاند، گاهی گفتوگو با پدر و مادر، گاهی روایت خاطراتی مثل عبور از مرز برفی، تقسیم کشوهای کمد، یا نمک غذا، و گاهی نقدی تند به خالق و به ساختارهای دینی و سیاسی. در پس همهی اینها، تلاشی دیده میشود برای تبدیل رنج شخصی به نوعی آگاهی و فلسفهی زیستن.
چرا باید کتاب نجوای آرزوی جاودانم را بخوانیم؟
نجوای آرزوی جاودانم تصویری نزدیک و بیپرده از سوگ، مهاجرت و عشق ارائه میدهد؛ بدون تعارفهای معمول و بدون سانسور احساسات متناقض. این کتاب نشان میدهد چگونه یک رابطهی عاشقانه میتواند پس از مرگ یکی از طرفین، به نیرویی برای نوشتن، اندیشیدن و بازتعریف امید تبدیل شود. خواننده با تجربهی زیستهی نویسنده، بهنوعی تمرین نگاهکردن دوباره به مفاهیمی مثل خدا، عدالت، خانواده و دوستی دست پیدا میکند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن نجوای آرزوی جاودانم به کسانی پیشنهاد میشود که با سوگ، فقدان، مهاجرت یا بیماری درگیر بودهاند یا میخواهند تجربهی عاطفی عمیق دیگری را از نزدیک لمس کنند. همچنین به علاقهمندان دلنوشتههای شخصی، متنهای تأملی دربارهی عشق و مرگ، و کسانی که به رابطهی میان رنج و نوشتن کنجکاوند، پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب نجوای آرزوی جاودانم
«این روزها با قلم راه میروم، با قلم فکر میکنم و هر آنچه از خیال و درونم میجوشد را روی کاغذ میآورم تا روزی که این قلم از حرکت باز ایستد، خواهم نوشت. قلم، عصای جان و فکر من است. هر کدام از ما جهانی در درون خود داریم که بیشتر عمرمان را در آن سپری میکنیم. در این کتاب، تمام تلاشم را کردهام تا دستتان را بگیرم و با هم به گوشهای از دنیای درونم سفر کنیم. در کنار تمام حسرتها، یک حسرت بزرگ همیشه با من خواهد ماند: «آرزوی جانم همیشه میگفت: من در زندگی همیشه مسافر بودم و هرگز به مقصد نرسیدم. بزرگترین آرزویم این است که به مقصد برسم و در کنار هم، با آرامش زندگی کنیم.» اما در نهایت، به آرزوهای زمینیاش نرسید و آسمانی شد. بیتعارف میگویم، ما در دورهای زندگی میکنیم که آدمهای بد، بیشتر از آدمهای خوب به خودشان یقین دارند. این معضلی است برای جامعهای که میخواهد در کنار رشد، به آرامش برسد، اما من میخواهم با این کتاب، راهی باز کنم تا قدرت عشق را باور کنید، تا بدانید همین عشق، میتواند از تو انسانی درست بسازد و کفهٔ ترازو را در جامعهای که در آن زندگی میکنی، به سمت نیکی و راستی سنگین کند. من شما را نمیشناسم، اما دوستتان دارم و امیدوارم بعد از خواندن این نوشتهها، شما هم من را دوست داشته باشید. یک آرزو برایتان دارم امیدوارم در آرامش به مقصدی که دوست دارید برسید.»
حجم
۱۱۰٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۵۳ صفحه
حجم
۱۱۰٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۵۳ صفحه