
کتاب تعطیلات خون آشام
معرفی کتاب تعطیلات خون آشام
کتاب تعطیلات خونآشام نوشته ران روی با ترجمه شهناز ایلدرمی داستانی معمایی و پرهیجان برای نوجوانان است که نشر گلآذین آن را منتشر کرده است. ماجرا در شهر کوچک و آرام گرینلان میگذرد؛ جایی که سه دوست صمیمی به نامهای دینک، جاش و روثرز در یک روز معمولی تابستانی ناگهان با حضور مردی مرموز روبهرو میشوند؛ مردی سراپا سیاهپوش، رنگپریده، با موهای صاف و عقبداده و عینک آفتابی تیره که بیش از حد شبیه تصویر کلیشهای خونآشامها است. از همان لحظهای که جاش او را در سوپرمارکت میبیند، ذهنش پر از تصور خونآشامی میشود و این سوءظن، سه دوست را وارد ماجرایی تعقیبوگریز، حدسوگمان و کشف سرنخها میکند. در طول داستان، نشانههایی مثل چسبزخمهای گرد روی گردن چند نفر از اهالی شهر، غیبشدنهای ناگهانی مرد سیاهپوش از رستوران و کتابفروشی، و نام عجیب دکتر ا. کولا که روی دفتر هتل ثبت شده، فضای معمایی و کمی ترسناک داستان را شکل میدهد. در عین حال، لحن اثر سرشار از شوخیهای کودکانه، گفتوگوهای بامزه بین بچهها و موقعیتهای طنز است و تعلیق داستان بیشتر از جنس کنجکاوی و بازی ذهنی است تا ترس جدی. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب تعطیلات خون آشام
کتاب تعطیلات خونآشام داستانی ماجرایی و معمایی از ران روی است که در چند فصل کوتاه و پشتسرهم، ماجرای یک تابستان متفاوت در شهر کوچک گرینلان را روایت کرده است. ساختار کتاب فصلبندی روشن و ریتم تندی دارد؛ هر فصل با یک موقعیت تازه یا سرنخ جدید جلو میرود و معمولاً با یک سؤال یا اتفاق معلق تمام میشود تا خواندن ادامه پیدا کند. داستان با یک صحنه تعلیقآمیز در کمد تاریک شروع شده و بعد به عقب برمیگردد تا نشان دهد چطور سه دوست، دینک، جاش و روثرز، پایشان به ماجرای «خونآشام» باز شده است. از فصل ۱ تا حدود فصل ۴، تمرکز روی آشنایی با شهر، شخصیتها و اولین برخورد با مرد سیاهپوش است؛ مردی که در سوپرمارکت، رستوران الی و کتابفروشی نوک ظاهر میشود و هر بار پیش از آن که بچهها بفهمند کجا رفته، بهنوعی «غیب» میشود. در همین بخشها، چسبزخمهای گرد روی گردن الی، آقای پاسکی و آقای لینکلتر، و همچنین ثبتنام دکتر ا. کولا در هتل شانگریلا، فضای معمایی داستان را شکل میدهد. کتاب تعطیلات خونآشام در ادامه، از فصلهای میانی تا پایان، روی تلاش بچهها برای کنار هم گذاشتن این نشانهها تمرکز کرده است. آنها با افسر فالون صحبت میکنند، به هتل میروند، اتاق ۲۰۲ را میگردند، شنل سیاه و چمدان را در کمد پیدا میکنند و با لیستی بنفشرنگ از اسامی روبهرو میشوند که سه اسم اولش تیک خورده و اسم خودشان هم در ادامه آمده است. این لیست، همراه با جعبه چسبزخمهای گرد، سوءظن جاش را به اوج میرساند و همان صحنهای را میسازد که در ابتدای کتاب دیده میشود؛ قایمشدن در کمد و شنیدن صدای قدمها. در فصلهای پایانی، گره داستان با حضور روثرز، افسر فالون، الی، آقای پاسکی، آقای لینکلتر و خود مرد سیاهپوش باز میشود و خواننده میفهمد که این مرد درواقع بازیگری به نام جیمی جت است که قرار است نقش دراکولا را بازی کند و حضورش در شهر، به همراه همکاری چند نفر از اهالی، به یک شوخی بزرگ با بچهها تبدیل شده است. پایان کتاب، با دعوت سه دوست به نیویورک برای تماشای فیلم دختر دراکولا و دیدار دوباره با جیمی جت در سالن سینما، ماجرا را از فضای ترس و سوءظن به تجربهای شیرین و خاطرهانگیز تبدیل کرده است.
خلاصه کتاب تعطیلات خون آشام
داستان تعطیلات خونآشام با صحنهای پرتنش در یک کمد تاریک شروع میشود؛ دینک و جاش پشت یک شنل سیاه قایم شدهاند و صدای قدمها و باز و بسته شدن در را میشنوند. بعد روایت به عقب برمیگردد و نشان میدهد که ماجرا از یک روز تابستانی ساده شروع شده است؛ روزی که دینک و جاش و روثرز مشغول بردن روزنامههای کهنه به سطل بازیافت سوپرمارکت هستند. در همان سوپرمارکت، جاش مردی سراپا سیاهپوش، رنگپریده و عینکبهچشم را میبیند و بلافاصله او را شبیه خونآشام تصور میکند. این تصور، تبدیل به هسته اصلی داستان میشود. بچهها مرد را تعقیب میکنند؛ او به قسمت گوشتها، بعد به رستوران الی و سپس به کتابفروشی نوک میرود و هر بار پیش از آن که بچهها بفهمند کجا رفته، ناپدید میشود. کمی بعد، بچهها متوجه چسبزخمهای گرد روی گردن الی و آقای پاسکی میشوند و این همزمانی با غیبشدن مرد سیاهپوش، ذهن جاش را به سمت این فکر میبرد که خونآشامی در شهر میچرخد و خون مردم را میمکد. در ادامه، آنها به هتل شانگریلا میروند و از آقای لینکلتر میفهمند که مرد سیاهپوش با نام دکتر ا. کولا در هتل اقامت دارد. وقتی میبینند خود لینکلتر هم چسبزخم گرد روی گردنش دارد، ترس و کنجکاویشان بیشتر میشود. جاش برای محافظت از خود سیر میخواهد و تاجی از ساقههای سیر میبافد، و در همین رفتوآمدها، با جابهجا کردن مکعبهای حروف، متوجه میشوند که حروف Dr. A. Cola کنار هم دراکولا خوانده میشود. آنها ماجرا را برای افسر فالون تعریف میکنند و او هم قول میدهد دکتر کولا را پیدا کند. بعدتر، وقتی پیام روثرز روی تلفن جاش میرسد که «گرفتم چی شد»، پسرها به هتل میروند. آقای لینکلتر میگوید روثرز را با دکتر کولا دیده و آنها را به اتاق ۲۰۲ راهنمایی میکند. در اتاق، کسی نیست؛ فقط چمدان، شنل سیاه، کولر روشن، جعبه چسبزخم گرد و برگهای با لیست اسامی بنفشرنگ که سه اسم اولش تیک خورده و اسم بچهها هم در ادامه آمده است. همین باعث میشود دینک و جاش فکر کنند نوبت خودشان رسیده و در کمد قایم شوند؛ همان صحنهای که ابتدای کتاب دیده میشود. در اوج تعلیق، در کمد با شدت باز میشود اما بهجای خونآشام، روثرز و بقیه اهالی آشنا آنجا هستند؛ الی، آقای پاسکی، آقای لینکلتر، افسر فالون و مرد سیاهپوش. معلوم میشود که او جیمی جت، بازیگر نقش دراکولا در فیلمی جدید است و حضورش در شهر، همراه با چسبزخمها و غیبشدنها، یک شوخی هماهنگشده بوده است. چسبزخمها برای بریدگیهای معمولی بوده، لیست اسامی را روثرز با مداد شمعی بنفش نیت نوشته و همه، از رستوراندار تا کتابفروش و مدیر هتل، در این بازی شرکت کردهاند. در پایان، جیمی جت سه دوست را به نیویورک دعوت میکند تا در لژ اختصاصی سالن، فیلم دختر دراکولا را تماشا کنند و حتی برایشان دندانهای نیش پلاستیکی میآورد. پیام اصلی داستان، بازیگوشانهبودن ترسها، قدرت خیالپردازی بچهها و این نکته است که پشت هر ماجرای ظاهراً ترسناک، میتواند توضیحی ساده و زمینی پنهان شده باشد.
چرا باید کتاب تعطیلات خون آشام را بخوانیم؟
تعطیلات خونآشام نمونهای از داستانهای معمایی و ماجرایی است که همزمان هم حس کنجکاوی را تحریک کرده و هم فضای شاد و سرزندهای دارد. روایت، از دل یک روز معمولی تابستانی شروع شده و بهتدریج با اضافهشدن سرنخهایی مثل مرد سیاهپوش، چسبزخمهای گرد، نام عجیب دکتر ا. کولا و لیست بنفش اسامی، به سمت تعلیق و معما میرود اما در تمام طول مسیر، شوخیهای جاش، منطق آرام دینک و نگاه دقیق روثرز اجازه نمیدهند فضا واقعاً سنگین یا ترسناک شود. این ترکیب، خواندن آن کتاب را برای کسانی که از داستانهای «ترسناکِ بیخطر» لذت میبرند جذاب میکند. در این اثر، شهر کوچک گرینلان با رستوران الی، کتابفروشی نوک، هتل شانگریلا، اداره پلیس و حیاطهای پشتی خانهها، بهنوعی تبدیل به یک زمین بازی بزرگ برای سه دوست شده است؛ جایی که هر مکان آشنا میتواند صحنه یک سرنخ تازه باشد. داستان نشان داده است که چطور یک سوءتفاهم ساده و چند نشانه ظاهراً ترسناک، میتواند در ذهن بچهها به ماجرایی بزرگ تبدیل شود و در عین حال، همکاری بزرگترها و شوخطبعی آنها، این ماجرا را به تجربهای خاطرهانگیز بدل کند. حضور شخصیتی مثل افسر فالون که هم پلیس است و هم با بچهها همراه میشود، و همچنین پایان داستان در سالن نمایش فیلم دختر دراکولا، پیوندی بین دنیای خیال، سینما و زندگی روزمره ایجاد کرده است. برای کسانی که به دنبال داستانی کوتاه، پراتفاق، سرشار از گفتوگو و مناسب سنین دبستان و اوایل راهنمایی هستند، این کتاب میتواند انتخابی مناسب باشد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن تعطیلات خونآشام به نوجوانان و کودکان بزرگتر که به داستانهای معمایی، ماجراهای شهری و موضوعات شبهترسناک علاقهمندند پیشنهاد میشود. همچنین به کسانی پیشنهاد میشود که دوست دارند داستانی درباره دوستی، کنجکاوی، خیالپردازی و تفاوت بین ترس واقعی و ترس ساخته ذهن بخوانند.
بخشی از کتاب تعطیلات خون آشام
«فصل ۸ چند دقیقه بعد، دینک و جاش وارد لابی هتل شانگریلا شدند. آقای لینکلتر کنار پیشخوانش ایستاده بود و به در نگاه میکرد. جاش گفت: «سلام آقای لینکلتر، روثرز گفت بیایم اینجا ببینیمش. اون رو ندیدین؟» آقای لینکلتر با سر تأیید کرد. «بله، تقریباً بیست دقیقه پیش با دکتر کولا دیدمش.» چشمان دینک به سمت چسب زخم کوچک و گرد روی گردن آقای لینکلتر کشیده شد. او پرسید: «میدونید کجا رفتن؟» آقای لینکلتر گفت: «نه، متوجه نشدم. اونها توی لابی نشسته بودن و حرف میزدن. وقتی سرم رو بلند کردم غیب شده بودن.» دینک به یاد آورد که چطور آن مرد اسرارآمیز سیاهپوش از رستوران الی و کتابفروشی نوک "غیب شد". آقای لینکلتر ادامه داد: «البته، دکتر کولا ممکنه بالا توی اتاقش باشه. اون دوست داره در طول روز چرت بزنه.» جاش یواشکی نگاهی به دینک انداخت. جاش پرسید: «اوم، میتونید بهمون بگید توی کدوم اتاق هستن؟» او گفت: «اتاق ۲۰۲. اگه بخواید میتونید برید و ببینید.» دینک بازوی جاش را گرفت و او را به طرف آسانسور کشید. دینک دگمه بالا رفتن آسانسور را زد و پسرها منتظر شدند. چند ثانیه بعد، یکی از دو آسانسور با صدایی به آن طبقه رسید. دینک و جاش وارد آسانسور شدند. دینک پرسید: «دیدی؟ آقای لینکلتر حتی دفتر پذیرشرو هم چک نکرد. از کجا میدونست که دکتر کولا تو کدوم اتاقه؟» جاش گفت: «آره، اون هیچ وقت شماره اتاقها رو نمیگه. همیشه میگه مهمانهای شانگریلا حریم خصوصی دارن.» دینک گفت: «و متوجه شدی چقدر عصبی به نظر میاومد؟» جاش با سر تأیید کرد. «سبیلش عملاً داشت روی لبش میرقصید!» آسانسور صدا داد و درهای آن باز شدند. دینک و جاش وارد راهرویی طولانی شدند و ایستادند و گوش کردند. کسی در راهرو نبود و بسیار ساکت بود. چراغ دیواریهای کوچک نور کمرنگی بر روی فرش انداخته بودند. جاش آهسته گفت: «اینجا من رو میترسونه. اگه اون مرده توی اتاقش منتظر ما باشه چی؟» دینک گفت: «الان باید روثرز رو پیدا کنیم.» او به اتاق ۲۰۲ اشاره کرد و گفت: «بریم.»»
حجم
۱٫۸ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۸۸ صفحه
حجم
۱٫۸ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۸۸ صفحه