معرفی و دانلود کتاب اخراجی‌ها + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب اخراجی‌ها
off
٪۴۰

کتاب اخراجی‌ها

۴.۹(از ۱۰ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

۳۰,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۱۸,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب اخراجی‌ها

«اخراجی‌ها» خاطرات سردار شهید حاج احد محرمی علافی(دایی) است.

شهید محرمی علافی یا حاج احد و به قول برخی اطرافیانش «دائی» دارای شخصیتی ویژه و ممتاز است و در روزگار پیش از انقلاب نیز از مبارزان محسوب می‌شده است. به اذعان موسی غیور که در پیشگفتار کتاب نیز آمده این کتاب حاصل ۴۸ ساعت گفت‌وگو با شهید محرمی علافی است.

«دقیقاً چهل روز از حادثهٔ (۱۹ دی) قم در سال پنجاه و شش می‌گذشت که تبریزی‌ها برای شهدای آن روز مراسم اربعین گرفتند. به اتفاق دوستان جلوی «قیزیللی مسجد» ایستاده بودم؛ مردم در رفت و آمد بودند و دسته دسته وارد مسجد می‌شدند...

خیلی نگذشته بود که ماشین‌های شهربانی پیدایشان شد. یکی که پیشاپیش بقیه می‌آمد تا دم در مسجد پیش آمد؛ درش که باز شد و یک سرگرد پایین آمد، بسیاری از مردم شناختندش؛ «حق‌شناس» بود و در قلدری و حق‌ناشناسی شهرهٔ اهالی شهر. آمد جلوتر و نطقش اینطوری باز شد: «زود باشید بکشید در این طویله را ببندید!... این مراسم برای چیست؟...»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب اخراجی‌ها و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتاباخراجی‌ها
موضوعدفاع مقدس
نویسندهغلامرضا قلی‌زاده
گردآورندهموسی غیور
انتشاراتنشر شهید کاظمی
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۵/۰۷/۰۴
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱۸.۸۷ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۸۲۰۰۳۲۱
تعداد صفحه‌ها۴۸۸ صفحه
قیمت کتاب۱۸۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

سياه مشق
۱۳۹۸/۰۲/۱۶

کتاب زیبا و جالبی. بلحلظ متن نوشتاری و سبک بیان بود. از شجاعت، جسارت و بی کله گی شهید حظ بردم . خداوند چنین افرادی را زیاد کند الهی

۰
لیلا اردشیری
۱۳۹۸/۰۹/۰۶

اگر تعدادی از غلطهای دستور زبانی نویسنده را نادیده بگیریم قلم زیبا و روان نویسنده در به تصویر کشیدن زندگی این رزمنده شجاع قابل تحسین است. نکته‌ای که در این کتاب توجه من را به خود معطوف کرد زبان صادق...بیشتر

۱
Yas.sk
۱۳۹۸/۰۳/۰۹

بسیار انسانیت داشتند شهید علافی و همه جا دتبال سره کردن حق از ناحق بودند شجاعت ویژگی بارزشون بوده و اینکه در جنگ تا اخرین نفس از کمک کردن به دیگر رزمندگان دریغ نمیکرد روحشون قرین حق تعالی کتاب خوبی بود و...بیشتر

۰
نازبانو
۱۳۹۷/۰۸/۱۲

محشره، خیلی زیبا و تو دل برو نوشته شده، شهید بی نهایت شجاع و جسور بودند.... کلی درس میشه یاد گرفت از شهید....

۷
sami
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۳/۳۰

خاطرات رزمنده تبریزی که دوران کودکی و نوجوانی پر مشقتی راهمراه فقر ونداری پشت سر گذاشته و در زمان انقلاب و پس از آن رشادت زیادی از خود نشان میدهد. درود بر روح پاک این بزرگمرد

۰
محمدحسین
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۵/۲۸

خیلی اشکها و لبخندها داشت و صادقانه ترین نوشته از جنگه

۰
Ali Kamankesh
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۹/۰۳

واقعا کتاب فوق‌العاده ای بود. من به خودم خیلی حوصله ندارم نظر بنویسم زیر کتاب ها اما با این کتاب وقعا عشق کردم. خدایی توی دو روز خوندمش و خدا رحمت کنه روح شهید علافی رو واقعا مرد بزرگی بودن. آدم از جملات...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

مادر پیرم را که تنها گذاشته بودم توی خانه و دربه‌درِ جبهه‌ها بودم، همه‌اش به این امید بود که اولاً خدا که هست و توکل بر او کرده بودم و بعدش هم اینکه در دانشگاه وکالت داده بودم و سر هر برج می‌رفت حقوقم را می‌گرفت و خرج خانه می‌کرد. این تا اینجا بماند و فعلاً برگردم به جراحت دستم که مادر وقتی دید و بعد هم لنگی پایم به آن اضافه شد، گفت: «آللاه اجر وئرسین اوغلوم!» (اجرت با خدا پسرم!) و شروع کرد به تر و خشک کردنم.
نازبانو
۱۱
هیچ باکش نبود که الان ماشینش را می‌زنند و می‌فرستند هوا؛ یک نفر هم همراه داشت که لباس فرم (سپاه) پوشیده بود. گفتم: «هرکس که از بی‌راهه بیاید باید هم این‌قدر شنگول باشد. ماشاءالله هنوز که سرِ پایی! (رفتم جلو و بارش را ورانداز کردم) خانه خراب! حالا که داشتی می‌آمدی نان هم می‌زدی می‌آوردی.» - نان چیه!؟ برایتان چیزهایی آورده‌ام که هی بخورید و تپل بشوید.
نازبانو
۸
عزیز جعفری از همان‌جا تلفنی با رئیس دانشگاه تبریز تماس گرفت و حرف‌هایی زد که به نظرم همان دم‌های اول حال رئیس دانشگاه جا آمد؛ «آقا! شما آقای... هستید؟...، شما از کدام مملکت آمدی نشستی آنجا پشت میز...؛ چرا حقوق بچه‌های جبهه را قطع می‌کنید...؛ پدرت را درمی‌آورم؛ فکر نکن آنجا توی شهر آرام نشسته‌ای و ما سرمان شلوغ است و جنگ است...!
نازبانو
۸
گویا صبح شده بود که با صدای آه و ناله حاج ناصر بیرقی چشم‌هایم را باز کردم. - چی شده؟ - هیچی، سوخته‌ام! آخ، آخ، آخ! بیچاره، شب که به دنبال خوردن آن شام به یاد ماندنی راهی دستشویی بوده، آفتابه را عوضی برداشته که تویش نفت بوده و... الی آخر! خلاصه، مشکل حاج ناصر یکی دو تا نبود که...
نازبانو
۷
مرخصی‌ام بیشتر از بیست روز طول نکشید. احمد گفته بود برو استراحت کن؛ ولی چه استراحتی! من خستگی‌ام در جبهه از تنم درمی‌رفت. روزهای مرخصی به خون دل‌خوری از دیدن وضعیت بی‌تفاوت‌های مفت‌خور و مرفه پشت جبهه (تبریز) می‌گذشت و شب‌هایش به حضور در پایگاه مقاومت محل (مسجد شهید بهشتی - خیابان آبرسان) که بیشترش کنترل نگهبانی بود و گذاشتن «ایست - بازرسی» در خیابان‌ها که دنبال ضدانقلاب‌ها بودیم تا انقلاب را مثل موریانه از درون نپوسانند و جلوگیری از به راه افتادن فسق و فجور که اهلش مترصد بودند تا ماها یک لحظه غافل بشویم تا سوار خر مراد شوند و آن‌وقت برایشان هیچ چیز فرق نمی‌کرد؛
نازبانو
۶
گفت: «احمد مسؤول اطلاعات عملیات قرارگاه است و تو هم آچار فرانسه قرارگاه!»
نازبانو
۶
همین‌که رسیدم، مادرم گفت حقوق سه ماه قبلی را یک‌جا داده‌اند. عجب!... و لازم شد دور دیگری در دانشگاه بزنم و ببینم چی شده که صفحه برگشته. وارد اتاق رئیس که شدم تمام قد بلند شد ایستاد و از همان‌جا - پشت میزش - دو تا دست را آورد جلو و راه افتاد به طرف من؛... دست دادیم. - سلام‌علیکم احد آقا! آقا حالتان چطور است؟! شما چرا این‌قدر کم‌طاقتی کرده‌اید. یک اشتباه کامپیوتری پیش آمده بود که آن هم رفع شد. آخر لازم نبود که این‌قدر نامه‌پراکنی کرده‌اید. گفتم: «اولاً نامه‌پراکنی‌ها را من نکرده‌ام و قانون کرده. دوماً، ببینم آقای دکتر! کامپیوتر شما چرا از میان هزار تا کارمند، آمده روی من اشتباه کرده!؟ کامیپوترت که مرا نمی‌شناسد، تو مرا می‌شناسی. یکی هم اینکه این کارها روال قانونی ماجرا بوده، فکر می‌کنی خودم ولت می‌کنم! حالا حالاها کار داریم با هم!»
نازبانو
۶
می‌گفتند راثی آدم سخنوری بود، اهل فکر و مطالعه بود و در طول بخشداری‌اش سخنرانی‌های بسیار خوبی برای رساندن حقانیت بچه‌های انقلاب انجام داده بود. برای کشتن او - صرف نظر از شکنجه‌هایی که نشانه‌هایش در جای جای بدنش بود - یک میخ کلفت بلند را از روی فرق سرش کوبیده بودند که نوکش از زیر چانه‌اش زده بود بیرون. چشم‌هایش را درآورده بودند و تمام دندانهایش را کشیده بودند!
نازبانو
۴
همینطور مین‌ها زیر بغل، داشتم ادامه می‌دادم که یکی‌اش ترکید و شعله‌ور شد. حالا نزدیک غروب است و ترس لو رفتن عملیات وجود دارد و هیچ راهی جز این که باید به هر نحوی خاموشش کنم نداشتم. اول همه مین‌ها را ریختم زمین و مین منفجر شده را پرت کردم دور؛ هول برم داشته بود وگرنه مین منور اگر با پرت شدن خاموش می‌شد که اسمش را مین نمی‌گذاشتند. برش داشتم و خاک رویش ریختم که باز نشد و...؛ راهی نبود. مین را گذاشتم روی خاک‌ها و نشستم رویش!... و این بار به اتفاق هم شروع کردیم به سوختن. شلوار که تا یک را بگویی تمام شد (لازم نبود تا سه بشماری!) بعد ران‌هایم از پوست درآمد و بعد هم منتظر ماندم تا بوی گوشت سوخته بیاید که مین تمام شد و بلند شدم ایستادم. بدجوری عرق کرده بودم و حالا سرتاسر بدنم سوزش داشت.
نازبانو
۴
داخل شیار دیگری رزمنده مجروحی دیدم حدود شانزده ساله که فارسی‌زبان بود و تنهای تنها افتاده بود آنجا و ده روز از عملیات می‌گذشت! هرچه پیدا کرده بود همان روزهای اول خورده بود و حالا مثل قلم نی پکیده و سیاه شده آنجا افتاده بود به جان کندن، که گونه راستش بر خاک بود و بدنش روی برانکاردی که نفهمیدیم خودش خودش را کشانده بود رویش یا گذاشته بودندش. آرام خوابیده بود و با خودش زمزمه می‌کرد و حرف‌هایش را به نجوا با خاک می‌گفت. خدایا! اگر در تبریز به ذهن علی نمی‌زد که بیاییم دنبال جنازه داداشش، تکلیف اینها چه بود.
نازبانو
۴