مادر پیرم را که تنها گذاشته بودم توی خانه و دربهدرِ جبههها بودم، همهاش به این امید بود که اولاً خدا که هست و توکل بر او کرده بودم و بعدش هم اینکه در دانشگاه وکالت داده بودم و سر هر برج میرفت حقوقم را میگرفت و خرج خانه میکرد. این تا اینجا بماند و فعلاً برگردم به جراحت دستم که مادر وقتی دید و بعد هم لنگی پایم به آن اضافه شد، گفت: «آللاه اجر وئرسین اوغلوم!» (اجرت با خدا پسرم!) و شروع کرد به تر و خشک کردنم.