کتاب حکایت زبان بسته‌ها محمدرفیع ضیایی + دانلود نمونه رایگان
تصویر جلد کتاب حکایت زبان بسته‌ها

کتاب حکایت زبان بسته‌ها

دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۳از ۱۷ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب حکایت زبان بسته‌ها

«حکایت زبان بسته‌ها» طنزی به نویسندگی و تصویرگری محمدرفیع ضیایی(-۱۳۲۷) است. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: عقاب پیر شده بود و قدرت پرواز نداشت. این بود که خود را به زحمت به کنار جویبار کوچکی رساند و بعد از مدتی انتظار یک قورباغه کوچک را دید به زحمت پای او را گرفت. قورباغه که خیلی ترسیده بود، گفت: «عقاب و قورباغه ؟! لااقل کبکی، کبوتری، قرقاولی، این‌ها را نمی‌توانی بگیری، ماهی بگیر! نه قورباغه!» راستش عقاب هم با قورباغه کاملاً هم‌عقیده بود. به همین جهت گفت: «حق با شماست کبک و قرقاول حرف نداره اما...» قورباغه که به داخل جویبار پرید، عقاب پیر هنوز هم برای خودش درباره‌ی کبک و قرقاول و چه و چه حرف می‌زد.

نظرات کاربران

sadeghi
۱۳۹۷/۰۵/۲۰

خیلی بی مزه بود،از کل حکایتها شاید سه چهار تا بدک نبود

Ladan
۱۴۰۱/۰۲/۱۳

کتاب با زبان حیوانات، چندین حکایت جالب داشت که بیشترشون حالت کنایه داشت و با کمی دقت متوجه موضوعی که هدف نویسنده هست، میشید. خیلی خوبه که این حکایت ها و هدفشون رو بدونیم ، چون تو جامعه بکارمون میاد

Ahmad
۱۴۰۰/۰۹/۰۱

با سلام حکایت ها کوتاه هستند. اگر صرفا برای خندیدن بخونید و یا فقط به ظاهر حکایت نگاه کنید به جز چند تا حکایت،زیاد جذاب و خنده دار نیست،ولی اگه یه خورده عمیق تر بهشون توجه کنید وحتی با دنیای انسان

- بیشتر
:)Nima
۱۳۹۹/۱۲/۲۲

خیلی قشنگ بود.من که خوشم آمد محتوای جذابی داشت من بیشتر از اون داستان موش و گربه هه خوشم آمد واقعا از سازنده این داستان ممنون هستم راستی اگه از نظر من خوشت آمد لایک کن

نازبانو
۱۳۹۷/۰۶/۰۹

جالب بود بیشتراش

زهرا
۱۴۰۰/۰۳/۱۸

این کتاب خیییییلی خییییییلی جالب و عالی است💜💜💜💜💜💜

شهیده
۱۳۹۹/۱۰/۲۰

داستان هایی کوتاه و جالب💱

soudeh
۱۳۹۹/۰۵/۱۲

کتاب بامزه ای بود

ka'mya'b
۱۳۹۵/۱۲/۱۳

حکایت هاش برام جالب بود☺

بریده‌هایی از کتاب

دوستی خیلی تعجب کردم، یک کلاغ با یک کبوتر دوست شده بودند. آن‌ها روی شاخه درست جفت همدیگر نشسته بودند. به کلاغ گفتم: «تو و کبوتر؟ به هم نمی‌آیید!» کلاغ گفت: «یعنی هیچ چیز مشترکی با هم نداریم؟» گفتم: «نه.» کبوتر گفت: «درست نگاه کن، کلاغ پای راست ندارد و من پای چپ، چه از این مشترک‌تر.»
sadeghi
در آن صحرای بی در و پیکر شترها را خوابانیدند و مرد در کنار شتر خود خوابید. بیدار که شد از شترش خبری نبود. همسفر خود را بیدار کرد و گفت: «شتر من نیست و نمی‌دانم کجاست.» همسفر او گفت: «حتماً گم شده.» مرد گفت: «حیف شد. کاش من هم با شتر گم می‌شدم. در این صورت ما هر دو با هم گم شده بودیم و من می‌دانستم این شتر زبون‌نفهم حالا کجاست!»
sadeghi
هوا سرد بود. میمون‌ها دور هم جمع شده بودند تا گرم شوند. آن‌ها ناگهان کرم شب‌تابی را دیدند. یکی از میمون‌ها گفت: «مقداری هیزم جمع کنید تا با این شعله آتشی درست کنیم.» به زودی خرمنی از شاخه‌های خشک به روی کرم شب‌تاب ریختند و به دمیدن آن مشغول شدند. پرنده‌ای که در آن نزدیکی روی شاخه‌ای نشسته بود، گفت: «من یک چیزی بگویم؟!» میمون‌ها گفتند: «مگر نمی‌بینی ما مشغول روشن‌کردن آتش هستیم!» پرنده ساکت شد چند ساعتی گذشت باز پرنده گفت: «یک چیزی بگویم؟» میمون‌ها گفتند: «ای بابا مگه نمی‌بینی ما چقدر کار داریم.» کم‌کم میمون‌ها از پا افتادند. پرنده که باز مدتی ساکت بود گفت: «من یک چیزی بگویم؟» یکی از میمون‌ها گفت: «کُشتی ما را، خب بگو!» پرنده گفت: «آنکه شما فوت می‌کنید کرم شب‌تابه. نور داره ولی گرمی نداره.» میمون‌ها به همدیگر نگاه کردند و گفتند: «خب این رو زود‌تر می‌گفتی!»
sadeghi
برای رسیدن به آبگیر دیگر باید از بالای یک روستا رد می‌شدند. مردم روستا که این جریان عجیب را می‌دیدند، با هلهله و شادی آن‌ها را دنبال می‌کردند.
کاربر ۲۵۴۴۴۸۷
هر کس جایی که نباید نشیند، بنشیند، چیزی می‌بیند که نباید ببیند!
Ladan