معرفی و دانلود کتاب حکایت زبان بسته‌ها + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب حکایت زبان بسته‌ها

کتاب حکایت زبان بسته‌ها

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۱۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
محمدرفیع ضیایی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب حکایت زبان بسته‌ها

«حکایت زبان بسته‌ها» طنزی به نویسندگی و تصویرگری محمدرفیع ضیایی(-۱۳۲۷) است. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: عقاب پیر شده بود و قدرت پرواز نداشت. این بود که خود را به زحمت به کنار جویبار کوچکی رساند و بعد از مدتی انتظار یک قورباغه کوچک را دید به زحمت پای او را گرفت. قورباغه که خیلی ترسیده بود، گفت: «عقاب و قورباغه ؟! لااقل کبکی، کبوتری، قرقاولی، این‌ها را نمی‌توانی بگیری، ماهی بگیر! نه قورباغه!» راستش عقاب هم با قورباغه کاملاً هم‌عقیده بود. به همین جهت گفت: «حق با شماست کبک و قرقاول حرف نداره اما...» قورباغه که به داخل جویبار پرید، عقاب پیر هنوز هم برای خودش درباره‌ی کبک و قرقاول و چه و چه حرف می‌زد.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب حکایت زبان بسته‌ها و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابحکایت زبان بسته‌ها
موضوعطنز
نویسندهمحمدرفیع ضیایی
انتشاراتانتشارات چرخ‌و‌فلک
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۳/۱۱/۰۶
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۲ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۵۲۲۵۵۲۵
تعداد صفحه‌ها۴۸ صفحه
قیمت کتاب۷۹۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

sadeghi
۱۳۹۷/۰۵/۲۰

خیلی بی مزه بود،از کل حکایتها شاید سه چهار تا بدک نبود

۱۴
Ladan
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۲/۱۳

کتاب با زبان حیوانات، چندین حکایت جالب داشت که بیشترشون حالت کنایه داشت و با کمی دقت متوجه موضوعی که هدف نویسنده هست، میشید. خیلی خوبه که این حکایت ها و هدفشون رو بدونیم ، چون تو جامعه بکارمون میاد

۰
Ahmad
۱۴۰۰/۰۹/۰۱

با سلام حکایت ها کوتاه هستند. اگر صرفا برای خندیدن بخونید و یا فقط به ظاهر حکایت نگاه کنید به جز چند تا حکایت،زیاد جذاب و خنده دار نیست،ولی اگه یه خورده عمیق تر بهشون توجه کنید وحتی با دنیای انسان...بیشتر

۰
:)Nima
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۲/۲۲

خیلی قشنگ بود.من که خوشم آمد محتوای جذابی داشت من بیشتر از اون داستان موش و گربه هه خوشم آمد واقعا از سازنده این داستان ممنون هستم راستی اگه از نظر من خوشت آمد لایک کن

۰
نازبانو
۱۳۹۷/۰۶/۰۹

جالب بود بیشتراش

۰
زهرا
۱۴۰۰/۰۳/۱۸

این کتاب خیییییلی خییییییلی جالب و عالی است💜💜💜💜💜💜

۰
شهیده
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۰/۲۰

داستان هایی کوتاه و جالب💱

۰
soudeh
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۵/۱۲

کتاب بامزه ای بود

۰
ka'mya'b
۱۳۹۵/۱۲/۱۳

حکایت هاش برام جالب بود☺

۰

بریده‌هایی از کتاب

sadeghi
۲
دوستی خیلی تعجب کردم، یک کلاغ با یک کبوتر دوست شده بودند. آن‌ها روی شاخه درست جفت همدیگر نشسته بودند. به کلاغ گفتم: «تو و کبوتر؟ به هم نمی‌آیید!» کلاغ گفت: «یعنی هیچ چیز مشترکی با هم نداریم؟» گفتم: «نه.» کبوتر گفت: «درست نگاه کن، کلاغ پای راست ندارد و من پای چپ، چه از این مشترک‌تر.»
sadeghi
۲
در آن صحرای بی در و پیکر شترها را خوابانیدند و مرد در کنار شتر خود خوابید. بیدار که شد از شترش خبری نبود. همسفر خود را بیدار کرد و گفت: «شتر من نیست و نمی‌دانم کجاست.» همسفر او گفت: «حتماً گم شده.» مرد گفت: «حیف شد. کاش من هم با شتر گم می‌شدم. در این صورت ما هر دو با هم گم شده بودیم و من می‌دانستم این شتر زبون‌نفهم حالا کجاست!»
sadeghi
۲
هوا سرد بود. میمون‌ها دور هم جمع شده بودند تا گرم شوند. آن‌ها ناگهان کرم شب‌تابی را دیدند. یکی از میمون‌ها گفت: «مقداری هیزم جمع کنید تا با این شعله آتشی درست کنیم.» به زودی خرمنی از شاخه‌های خشک به روی کرم شب‌تاب ریختند و به دمیدن آن مشغول شدند. پرنده‌ای که در آن نزدیکی روی شاخه‌ای نشسته بود، گفت: «من یک چیزی بگویم؟!» میمون‌ها گفتند: «مگر نمی‌بینی ما مشغول روشن‌کردن آتش هستیم!» پرنده ساکت شد چند ساعتی گذشت باز پرنده گفت: «یک چیزی بگویم؟» میمون‌ها گفتند: «ای بابا مگه نمی‌بینی ما چقدر کار داریم.» کم‌کم میمون‌ها از پا افتادند. پرنده که باز مدتی ساکت بود گفت: «من یک چیزی بگویم؟» یکی از میمون‌ها گفت: «کُشتی ما را، خب بگو!» پرنده گفت: «آنکه شما فوت می‌کنید کرم شب‌تابه. نور داره ولی گرمی نداره.» میمون‌ها به همدیگر نگاه کردند و گفتند: «خب این رو زود‌تر می‌گفتی!»
کاربر ۲۵۴۴۴۸۷
۱
برای رسیدن به آبگیر دیگر باید از بالای یک روستا رد می‌شدند. مردم روستا که این جریان عجیب را می‌دیدند، با هلهله و شادی آن‌ها را دنبال می‌کردند.
Ladan
۰
هر کس جایی که نباید نشیند، بنشیند، چیزی می‌بیند که نباید ببیند!