
کتاب کسی صدایم زد از عمق قصه ها
معرفی کتاب کسی صدایم زد از عمق قصه ها
کتاب کسی صدایم زد از عمق قصه ها نوشتهٔ حوا شرقی (نسرین) است. نشر ارسس این کتاب را روانهٔ بازار کرده است. این اثر حاوی چند دلنوشته است.
درباره کتاب کسی صدایم زد از عمق قصه ها
کتاب کسی صدایم زد از عمق قصه ها را نویسنده در ابتدای کتاب مجموعهای از دلنوشتهها خوانده است. این کتاب ۷ قصه را در بر گرفته است.
گفته میشود که دلنوشتهٔ ادبی حاصل تکگوییهای ذهن نویسنده است و اغلب از قواعد نثر پیروی میکند. این گونهٔ ادبی اگر موزون باشد، حاصل چینش اتفاقی کلمات است. دلنوشته اصول و مبانی از پیش تعیینشدهای ندارد و تقریباً میتوان گفت نویسنده با نوشتن کلماتی برآمده از امیال و آرزوهایش سروکار دارد. از این جهت، کلمات از دل بر میآیند و بازتاب احساس صادقانه و اندیشهٔ معمولی نویسنده هستند.
خواندن کتاب کسی صدایم زد از عمق قصه ها را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
خواندن این کتاب را به دوستداران دلنوشته پیشنهاد میکنیم.
بخشهایی از کتاب کسی صدایم زد از عمق قصه ها
«از حال و هوای حیاط پر نور بیرون میام، دستی به موهای مشکی و بلندم میکشم. به طرف آینه اتاقم میرم خودمو میبینم. صورت گرد و گندمگون با چشمان قهوهای، از خودم خوشم میاد. پوستم صاف بدون کک و مک و جوش، ابروهای پیوستهام صورتمو جذاب کرده. دلم غنج میره از دیدن خودم. باز میایستم به طرف آشپزخونه میرم مادرم رو میبینم با موهای سیاه و براق و قدی بلند با چشمان زیبا منو نگاه میکنه. میگه بیا دخترم سفره رو ببر و بقیه رو صدا کن برای نهار. از در آشپزخانه که بیرون میام پدرم رو میبینم با چشمان آبی و گیرا. پدرم خیلی آروم و با وقار جلو میاد. پاکتی میوه توی دستش و توی دست دیگرش نان داغ. به طرفش میرم سلام میکنم و نان و میوه رو ازش میگیرم و به طرف آشپزخونه که حالا لبریز از بوی خورش قورمه سبزی و پلوی ایرانی فضای ساده و زیبای آن را پر کرده میرم. مادرم در حال کشیدن پلوی زعفرانی هست. از روی دیس، بخار بلند شده و دهانم بیاختیار آب میافته. میرم جلو، مادرم میگه بگیر ظرفا رو و سفره رو پهن کن. وسایل رو ازش میگیرم. میرم روی تخت مواج از نور، سفره رو پهن میکنم. پدرم دست و رو شسته روی تخت تکیه زده و با نگاه مهربانش و با خنده به من میگه دستت درد نکنه دخترم و من و برادر و دو خواهرم که از من بزرگتر هستن دور سفره جمع میشیم. نهار رو با لذت میخوریم. بعد از نهار پدرو مادرم سرگرم صحبت میشن و من و خواهرم سفره رو جمع میکنیم. من بعد از تمام شدن کارها به اتاقم میرم، کتابم رو باز میکنم و نامهای که امروز بدستم رسیده رو برای هزارمین بار میخونم و قلبم از تپش زیاد از سینهام بیرون میزنه. در همین وقت مادرم وارد میشه، با عجله نامه رو لای کتاب میزارم که مادرم متوجه حال من نشه. چقدر خوشحالم که نامه از کسی هست که توی کوچه همه اونو میشناسن. پسری با چشمانی به رنگ دریا و موهای طلایی و قدی بلند از خانوادهای مرفه و بیشتر خوشحالم بین این همه دختر منو انتخاب کرده. لحظه شماری میکنم که زودتر فردا صبح بشه و دوباره ببینمش که سر کوچه منتظر دیدن منه. با صدای بلند خواهرم رو صدا زدم. نازنین باز یونیفرم منو پوشیدی وسط چهارچوب در نازنین در حالی که دست به کمر ایستاده بود با خنده میگه: آره، من پوشیدم. سارافون من دیگه رنگش رفته.»
حجم
۴۶٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۵۹ صفحه
حجم
۴۶٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۵۹ صفحه
نظرات کاربران
داستان های ساده داشت، با وجود غم انگیز بودن محتوای داستان ها اما بد نبود.
کتاب خوبی بود.
مجموعه داستان خوبی بود و مرا مجذوب کرد.
باسلام داستانهایی ساده و دیگر هیچ...!!!!!!!!!!!
به عنوان یه کتاب خوان میگم .داستان ها ایرانی بود و خیلی زیبا که کوتاه ،درام ،عاشقانه و غم انگیز بود و نویسنده با جزئیات حس داستان رو به من منتقل کرد و واقعا لذت بردم از خوندن این داستان
خیلی خوب بود کتابش
خوب وروان ودل نشین
خیلی ضعیف بود