
٪۵۰
آزادی
۲۶
شاید دور از هم خواهیم مُرد.
Melika Ghorbani
۱۲
زیستن،
مشغلهای است جدی، درست مانند دوست داشتن تو.
شعبدهباز واژگان
۹
درهایم همه باز در انتظار تو
چرا چنین دیر کردهای؟
شعبدهباز واژگان
۷
پیری
یعنی جز خود به کسی دل نبستن
شعبدهباز واژگان
۴
کدامیک از ما، اول خواهد مُرد
دختر پاييزي
۴
بسیار خوب، آمدیم و اکنون میرویم
شاد بمان برادرم، دریا
اندکی از صدفهایت گرفتیم
اندکی از نمک آبی آبیات
از تنهائیت اندکی
از روشنائیت اندکی
از اندوهت اندکی
یک بار دیگر برایمان
از سرنوشت دریا بودن گفتی
امیدوارتر شدیم
انسانتر شدیم
بسیار خوب، آمدیم و اکنون میرویم
شاد بمان برادرم دریا.
شعبدهباز واژگان
۳
مغرورانه و سختکوش
زندگی
ادامه دارد...
شعبدهباز واژگان
۳
بحث بر سر زندانی شدن نیست
سخن بر تسلیم نشدن است.
Hakime Zare
۳
زیستن،
مشغلهای است جدی، درست مانند دوست داشتن تو.
Fatemeh
۳
برای آن که میمیرد
واپسین صدای پیش از مرگ
چه طنینی دارد؟
واپسین رنگ؟
و برای آن که میماند
نخستین تکان
نخستین حرف
نخستین غذائی که میچشد؟
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
۳
تو و من
میتوانیم بگوئیم
که همدیگر را دوست داشتیم
و برای زیباترین هدف انسانی جنگیدیم
میتوانیم بگوئیم
«ما زیستیم.»
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
۳
چه زیباست اندیشیدن به تو
در میان اخبار مرگ و پیروزی
شعبدهباز واژگان
۲
عمرِ اندوه
درقرن بیستم
یک سال بیش نیست.
Hakime Zare
۲
زیستن،
مشغلهای است جدی، درست مانند دوست داشتن تو.
Fatemeh
۲
هرکدام که پیشتر بمیریم
به هر گونهای
در هر کجا
تو و من
میتوانیم بگوئیم
که همدیگر را دوست داشتیم
و برای زیباترین هدف انسانی جنگیدیم
میتوانیم بگوئیم
«ما زیستیم.»
Fatemeh
۲
ما از چنان روزهای گذشتهایم
که میتوانستیم هزار ساله شویم
و هنوز کودکانی هستیم
با چشمان گشاده از حیرت
دست در دست هم
پابرهنه
در آفتاب میدویم.
سُهاد
۲
گفتبه پیشم بیا
گفت برایم بمان
گفت به رویم بخند
گفت برایم بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مُردم.
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
۲
زیباترین روزهایمان را
هنوز ندیدهایم
و زیباترین واژهها را
هنوز برایت نگفتهام...
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
۲
کتابی میخوانم
تو در آنی
ترانهای میشنوم
تو در آنی
نان میخورم
در برابرم توئی
کار میکنم
مینشینی و چشم در من میدوزی
ای همیشه حاضر من
⊹₊ Poetic Visions ⊹₊
۲
ما هرگز پیر نخواهیم شد
زیرا که پیری
یعنی جز خود به کسی دل نبستن.
Hakime Zare
۱
چرا سخن از اعدام میگویم؟
هنوز که محاکمه نشدهام
سر آدم را هم که چون خیاری نمیکنند
این همه را فراموش کن
پول اگر داری
برایم گرمکن بگیر
سیاتیکم بار دیگر باز گشته
زن یک زندانی
همیشه به چیزهای خوب باید فکر کند.
Hakime Zare
۱
مردی عریان در ساحل میاندیشد:
ابر شوم
یا کشتی؟
ماهی شوم
یا خزه؟
نه این، نه آن و نه آن یکی
دریا شو فرزندم
دریا
با ابرهایش، با کشتیهایش، با ماهیانش، با خزهاش.
شعبدهباز واژگان
۱
پلیس در روز روشن به خانه نمیریزد
رسم بر این است.
Fatemeh
۱
میخواهم بسوزانندم
خاکسترم را در ظرفی بریزند
بر تاقچه اتاق تو.
ظرف را
از شیشهای شفاف کن
تا درونم را ببینی.
میبینی فداکاریم را؟
از خاک شدن دست میکشم
از گُل شدن دست میکشم
تا کنار تو باشم.
خاکستر میشوم
تا با تو زندگی کنم
آنگاه، وقتی تو هم مُردی
میتوانی درون شیشه بیائی
تا آنجا با هم زندگی کنیم
خاکستر تو، خاکستر من.
عاطفه
۱
گفت: برایم شعری بخوان
درباره خورشید و دریا
درباره نیروگاه اتمی، موشک
درباره سترگی انسان.
Aiden
۱
میتوانیم بگوئیم
«ما زیستیم.»
۱۹۳۹
fatemeh
۱
از ترانهها بیشتر
هیچ چیزی سعادتمندم نکرد.
سُهاد
۱
کتابی میخوانم
تو در آنی
ترانهای میشنوم
تو در آنی
نان میخورم
در برابرم توئی
کار میکنم
مینشینی و چشم در من میدوزی
ای همیشه حاضر من
سُهاد
۱
درون پلکهای بستهام هستی محبوبم
درون پلکهای بستهام ترانهها.
آنجا همه چیزی با تو میآغازد
با تو جان میگیرد
با تو میزید.
سُهاد
۱
چشمان بانوی من به رنگ میشی است
با امواجی سبز در درونشان
چون رگههای سبز بر طلا
یاران! چگونه است این
در این نُه سال
بیآن که دستم به دست او بخورد
من در اینجا پیر میشوم
او در آنجا.
