با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
میرزا مقنی گورکن

دانلود و خرید کتاب صوتی میرزا مقنی گورکن

۵٫۰ از ۳ نظر
۵٫۰ از ۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب صوتی میرزا مقنی گورکن  نوشته  علی درزی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب صوتی میرزا مقنی گورکن

معرفی کتاب:

کتاب صوتی میرزا مقنی گورکن نوشته‌ علی درزی اثر برگزیده‌ی اولین مسابقه سالانه خودنویس است که در نشر سرای خودنویس با همکاری نشر صاد منتشر شده و با صدای سیاوش رستمی، توسط قناری صوتی شده است. این کتاب داستان پیرمرد چاه‌کن و تنهایی است که در روستای جیران زندگی می‌کند و اتفاقات عجیبی برایش می‌افتد.

درباره کتاب صوتی میرزا مقنی گورکن

میرزا مقنی گورکن داستان پیرمرد تنهای چاه‌کنی است که در روستایی جیران‌ نام زندگی می‌کند. دختر بچه‌ای قرمزپوش شب‌ها به خواب‌های پیرمرد می‌آید و زمان مرگ برخی از اهالی روستا را به او می‌گوید، بنابراین پیرمرد چاه کن می‌تواند جانِ آنها را نجات می‌دهد تا این که روزی اتفاقی غیرمنتظره برایش می‌افتد.

 شنیدن کتاب صوتی میرزا مقنی گورکن را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

کتاب صوتی میرزا مقنی گورکن را به تمام علاقه‌مندان به داستان‌های فارسی پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب صوتی میرزا مقنی گورکن

سرمای زمستان در کوچه های پر پیچ وخم و باریک جیران، مانند سگ‌های گله، وِل می‌چرخید. هوا، هوای خواب زیر کرسی بود. سرما اهالی جیران را به لحاف دوخته بود تا جایی که احدی حتی برای قضای حاجت هم جرئت نمی‌کرد از اتاق بیرون برود. شب به قدری از نیمه‌ی شرعی گذشته بود که به همان اندازه وقت لازم بود تا میرکفترِ مؤذن، اذان صبح را بگوید. زمان، زمان گّل انداختن خواب اهالی جیران بود که کلون خانه‌ی میرزا مقنی به صدا درآمد.

میرزا در خواب کمی آشفته شد، ولی بیدار نشد. در همان آشفتگی، تصویر میرزای جوانی را در خواب دید که برای لای‌روبی قنات مرکزی، تسمه به کمر انداخته و داخل قنات می‌رود. همین که پایین رفت، صدای تق‌تق ضعیفی از ته آب‌روهای کاریز به گوشش رسید. از ترس اینکه نکند مقنیِ خیران زودتر دست به کار شده تا آب بیشتری به جوی خیران بریزد، تیشه را از کمرش باز کرد و مشغول کندن شد. گرم کندن نشده بود که همان اولِ کار، به سنگ بزرگی برخورد. در حین کندن، حضور کسی را در آن تاریکی حس کرد. دولادولا به سمت آبراهِ کاریز رفت. ناگهان در دل تاریکی، یک جفت چشم براق دید که به او خیره شده بودند. مو به تنش سیخ شد. همین‌طور که عقبی برمی‌گشت، سرش به سقف آبراه خورد و تیشه از دستش افتاد. برق چشم‌ها به میرزای جوان نزدیک شد...

نظری برای کتاب ثبت نشده است

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
زمان۰۲ ساعت و ۰۳ دقیقه
قابلیت انتقالدارد
حجم۱۱۲٫۸ مگابایت
زمان۰۲ ساعت و ۰۳ دقیقه
قابلیت انتقالدارد
حجم۱۱۲٫۸ مگابایت