با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
درگاه این خانه بوسیدنی است

دانلود و خرید کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است

خاطرات فروغ منهی مادر شهیدان داوود خالقی‌پور، رسول خالقی‌پور، علیرضا خالقی‌پور

۴٫۹ از ۷ نظر
۴٫۹ از ۷ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است  نوشته  زینب عرفانیان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است

کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است نوشته زینب عرفانیان است. کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است خاطرات فروغ منهی مادر شهیدان داوود خالقی‌پور، رسول خالقی‌پور، علیرضا خالقی‌پور است.

 کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است خاطراتی از زندگی این بانوی بزرگوار است که شاهد شهادت فرزندانش در راه وطن بود. این کتاب روایتی اندوهناک و سرشار از شجاعت است که نسل امروز را با حقیقت دفاع مقدس بیشتر آشنا می‌کند.

خواندن کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به زندگی شهدا پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است

لب روی لب‌هایش گذاشتم. انگار یک تخته‌چوب زیر لبم آمد. سخت و خشک. هیچ گوشتی به تن بچه‌ام نمانده بود. یاد روضه اباعبدالله کنار پیکر علی‌اکبر دلم را چنگ زد. آقا کنار پیکر پسرشان چه کشیدند؟ بچه‌هایم خاک پای علی‌اکبرش هم نبودند. چشم‌هایم را بستم. صورت به صورت علی. عمیق نفس می‌کشیدم تا بوی جانش در مشامم بماند. دیگر نه چیزی می‌دیدم، نه چیزی می‌شنیدم. از این دنیا جدا شده بودم. شناور در بی‌وزنی و خلسه‌ای عمیق. جایی میان زمین و آسمان. جایی در انتظار بهشت. دستم را زیر سرش بردم تا بغلش کنم؛ مثل وقتی به دنیا آمد.

پرستار در پتو پیچیده بودش و کنارم خواباندش. چشم‌هایش مثل امروز بسته بود. به خودم چسباندمش. مشت‌های کوچک و هاله صورتی لپ‌هایش را بوسیدم. زیر گلویش را بو کردم؛ بوی بهشت می‌داد.

داوود و رسول چه ذوقی کردند از دیدن برادر کوچکشان. تا نصفه‌شب دور علیرضا می‌پلکیدند. اسباب‌بازی پیدا کرده بودند. مادرشوهرم و محمودآقا هم ذوقشان کمتر از بچه‌ها نبود. آن شب همه‌مان ذوق‌زده از ورود مهمان جدید تا دیروقت بیدار ماندیم.

روز اول که به خانه محمودآقا آمدم، حتی فکرش را هم نمی‌کردم بتوانم یک روزِ دیگر اینجا دوام بیاورم؛ چه برسد به اینکه سه بچه قدونیم‌قد داشته باشم.

روز عقدم همه مشغول کار خودشان بودند و من هم مشغول بازی. خوشحال از آن‌همه مهمانی که در خانه بود، جولان می‌دادم و میوه و شیرینی می‌خوردم. نمی‌دانستم این‌همه بروبیا برای مراسم عقد من است. وسط شیطنت‌ها و سرک کشیدن میان بزرگ‌ترها، خاله بهجت صدایم زد. چادر سفیدی را سرم کرد و صورتم را بوسید: 

-فروغ جان! الان یه آقایی میاد ازت امضا بگیره. هر جا رو گفت، امضا کن.

موهایم را از کنار صورتم، زیر چادر می‌داد که عمو محسن و عاقد آمدند. عاقد کت بلندی تنش بود. دفتر بزرگی را مقابلم باز کرد. عمو محسن قلم را در جوهر فرو برد و دستم داد:

-قزم امضا اله.

با یک دست چادر را محکم زیر گلو چسبیده بودم و با یک دست امضا می‌کردم. ذوق‌زده و خوشحال از آن‌همه امضا.

از روز بعد رفت و آمدهای زنانه شروع شد. خاله و عزیز مدام در راه بازار بودند. از خرید عروسی‌ام همین تنها ماندن در خانه نصیبم شده بود. صبح می‌رفتند و ظهر با یک کفش سفید برمی‌گشتند. کفش را پایم می‌کردند، می‌دیدند کوچک است. بعد از ظهر می‌رفتند و مغرب با یک جفت کفش دیگر می‌آمدند که برایم بزرگ بود. برای هر تکه از خریدم چند بار این راه را می‌رفتند و می‌آمدند. داستانی شده بود. یکی نبود بگوید: «مگر کاری زنانه‌تر از خرید عروسی هم وجود دارد؟ خب این بچه را هم همراه خودتان ببرید.» 


نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵)
مرتضی ش.
۱۴۰۰/۰۴/۲۵

🌷 روایت‌های این کتاب از زبان مادر سه شهید، عجیب به دلم مینشست و من را به حال و هوای همان سالهای دهه شصت و دفاع مقدس میبرد. 🌷 این حس دلتنگی و فراغی که پدران و مادران شهدا دارند را

- بیشتر
m
۱۴۰۰/۰۳/۰۵

عالی بود

کاربر ۴۵۱۹۰۲
۱۴۰۰/۰۳/۱۰

بسیار عالی و تاثیر گذار بود و البته شرمساری من رو نسبت به خانواده معظم و صبور شهدای گرانقدر هزاران برابر کرد از خداوند منان برایشان میلیونها برابر پاداش و اجر برای ایثار و فداکاری و صبرشان را طلب کرده

- بیشتر
nahidtalanchi
۱۴۰۰/۰۴/۲۰

بسیار لذت بردم طوری که از بعد نماز صبح تا ساعت ۹ صبح کتاب رو تموم کردم

iran
۱۴۰۰/۰۴/۲۳

ساده بی آلایش زیبا

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۱)
اگر می‌خوای دورت خلوت نشه و مردم ازت فرار نکنن، باید غمت تو دلت باشه.» خودش هم همین بود. در زندگی کم سختی نکشیده بود؛ ولی یک‌بار هم ندیدم از چیزی گله کند و غصه‌اش را به دل مردم بریزد.
مرتضی ش.
الّلهُمَ اَغفرلی کُلَّ ذَنبٍ اَذنَبتَهُ و کُلَّ خطیئهٍ اَخطاءَتُها
مرتضی ش.
در اسلام ثابت قدمم و مثل روز اول با انقلاب هستم.
مرتضی ش.
در این سال‌ها فقط یک گله از من داشت؛ اینکه هیچ‌وقت نگفتم فلان چیز را می‌خواهم. به قول خودش، حسرت این یک جمله به دلش ماند.
مرتضی ش.
در بهشت‌زهرا وقت کم می‌آورم. همه یک گل آنجا دارند من یک گلستان گل که باید به همه‌شان سر بزنم. عزیز، مادرشوهرم، محمد برادرم و حاجی. تازه اینها که تمام می‌شوند، سراغ بچه‌ها می‌روم. به خنده می‌گویم دارم به خانه بچه‌هایم می‌روم؛ ولی واقعاً همین‌طور است. آنجا خانه‌شان است. سنگ مزارشان را می‌بوسم که: «درگاه این خانه بوسیدنی‌است.»
مرتضی ش.
ما هنوز دینمان را به این مردم نجیب ادا نکرده‌ایم. ما به این مردم بدهکاریم.
مرتضی ش.
خدا عزیز را رحمت کند. بعد از شهادت بچه‌ها تنها نصیحتش به من همین بود. همیشه می‌گفت: «داغ دیدی، مادری، تحملش سخته. از این به‌بعد تنهایی داری، بهشت‌زهرا داری، گریه داری؛ ولی اگر می‌خوای دورت خلوت نشه و مردم ازت فرار نکنن، باید غمت تو دلت باشه.» خودش هم همین بود. در زندگی کم سختی نکشیده بود؛ ولی یک‌بار هم ندیدم از چیزی گله کند و غصه‌اش را به دل مردم بریزد. حرفش شده راه و رسم زندگی‌ام بعد از بچه‌ها. تمام غصه‌ها سهم دلم و تنهایی‌هایم. راضی نمی‌شوم مردم از روی محبت به من سر بزنند و با بار غم، روی دلشان برگردند. اگر غم و غصه‌ای هم دارند، دلم می‌خواهد، بگذارند اینجا و بروند.
nahidtalanchi
اسمم را پشت بلندگو شنیدم. حاجی صدایم می‌زد، تا کنار قبر بچه‌ها بروم. می‌خواست به پاس لطف و محبتی که رسول برای عقب آوردن علیرضا به ما کرده بود، خودم در قبر بگذارمش. بین جمعیت چشم گرداندم. میان آن‌همه مرد، یک محرم پیدا نکردم تا برایم راه باز کند. دست روی سر گذاشتم. درمانده و مستاصل. تنها محرمم امیرحسین دو ساله، با گریه می‌خواست همراهم بیاید. یاد حضرت زینب (سلام‌الله علیها) افتادم: -خانم این نامحرم‌ها همه دوستند و برای یاری ما آمده‌اند. شما بین نامحرم‌های دشمن چه کشیدید؟
nahidtalanchi
نکند خدای‌ناکرده متخصصی شوید مضر بر جامعه
مرتضی ش.
در سجاده ایستادم. دست‌های کرختم را به سختی تا کنار گوشم بالا آوردم. یادم نیست چه نیتی کردم؛ ولی الله اکبر که گفتم، از این دنیا جدا شدم. من بودم و خدا و اشک و بوی بهشت.
مرتضی ش.

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۴۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۰,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۱۰/۰۳
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۱۷۷-۹۰-۹
تعداد صفحات۲۴۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۰,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۱۰/۰۳
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۱۷۷-۹۰-۹