معرفی و دانلود کتاب انارستان + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب انارستان

کتاب انارستان

۵.۰(از ۲ رأی)
نوع کتاب
پدیدآورندگان:
حسین شیردل
categoryدسته‌بندی:
داستان ایرانی

قیمت:

۱۲,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب انارستان

کتاب انارستان رمانی متفاوت از لحظات خاص جنگ و دفاع مقدس، داستانی نوشته حسین شیردل است. 

درباره‌ی کتاب انارستان

انارستان، داستانی متفاوت و جذاب از جنگ است. حسین شیردل در انارستان، شخصیتی به شدت عاطفی ساخته است که درگیر ماجراهای جنگ می‌شود. داستانش در روستای انارستان اتفاق می‌افتد و او جنگ را هم از ورای همان عینک عاطفی خود نگاه می‌کند. نگاهی که او را در دام خطراتی می‌اندازد. طعم تنهایی را به او می‌چشاند. شیمیایی‌اش می‌کند و در نهایت هم کوله‌باری از اندوه و امید برایش می‌بندد تا به زادگاهش و زندگی‌ قبلی‌اش برگردد...

کتاب انارستان را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

دوست‌داران و علاقه‌مندان به ادبیات پایداری و جنگ از خواندن کتاب انارستان لذت می‌برند. 

بخشی از کتاب انارستان

وقتی برگشتم خانه هنوز بی‌هوش بودی. به پستانت تازه شیر افتاده بود. چند قطره از شیر تازه چکیده، مثل شبنمی نشسته بود روی گل‌های بنفشهٔ روی پیراهنت، گلبرگ‌ها را تر کرده بود. انگار بنفشه‌ها را تازه شسته باشند. انگار باران باریده باشد و باران فقط روی یکی دو تا گل باغچه باریده باشد.

ننا هی اشک می‌ریخت و پاهایت را توی لگن مسی و کدر جهیزیه‌ات پاشویه می‌کرد. همراه نمک، کمی گلپر هم ریخته بود توی آن آب ولرم. هی با دست‌های استخوانی لاغرش چنگ می‌زد به کف پا، پاشنه و انگشت‌ها را مالش می‌داد. هی شصتش را می‌کشید روی سینه پاهایت. رد شصت را می‌کشید تا روی پاشنه، دوباره از پاشنه می‌کشید تا زیر انگشت‌ها. مدام «یا شافی، یا شافی» می‌گفت و لحظه‌ای لب‌هایش آرام نمی‌شد. نگاهی به گهوارهٔ گوشهٔ اتاق انداختم. ولو شدم. پشتم محکم چسبید به دیوار، انگار تکان خورد چهارستون اتاق. زمین خوردن مرد که چیز کمی نیست. مرد که زمین بخورد عرش خدا به لرزه درمی‌آید، حالا مردش مرد باشد یا نامرد، فرقی ندارد! مهم زمین خوردن است، کم‌آوردن است، شکستنِ کمر است. طاقتِ سوخته است، توانِ رفته است. قیژقیژ قدم‌ها روی برف است؛ برفی که تا زانو باریده باشد. برفی که سر راه زائو باریده باشد. ننا نگاهم کرد. زبان بی‌جانش توی دهانِ خشکیده و بی‌دندانش دور خورد و مبهم‌مبهم به من فهماند آب توی لگن را گرم کنم. خوب این کارها را بلد است. خودش می‌گفت خوابی دیده و در آن خواب به او گفته‌اند بشود زائوی روستای خودش. توی خواب هم آن زن نورانی سرش را آورد زیر گوش ننا و ذکری را به او تلقین کرد؛ ذکر «یا شافی» را. خودش می‌گوید این اسم خدا، ذکر مسیح پیغمبر بوده. مسیح با همین ذکر مرده‌ها را زنده می‌کرد و گنجشک مردهٔ توی دستش را روح می‌دمید. از آن روزها و بعد آن خواب، دست ننا شد دست شفا و لب‌هایش یک دَم هم بی ذکر نماند. اولین بچه‌ای که به دنیا آورد هم خواهر خودش بود. گاهی نیمه‌های شب می‌آیند دنبالش. با اسب و قاطر هم که شده او را می‌برند پای درد زائوهایشان. کارش از یک روستا رسیده به یک منطقه. پولی هم نمی‌گیرد. مگر اینکه خودشان چیزی بگذارند توی بغچه‌اش که همان را هم صرف ایتام انارستان می‌کند. آن‌قدر توی کارش تبحر پیدا کرده که با یک نگاه می‌فهمد توی شکم مادر پسر دارد لگد می‌زند یا دختر دارد می‌جنبد. آن‌قدر راحت بچه را می‌کشد بیرون که انگارنه‌انگار. دوباره صدایم زد. مثل یک کوهِ زمین‌خورده خودم را بلند کردم از جا. رفتم سمت چراغ علاءالدین. آب کتری روی اجاق، جوش بود. کمی صدا می‌داد و بخار نازک و رقیقی از لوله‌اش بیرون می‌زد. قوری روی کتری بود. چای، کهنه دم شده بود، چای دیشب بود...

ریختی یک استکان چای و قندان را گذاشتی کنار دستم!

گفتم: هی تکون نخور، مگه چلاقم که خودم نتونم چای بریزم؟

ریزه‌های دلبری‌ات مثل دانه‌های سبک و بازیگوش برف پخش شد توی صورتم.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب انارستان و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابانارستان
موضوعداستان ایرانی
نویسندهحسین شیردل
انتشاراتنشر شهید کاظمی
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۸/۰۵/۱۴
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۴.۰۵ مگابایت
شابک۹۷۸۶۲۲۶۶۰۹۸۹۰
تعداد صفحه‌ها۱۸۴ صفحه
قیمت کتاب۱۲۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

sss
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۳/۲۵

عاشقانه که شما را با خود می‌کشاند. قلمش گیراست و چون انارستان که دیدنش خسته‌ات نمی‌کند خواندنش مانده‌ات نمی‌کند. و برای تو از جبهه و دردهای حلبچه و شیمیایی هم می‌گوید.

۰

بریده‌هایی از کتاب

هرکسی با صنم خودش، توی بتخانهٔ تنهایی‌اش خوش است.
sss
۲
می‌بینی چطور آبروی خستگی را برده‌اند؟ سطل می‌اندازند توی چاه و به‌جای آب، یوسف می‌کشند بالا! این از اقبال کاروان است یا بختیاریِ یوسف؟
sss
۲
وصیت می‌کنم در تنهایی از نردبان همت بالا بروید که هیچ لذتی چون احساس عزت در خلوت نیست!
sss
۲
«نِنا» چنگ انداخت توی موهایت، موهای بلند تا کمرت، موهایی که از دم‌کردگی اتاق خیس عرق شده بودند. چنگ انداخت به موها و پیچیدشان دور کف دست. تودهٔ کلفتی شد. موها را برد سمت دهانت، گفت: «باز کن دهنت رو!» لب‌هایت را از هم باز کردی. جای فشار دندان‌ها روی لب‌هایت مانده بود. موها را با انگشت‌هایش فرو کرد توی دهانت. تا برسد به حلق فشار داد. لَختی موها توی حلقت گیر گرد. حال تهوع دست داد به تو. خیز برداشتی که بالا بتوانی بیاوری، هی بالا بیاوری، زور بزنی که بالا بیاوری، بلکه از فشار زیاد، بچهٔ مردهٔ توی شکمت بیاید بیرون.
M.J
۰
مرد که زمین بخورد عرش خدا به لرزه درمی‌آید، حالا مردش مرد باشد یا نامرد، فرقی ندارد! مهم زمین خوردن است، کم‌آوردن است، شکستنِ کمر است. طاقتِ سوخته است، توانِ رفته است. قیژقیژ قدم‌ها روی برف است؛ برفی که تا زانو باریده باشد
M.J
۰
گرسنه بودم. آرام از جایم برخاستم. نشستم، دستم خواب‌رفته بود و گزگز می‌کرد. چند بار مشتم را باز و بسته کردم. خون که دوباره دوید توی دستم صورتم را با کف دست‌هایم مالاندم. دستمال روی پیشانی صنم را برداشتم. خشک و خنک شده بود. دست گذاشتم روی پیشانی‌اش. دیگر تب نداشت. خیالم جمع شد.
M.J
۰
گاهی به دلبری می‌گفتی: ـ نجار باید عرقش هم بوی چوب تازه رنده شده بده! بند کف دست‌هایم را می‌گرفتی و بو می‌کردی، بعد گردنم را بو می‌کشیدی! بعد می‌خواندی: طبیب عشق، «مسیحا!» دَم است و مشفق لیک/ چو درد تو نبیند که را دوا بکند؟
M.J
۰
گفتی: یک سطل شیر که بار سنگین نیست! گفتم: پس چرا دستت به کمرته؟ چرا با چادر محکم بستی کمرت رو؟ گفتی: منم یه درختم توُ جنگل مولا، تو فکر کن تبر عشق خورده به کمرم! گفتم: آقاجانت رو که نمی‌شد با اون غضب و ابروهای درهم‌رفته و ترکهٔ اناری که رها نمی‌کرد با یه من عسل خورد، پس این حاضرجوابی و شیرین زبونی تو پی کی رفته؟
M.J
۰
خدا اموات باعث و بانیش رو بیامرزه. وقتی این قرآن‌ها رو وقف کردن انگار سی تا چراغ وصل شد توُ مسجد. تا نبودن انگار این مسجد ستون نداشت. همیشه یه چیزی کم بود ...
M.J
۰
خاطره‌ها دارند توی گهواره دست‌وپا می‌زنند و جزغاله می‌شوند. ای‌کاش بودی صنم، ای‌کاش بودی و با هم‌روی همهٔ آرزوهایمان نفت می‌ریختیم و آتششان می‌زدیم! جایت خالی است صنم، جایت خیلی خالی است! جای خالی‌ات هم خیلی خالی است. همیشه کنار آتش نشستن را دوست داشتی، ای‌کاش الآن هم بودی، چوب خشک پرسروصدایی را برای گرم کردنت آتش داده‌ام. می‌بینی چطور شعله‌های سرخابی و زردش به هم می‌پیچند، مثل یک جفت مارِ در حال جفت‌گیری‌اند.
M.J
۰