با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
گسست

دانلود و خرید کتاب گسست

۴٫۵ از ۴ نظر
۴٫۵ از ۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب گسست  نوشته  راضیه اسلامی‌نسب  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب گسست

رمان گسست نوشته راضیه اسلامی‌نسب داستانی درباره رویارویی یک زن جوان با بیماری سخت شورهرش است.

خلاصه کتاب گسست

حامد و هستی زن و شوهرند. آنها زندگی خوبی دارند و یکدیرگر را بسیار دوست دارند، اما داستان از آنجا آغاز می‌شود که دکتر به هستی می‌گوید حامد دچار آلزایمر زودرس شده است. حامد چهل‌ودو ساله و استاد دانشگاه است و چنین بیماری‌ای برای سن او بسیار زود است اما این واقعیتی است که هستی باید با آن کنار بیاید. 

این داستان بسیار شبیه به داستان «هنوزآلیس» نوشته لیزا جنووا است. 

خواندن کتاب گسست را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

علاقه‌مندان به خواندن رمان‌های عاشقانه ایرانی را به خواندن این اثر دعوت می کنیم.

جملاتی از کتاب گسست

علایم آلزایمر به تدریج در حامد نمایان می‌شد: فراموش کردن اتفاقات نزدیک، اختلال در تصمیم‌گیری‌های کوچک، از دست‌دادن قدرت محاسبه عدد و رقم، تغییرات شخصیت، کم حرفی و سکوت... برای هستی از همه این‌ها دردناک‌تر، سکوت حامد بود که به تدریج شدت می‌گرفت.

رشته رابطه‌های مرد، یکی‌یکی سست می‌شد و می‌گسست. رابطه با دوستان، رابطه با شاگردان و حتی رابطه با هستی. تا قبل از این، هستی هیچ وقت فکر نکرده‌بود تعلقات ما چقدر برای زنده ماندنمان مهم است. انسان با تعلقاتش زنده است، با رابطه‌هایش، انسان در کنار "دیگری" مفهوم می‌یابد و حالا حامد داشت دیگری‌های زندگی‌اش را یک به یک از دست می‌داد.

چهار ماه بعد از تشخیص قطعی آلزایمر، حامد به دانشگاه رفت و تدریس کرد. اوایل بهمن یکی از همکارانش با هستی تماس گرفت و خیلی مودبانه گفت که حامد دیگر توانایی تدریس را ندارد. در میان کلام دچار وقفه می‌شود. سکوت می‌کند و بعد مطلب را از جایی نامرتبط ادامه می‌دهد. خلاصه کلام این‌که دانشجویانی که در کلاس حامد نشسته‌اند، دیگر چیزی از او یاد نمی‌گیرند.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲)
کاربر ۱۱۴۸۵۴۲
۱۳۹۹/۰۷/۰۲

دوستم پیشنهاد داد و‌بد نبود

Ghazalsdi
۱۳۹۸/۱۰/۱۷

تخفیف بذارین

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۵)
می‌شود در مرداب زیست و گل نیلوفر بود. می‌شود همه ناملایمات را تاب آورد و همچنان به زیبایی نیلوفر ماند. اصلا زیبایی نیلوفر در مرداب است که معنا پیدا می‌کند. نه فقط نیلوفر، همه چیز در این جهان در تقابل است که لمس می‌شود: آسایش در تقابل با خستگی درک می‌شود. شادی در تقابل با غم و لذت در تقابل با رنج و خوشبختی در تقابل با بدبختی و وصال در تقابل با فراق... البته عقل آدم هیچ وقت قد نمی‌دهد که اصل کاری کدام است؟ قرار است ما غم را در تقابل با شادی بشناسیم یا شادی را در تقابل با غم؟ کدام قرار است در خدمت درک دیگری باشد؟ کدام طرف ماجرا کانون زندگی ما است؟
Ghazalsdi
حالا گفته بود "یه چیزی بخون." و این یعنی چیزی خواستن. و پیش فرض خواستن، دوست داشتن است. آدم از کسی که هیچ احساسی به او ندارد، چیزی طلب نمی‌کند.
Sepehrsoleyman
این شرقی‌ها همه چیزشان حساب و کتاب دارد. همان جایی که آدم می‌رود خدمتی کاملا جسمانی دریافت کند، معنویت فضاست که او را تحت تاثیر قرار می‌دهد. هستی روی تخت دراز کشیده بود و ماسور فقط با بدن او کار داشت. فضا تاریک بود و حتی نیلوفر آبی هم دیگر به چشم نمی‌آمد. فقط هستی بود و لمس دست‌هایی مهربان بر شانه‌ها، کمر، بازو، ران و ساق پا و کف پا و موسیقی آهسته ذن...ظاهر کار تنانه بود اما نتیجه کار رهایی روح او بود. هستی شیفتهٔ موقعیت‌هایی بود که شکاف کلیشه‌ای بین جسم و جان پر می‌شد. فضاهایی که به آدم یادآوری می‌کرد تو یک ابر پراکنده در زمان و مکان نیستی
Ghazalsdi
همیشه بین دو روح عاشق فاصله‌ای هست. همیشه حفره‌ای بزرگ خالی می‌ماند بین آن دو جانی که عشق را به نهایت می‌رسانند. برای آن حفره خالی، برای آن منطقه ورود ممنوع هر آدمی، برای آن فاصله‌ای که بین ما می‌ماند، بین من و تو، هیچ کاری از دست و دل عاشق ما بر نمی‌آید. عاشق‌ترین آدم‌ها هم در آن عمیق‌ترین لایه‌های دلشان تنهایند. ما همگی تنهاییم به یک دلیل قطعی: چون تنها می‌میریم. عشق ما عصیانی است علیه مرگ، اما حقیقت تلخ آن است که حتی عشق، ما را از مرگ نجات نمی‌دهد. عشق شاید ترس‌هایمان را بگیرد و به ما جسارت مردن بدهد اما هنوز، هم‌چنان و همیشه به وقت مردن، ما تنها می‌میریم. حتی اگر در آغوش یکدیگر بمیریم، باز هم با ناشناخته ترین هویت خود، در یک تنهایی مطلق روبرو می‌شویم: با مرگ!
Ghazalsdi
. آدم هزار بار هم که بداند اساس جهان بر نیستی است و خوشبختی دمی است، استثنایی است خلاف قاعده و زودگذر، باز هم تا بوی مرگ را مستقیما زیر بینی‌اش حس نکند نمی‌فهمد "زندگی همین دم است" یعنی چه؟!
Sepehrsoleyman
حالا گفته بود "یه چیزی بخون." و این یعنی چیزی خواستن. و پی
Sepehrsoleyman
یک بار از محمد پرسیده بود: _ تو که این همه لابه لای ادیان و عرفان و مکاتب و حکمت‌ها غوطه خوردی، بزرگ ترین حکمتی که بهش رسیدی چیه؟ محمد جواب داده بود: _ هستی پیچیده است. ماجرای آدم‌ها پیچیده‌ترین بخش هستی. این مهم‌ترین چیزیه که یاد گرفتم. موضوع ساده نیست. هر مدل ساده نگاه کردن به دنیا و هر مدل اظهارنظر قاطعانه درباره دنیا و آدم‌ها، ناشی از خامیه.
Ghazalsdi
_ انصاف داشته باش! من با تو عاشقی‌ها کرده ام! فقط یازده غزل برای چشمانت سروده‌ام و تو می‌دانی غزل گفتن، در روزگاری که کلمات مبهم را در هم می‌پیچند و به اسم شعر سپید به خورد ملت می‌دهند، چقدر سخت است. من برای چشمان تو یازده غزل گفته‌ام! _ شماره آن غزل‌ها را از یاد نبرده‌ای ولی رنگ چشمانم را چرا!
Sepehrsoleyman
فهمید در همه این دنیا، چیزی نیست که ما خودمان به‌دست‌آورده باشیم. رد هرچیزی را بگیری، به نوعی به ما داده‌شده و به آنچه که به ما عطا می‌شود، افتخار کردن مسخره است، همچنان‌که بسیاری اوقات شرمنده شدن و احساس گناه داشتن!!
Ghazalsdi
دنیا هرچه باشد، مرداب یا گلستان، تو نیلوفر باش!
Ghazalsdi

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۴۱۶ صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۹/۱۴
شابکundefined
تعداد صفحات۴۱۶صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۹/۱۴