معرفی و دانلود رایگان کتاب بساط
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب بساط
off

کتاب بساط

۴.۱(از ۱۷۶ امتیاز)
نوع کتاب

معرفی کتاب بساط

«بساط» نام داستانی کوتاه از تولگا گوموشای، نویسنده معاصر اهل ترکیه است که داستان کوتاه «بازگشت به خانه» نیز از او در مجموعه «مطالعه در وقت اضافه» طاقچه منتشر شده است. «در محله‌های حاشیه نشین بساط پهن می‌کرد. سرش را پایین انداخته و هردفعه به سمتی می‌رفت. در بساطش چیزهای متفاوتی داشت. مثلاً در این موقع کفش و لباس داشت. همیشه یک با بالاپوش لاجوردی نیروی دریایی تنش بود و یک کلاه کوچک سیاه روی سرش ویک بقچه‌ی بزرگ روی کولش که می‌رفت و می‌رفت و یکدفعه از حرکت باز می‌ایستاد. مثل کسی که چیزی را فراموش کرده باشد. بعد گویا آن مورد فراموش شده را به یاد آورده، نفس راحتی می‌کشید و بقچه‌ی بساطش را باز می‌کرد با یک حرکت دست روزنامه‌ها را پهن می‌کرد و چند تکه لباس و دو، سه جفت کفش را روی آن‌ها می‌چید.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب بساط و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاببساط
موضوعداستان کوتاه، داستان خارجی
نویسندهتولگا گوموشآی
مترجمپونه شاهی
انتشاراتخانه داستان چوک
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۰.۱۱ مگابایت
تعداد صفحه‌ها۶ صفحه
قیمت کتابرایگان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

آوا داوودی فر
۱۳۹۹/۰۳/۲۶

چقدر عالی بود خیلیییی خیلیییی... دقیقا فهمیدم چی می گه و درکش کردم. وقتی چیزی که دوست داری رو نداری ترجیح میدی دیگه هیچ چیزی نداشته باشی

۰
hamidrnj
۱۳۹۷/۱۲/۲۳

نمیدونم ذهن من تصویریه یا این داستان خیلی تصویری به نظر میاد، خوب بود👍

۱
IZARIST
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۳/۲۶

روزی وقتش میشه که باید از همه چیز خودمونو بکنیم و جدا شیم .....

۰
shadi
۱۳۹۸/۰۴/۱۹

خیلی سخته بخوای گذشتتو ب حراج بذاری.خوب بود داستانش

۰
اسمـــاء
۱۳۹۸/۰۷/۱۱

کوتاه بود و عمیق

۰
fateme
۱۳۹۷/۱۰/۲۲

رها و آزاد از هرچی تعلقات..حتی خاطرات !

۱
Ghazal..
۱۳۹۸/۰۳/۰۲

او عاشق رها شدن بود..🍃

۰
سایه‌بی‌سایگی:).میر
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۰/۱۷

کتاب قابل تامل و جذابی بود . :)

۰
goddess
۱۳۹۸/۰۵/۱۴

دارایی هایی که با نداری شون برات یکی شده حراج ش می کنی که حداقل نصیب سطل زباله نشه(یعنی هنوز احساس تعلق بهش داری و می خوای جای بره که مفید باشه) آخر داستان بخشیدگی خونه به یک زن بی...بیشتر

۰
جو مارچ
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۳/۱۴

او متوجه شد که باید رها کند 🍃🪗

۰
Mohammad Bagheri
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۵/۱۰

خوب بود، فقط آخر داستان به نظرم بی معنی شد.

۰
مامان قشنگ
۱۳۹۸/۰۷/۱۱

کوتاه کوتاه،، یه جورایی تو دسته فلسفی قرار میگیره

۰
قاصدک!
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۷/۲۰

متفاوت بود خیلی و البته دوست داشتنی

۰
HJ.Q
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۱/۲۶

لذت بردم چون تجربه کرده بودم ، رها شدن از دلبستگیها،خودساختگی میخواهد،هر کسی یارای درکش را ندارد.

۰
محمدرضا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۶/۰۸

نویسنده به خوبی زندگی مرد را شرح داده بود.

۰

بریده‌هایی از کتاب

از آدم‌های دریده و حریص که چشمشان سیری ندارد خوشش نمی‌آمد. وقتی افراد فقیر و نیازمند هستند اینها چرا. زمانی هم که این افراد پافشاری می‌کردند لباسی را هم که دستشان بود ازشان می‌گرفت.
Anita Moghaddam💙💙
۱۶
نفسی عمیق می‌کشید که تا عمق سلول‌هایش نفوذ می‌کرد.
جو مارچ
۸
حاشیه نشین بساط پهن می‌کرد. سرش را پایین انداخته و هردفعه به سمتی می‌رفت. در بساطش چیزهای متفاوتی داشت. مثلاً در این موقع کفش و لباس داشت. همیشه یک بالاپوش لاجوردی نیروی دریایی تنش بود و یک کلاه کوچک سیاه روی سرش و یک بقچهٔ بزرگ روی کولش که می‌رفت و می‌رفت و یکدفعه از حرکت باز می‌ایستاد. مثل کسی که چیزی را فراموش کرده باشد. بعد گویا آن مورد فراموش شده را به یاد آورده، نفس راحتی می‌کشید و بقچهٔ بساطش را باز می‌کرد با یک حرکت دست روزنامه‌ها را پهن می‌کرد و چند تکه لباس و دو، سه جفت کفش را روی آن‌ها می‌چید.
Anita Moghaddam💙💙
۷
خودش دلش می‌خواست از شر چیزهایی که متعلق به او بود راحت شود ولی دلش راضی نمی‌شد برای این کارآنها را به زباله‌دانی بیندازد.
.
۵
مشتری‌ها که تصمیم به خرید یکی از آن‌ها می‌گرفت دست در جیبش کرده تا پولش را پرداخت کند دایی صافت با تحکم می‌گفت: دستتو از جیبت در نیار. و به اندازهٔ قیمتی که گفته بود از جیب خودش پول در آورده و کف دست مشتری می‌گذاشت.
علی صالحی
۴
یک بقچهٔ بزرگ روی کولش که می‌رفت و می‌رفت و یکدفعه از حرکت باز می‌ایستاد. مثل کسی که چیزی را فراموش کرده باشد. بعد گویا آن مورد فراموش شده را به یاد آورده، نفس راحتی می‌کشید و بقچهٔ بساطش را باز می‌کرد با یک حرکت دست روزنامه‌ها را پهن می‌کرد و چند تکه لباس و دو، سه جفت کفش را روی آن‌ها می‌چید.
Mohammad Alikhani
۳
از آدم‌های دریده و حریص که چشمشان سیری ندارد خوشش نمی‌آمد. وقتی افراد فقیر و نیازمند هستند اینها چرا.
اقیانوس آرام
۳
بعد نوبت سند خانه می‌رسد. آن را به یک زن خواهد داد. به یک مادر بی همسر. برای رسیدگی به خانه آنها بهترین گزینه هستند. بعد در خیابان خوابیده و در خیابان بیدار خواهد شد. و در این بین به بساط دیگران سر خواهد زد.
Mohammad Alikhani
۲
بعد در خیابان خوابیده و در خیابان بیدار خواهد شد. و در این بین به بساط دیگران سر خواهد زد.
Alba.Eri
۲
دایی صافت از اینکه نجات یافته از آنچه که متعلق به او بود حسی خوبی پیدا می‌کرد.
𝒜𝓁𝒾𝓇𝑒𝓏𝒶
۱