معرفی و دانلود کتاب مطیع + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب مطیع

کتاب مطیع

۵.۰(از ۵ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
هاجر صفائیه
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

قیمت:

۱۶,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب مطیع

«مطیع» روایتی از زندگی شهید محمدعلی مطیع به قلم هاجر صفائیه است. محمدعلی در سال ۱۳۴۳ در اصفهان متولد شد و در سال ۱۳۶۵، در عملیات کربلای۵ در شلمچه به شهادت رسید. «هیکل بزرگ و گوشتی‌اش را که از دور دیدم، راهم را کج کردم، رفتم آن طرف خیابان. علی اما از همان مسیر رفت. از دور نگاهش می‌کردم. زنجیرش را دور انگشت تاب داد و با علی دست داد و سلام و احوالپرسی کرد. جانماز حصیری‌ام را زیر بغل گذاشتم و رفتم طرفشان. خداحافظی که کردند،‌ علی آمد طرفم. اخم‌هایم را درهم کشیدم و گفتم: «می‌شناسیش؟ واسه چی با اینا سلام و علیک داری؟» گفت: «تو مدرسه‌مونه.» گفتم: «ولی اصلاً تو محل، آدم‌های خوش‌نامی نیستند. برای چی تحویلش می‌گیری؟» ـ یه بار تو مدرسه، سر جلسه امتحان، کتش رو درآورد تا با معلم، دست به یقه بشه. من ولی واسطه شدم و به خیر گذشت. از اون روز با هم رفیق شدیم».

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب مطیع و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابمطیع
موضوعدفاع مقدس
نویسندههاجر صفائیه
انتشاراتنشر شهید کاظمی
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۶/۰۷/۰۲
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۴.۴۹ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۹۶۱۴۱۶۵
تعداد صفحه‌ها۱۱۲ صفحه
قیمت کتاب۱۶۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

چڪاوڪ [deranggah@]
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۷/۰۹/۲۰

شهید علی مطیع، گویا رسمِ بندگی را از نامی اسمِ خویش به‌یادگار گرفته است ؛ آن‌گونه که به‌حق، مطیع امرِ آفریدگار ِعلی (ع) گشته بود. _____________________ * مطالعه نسخه موجود در طاقچه.

۱۳
ای که مرا خوانده ای ،راه نشانم بده
۱۳۹۷/۱۱/۱۴

کتاب خوبی بود.من تو ی مدرسه هراتی درس خوندم و یکی از دوست هام و هم کلاسی ام خیلی خیلی شبیه این شهید و هی با عکس این شهید دست ش می ندازم. از قیافه خیلی شبیه و مدل مو...بیشتر

۰
m. s
۱۳۹۷/۱۰/۲۲

کتاب عالیی هست چقدر نثر روون و جذابی داره

۰
امیر غلامی
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۱/۱۱

ارزش چند بار خوندن رو حتما داره. 🌹

۰

بریده‌هایی از کتاب

با بعضی آدم‌ها که رفت و آمد کنی، نمی‌توانی خوب نباشی.
چڪاوڪ [deranggah@]
۶۱
نمره‌ها را که خواندم، گفتم: «هرکس نسبت به نمره‌اش اعتراض دارد، بگوید.» دستش را بلند کرد و گفت: «من اعتراض دارم.» لیست نمره‌ها را نگاه کردم. هفده گرفته بود. پرسیدم: «به چی اعتراض داری؟» از جایش بلند شد. گفت: «من حساب کرده بودم سیزده می‌آورم، اما شما به من هفده داده‌اید.» نشستم روی صندلی. گفتم: «من توی کلاس گفته بودم هرکس تحقیق بیاورد، چهار نمره پیش من دارد. عقیده‌ام است به کسی که می‌رود جبهه، باید بیست داد اما این بار همان چهار نمرهٔ تحقیق را به کسانی که در طول ترم جبهه بودند، داده‌ام.» در طول سی سال تدریسم، تنها کسی که به من اعتراض کرد چرا نمرهٔ زیادی داده‌اید، علی مطیع بود.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۸
ـ بچه‌ها لطمهٔ این کارشان را می‌بینند. ـ کدوم کار؟ ـ اینکه اسم امام زمان بیاد و بی‌توجهی کنن، خیلی سنگینه. این بی‌توجهی کار دستشون می‌ده.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۷
می‌گفت اذان‌گفتن سلامتی می‌آورد.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۳
شب قبل از تشییع، تا صبح، جنازه‌اش در مسجد ملک بود. تا صبح بالای سرش نشستم و قرآن خواندم. سحر به ذهنم رسید تفألی به قرآن بزنم. دلم می‌خواست بدانم علی در چه شرایطی است. قرآن را باز کردم. آیه آمد: «و من یطع الله و رسوله فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبییین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقاً.» قرآن را بستم. دوباره باز کردم. آیه آمد: «و من یطع الله...» بلند شدم. قرآن دیگری برداشتم. نیت کردم و دوباره باز کردم. برای سومین بار همان آیه آمد. جوابم را گرفته بودم.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۲
«قوّ علی خدمتک جوارحی»
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۰
جتبی تازه از مدرسه رسیده بود خانه. صدای اذان مسجد را که شنید، صدا زد: «مجتبی، برو توی حیاط اذان بگو.» می‌گفت اذان‌گفتن سلامتی می‌آورد.
آلوین (هاجیك) ツ
۱۰
توی دست راستش یک تسبیح ریزدانهٔ بلند بود و توی دست چپش یک سررسید. کلاه بافتنی قهوه‌ای‌اش را تا روی ابروها کشیده بود پایین و مثل همیشه اورکت بلندی تنش بود. از در که وارد شد، با صدای بلند گفت: «پس تو که هنوز زنده‌ای؟ ما گفتیم میایم یه سور می‌خوریم.» سرم را به سختی از روی متکا بلند کردم و سلام کردم. نشست کنارم. دست راستم را گرفت توی دستش و کتاب مثنوی را گذاشت کنار متکا. *** شاید بهترین هدیه‌ای بود که از علی‌آقا گرفتم. طرف چپ بدنم از دست و پا تا ریه‌ام ترکش خورده بود. آمده بود دیدنم. اهل هدیه‌دادن بود، آن هم کتاب.
آلوین (هاجیك) ツ
۱۰
با همان لباس‌های جبهه ایستاده بود. گفت بنویس: «لاله‌ای در چمن واقعه پرپر شد و رفت. چون نسیم از نفس دوست، معطر شد و رفت» از خواب بیدار شدم. خواب علی را دیده بودم. دوازده بیت دیگر هم من نوشتم. همین شعر را نوشتند روی سنگ مزارش. شعری که خودش گفته بود.
چڪاوڪ [deranggah@]
۹
عمه آیه‌ای خواند از عذاب و عقاب الهی. بعد هم یک روایت در تأیید آن گفت. علی گوشهٔ اتاق نشسته بود و حرف‌ها را گوش می‌داد. صدای گریه که بلند شد، همه برگشتیم طرف صدا. علی زارزار گریه می‌کرد. مامان رفت جلو و بغلش گرفت. هاج و واج نگاهش کردم. پرسیدم: «علی چی شده؟» گفت: «من خیلی از کارها را انجام نداده‌ام. بندهٔ خوبی هم نبودم. پس حتماً شامل حال این آیه می‌شوم.» هنوز به سن تکلیف هم نرسیده بود.
آلوین (هاجیك) ツ
۷