جملات زیبا از متن کتاب مطیع | طاقچه
تصویر جلد کتاب مطیع

کتاب مطیع

۵.۰(از ۵ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
هاجر صفائیه
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

قیمت:

۱۶,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
با بعضی آدم‌ها که رفت و آمد کنی، نمی‌توانی خوب نباشی.
چڪاوڪ [deranggah@]
۶۱
نمره‌ها را که خواندم، گفتم: «هرکس نسبت به نمره‌اش اعتراض دارد، بگوید.» دستش را بلند کرد و گفت: «من اعتراض دارم.» لیست نمره‌ها را نگاه کردم. هفده گرفته بود. پرسیدم: «به چی اعتراض داری؟» از جایش بلند شد. گفت: «من حساب کرده بودم سیزده می‌آورم، اما شما به من هفده داده‌اید.» نشستم روی صندلی. گفتم: «من توی کلاس گفته بودم هرکس تحقیق بیاورد، چهار نمره پیش من دارد. عقیده‌ام است به کسی که می‌رود جبهه، باید بیست داد اما این بار همان چهار نمرهٔ تحقیق را به کسانی که در طول ترم جبهه بودند، داده‌ام.» در طول سی سال تدریسم، تنها کسی که به من اعتراض کرد چرا نمرهٔ زیادی داده‌اید، علی مطیع بود.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۸
ـ بچه‌ها لطمهٔ این کارشان را می‌بینند. ـ کدوم کار؟ ـ اینکه اسم امام زمان بیاد و بی‌توجهی کنن، خیلی سنگینه. این بی‌توجهی کار دستشون می‌ده.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۷
می‌گفت اذان‌گفتن سلامتی می‌آورد.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۳
شب قبل از تشییع، تا صبح، جنازه‌اش در مسجد ملک بود. تا صبح بالای سرش نشستم و قرآن خواندم. سحر به ذهنم رسید تفألی به قرآن بزنم. دلم می‌خواست بدانم علی در چه شرایطی است. قرآن را باز کردم. آیه آمد: «و من یطع الله و رسوله فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبییین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقاً.» قرآن را بستم. دوباره باز کردم. آیه آمد: «و من یطع الله...» بلند شدم. قرآن دیگری برداشتم. نیت کردم و دوباره باز کردم. برای سومین بار همان آیه آمد. جوابم را گرفته بودم.
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۲
«قوّ علی خدمتک جوارحی»
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۰
جتبی تازه از مدرسه رسیده بود خانه. صدای اذان مسجد را که شنید، صدا زد: «مجتبی، برو توی حیاط اذان بگو.» می‌گفت اذان‌گفتن سلامتی می‌آورد.
آلوین (هاجیك) ツ
۱۰
توی دست راستش یک تسبیح ریزدانهٔ بلند بود و توی دست چپش یک سررسید. کلاه بافتنی قهوه‌ای‌اش را تا روی ابروها کشیده بود پایین و مثل همیشه اورکت بلندی تنش بود. از در که وارد شد، با صدای بلند گفت: «پس تو که هنوز زنده‌ای؟ ما گفتیم میایم یه سور می‌خوریم.» سرم را به سختی از روی متکا بلند کردم و سلام کردم. نشست کنارم. دست راستم را گرفت توی دستش و کتاب مثنوی را گذاشت کنار متکا. *** شاید بهترین هدیه‌ای بود که از علی‌آقا گرفتم. طرف چپ بدنم از دست و پا تا ریه‌ام ترکش خورده بود. آمده بود دیدنم. اهل هدیه‌دادن بود، آن هم کتاب.
آلوین (هاجیك) ツ
۱۰
با همان لباس‌های جبهه ایستاده بود. گفت بنویس: «لاله‌ای در چمن واقعه پرپر شد و رفت. چون نسیم از نفس دوست، معطر شد و رفت» از خواب بیدار شدم. خواب علی را دیده بودم. دوازده بیت دیگر هم من نوشتم. همین شعر را نوشتند روی سنگ مزارش. شعری که خودش گفته بود.
چڪاوڪ [deranggah@]
۹
عمه آیه‌ای خواند از عذاب و عقاب الهی. بعد هم یک روایت در تأیید آن گفت. علی گوشهٔ اتاق نشسته بود و حرف‌ها را گوش می‌داد. صدای گریه که بلند شد، همه برگشتیم طرف صدا. علی زارزار گریه می‌کرد. مامان رفت جلو و بغلش گرفت. هاج و واج نگاهش کردم. پرسیدم: «علی چی شده؟» گفت: «من خیلی از کارها را انجام نداده‌ام. بندهٔ خوبی هم نبودم. پس حتماً شامل حال این آیه می‌شوم.» هنوز به سن تکلیف هم نرسیده بود.
آلوین (هاجیك) ツ
۷
نشسته بود آلبومش را تماشا می‌کرد. نشستم کنارش. عکس دونفره‌ای از خودش و دوستش را نشانم داد. «این حسنِ؛ محمدحسن هدایت.» ورق زد. صفحهٔ بعد عکس خودش بود که زیر تابوتی را گرفته بود. روی تابوت نوشته شده بود: «شهید محمدحسن هدایت.» دوباره صفحهٔ قبلی را آورد و گفت: «اینجا با حسن»، ورق زد: «آنجا وا حسن.» قطرات اشکش می‌چکید روی نایلون آلبوم.
چڪاوڪ [deranggah@]
۶
حرف‌های بزرگ‌ترها که گُل انداخت،‌ دست بچه‌ها را گرفت، برد توی حیاط. نشاندشان روی تاب. برایشان شعر می‌خواند و تابشان می‌داد. به بقیه هم سفارش بچه‌ها را می‌کرد. می‌گفت: «بزرگ‌ترها با حرف‌های ما پذیرایی می‌شوند. بچه‌ها هم حق دارند از مهمانی‌رفتن لذت ببرند.»
آلوین (هاجیك) ツ
۵
ـ آقای معاون که آمد، برو بشین کنارش. حسین سرش را خاراند و گفت: «برای چی؟» ـ تو کاری نداشته باش. بشین کنارش و هرچی من بهت گفتم، بگو بله. حسین سرش را تکان داد و با تعجب گفت: «باشه.» جلسه که شروع شد، ظرف‌های میوه را گذاشتند جلوی همهٔ مهمان‌ها. شورایی بود که گاهی توی آن پنج‌شش نفری از مسئولین شهر هم شرکت می‌کردند. هنوز یک ربعی از شروع جلسه نگذشته بود که علی از آن طرف جلسه گفت: «حسین، پرتقال می‌خوری؟» حسین گفت: «بله.» علی پرتقال را پرت کرد طرف حسین، اما خورد توی سر آقای معاون مدیرکل. حسین تازه فهمیده بود نقشهٔ حال‌گیری از آقای معاون که توی جلسات خودش را خیلی می‌گرفت، چه بوده است.
آلوین (هاجیك) ツ
۵
برایمان پتو آورد و بالش. ساعت از دوازده گذشته بود. چراغ را خاموش کردیم و پتوها را کشیدیم روی سرمان. در اتاق باز شد و با یک پارچ آب و چند تا جانمار وارد شد. گفت: «خواستید نمار شب بخوانید، قبله از این طرف است؛ این هم جانماز.» با بعضی آدم‌ها که رفت و آمد کنی، نمی‌توانی خوب نباشی.
آلوین (هاجیك) ツ
۵
مرد نشسته بود سر حوض مسجد، وضو می‌گرفت؛ اما بی‌دقت به احکام و قواعد وضو. آخوند جلو رفت و گفت: «چرا درست وضو نمی‌گیری؟» مرد آستین‌هایش را کشید پایین و گفت: «من می‌خواهم فقط به خدا بگویم یاغی نیستم.» آخوند همان جا غش کرد و افتاد.
m. s
۴
نام: محمدعلی مطیع تولد: ۱۳۴۳، اصفهان اخذ مدرک دیپلم: ۱۳۶۱، دبیرستان هراتی ورود به تربیت‌معلم شهیدرجایی: ۱۳۶۲ شروع به کار در آموزش و پرورش: مهرماه ۱۳۶۵ قبولی در دانشگاه تهران: بهمن‌ماه ۱۳۶۵ شهادت: اسفندماه ۱۳۶۵، شلمچه، کربلای پنج.
آلوین (هاجیك) ツ
۴
۷۵: شاگردی جنازه روی دست‌های مردم تا گلستان شهدا تشییع شد. نرسیده به گلستان، تابوت را یک‌باره وارد مدرسه‌اش کردند. تابوت که وارد مدرسه شد، صدای دانش‌آموزان،‌ در و دیوار مدرسه را لرزاند. گریه می‌کردند و یک‌صدا شعار می‌دادند: «معلم شهیدم، شهادتت مبارک.» صدای بچه‌ها بدن‌های همه را لرزاند. اشک‌هایشان را هم. فقط پنج ماه برایشان معلمی کرده بود.
امیر غلامی
۴
«گلوله که آمد، انگار نوری مرا گرفت. دیدم که جسمم افتاده است، اما من بالا رفتم. همهٔ منطقهٔ اطرافم را می‌دیدم. هرچه بالاتر می‌رفتم، محدودهٔ بیشتری را می‌دیدم. تا اینکه رسیدم به جایی که بقیهٔ دوستان شهیدم بودند. از آن جا که بالاتر رفتم، گفتند: «شما مأمور رساندن سلام امام رضا (ع) به شیعیان هستید.» بعد از شهادتش خوابش را دیده بودند. پرسیده بودند بعد از شهادت، چه اتفاقی برایت افتاد و او این جواب را داده بود
سالک
۳
گفت: «من حساب کرده بودم سیزده می‌آورم، اما شما به من هفده داده‌اید.»
m. s
۲
۵۴: مَمدَلی توی اردوگاه پیچیده بود که ممدلی را گرفته‌اند. همه هم خبرش را از حسن هدایت نقل می‌کردند. فقط حسن بود که محمدعلی را اینطوری صدا می‌زد و حالا خبر گرفتنش را توی اردوگاه داده بود. هیچ‌کس ولی نمی‌دانست چطوری این اتفاق افتاده است. همه تا دیروز علی را بین بچه‌ها دیده بودند. *** در باز شد و حسن هدایت و علی با هم وارد شدند. بچه‌ها با چشم‌های چهار تا شده نگاهشان می‌کردند. همهٔ نگاه‌ها به حسن بود. گفتند یا راستش را می‌گویی یا پتو شیری می‌شوی. حسن سرش را خاراند. گفت: «دیروز منطقهٔ مندلی از عراق را بچه‌های ما گرفتند. من هم گفتم مندلی را گرفتند... .» هنوز حرفش تمام نشده بود که پتوها از پشت، روی سرش افتاد.
احسان عجم
۲
۷۳: مطیع جنازه‌اش را که آوردند، سالم بود. هیچ اثری از گلوله نداشت. سرش را بلند کردم. تیری از پشت به سرش خورده بود. *** شب قبل از تشییع، تا صبح، جنازه‌اش در مسجد ملک بود. تا صبح بالای سرش نشستم و قرآن خواندم. سحر به ذهنم رسید تفألی به قرآن بزنم. دلم می‌خواست بدانم علی در چه شرایطی است. قرآن را باز کردم. آیه آمد: «و من یطع الله و رسوله فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبییین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقاً.» قرآن را بستم. دوباره باز کردم. آیه آمد: «و من یطع الله...» بلند شدم. قرآن دیگری برداشتم. نیت کردم و دوباره باز کردم. برای سومین بار همان آیه آمد. جوابم را گرفته بودم.
احسان عجم
۰