بچهها به پرت افتادهترین گوشههای زندگی سرک میکشند؛ همانجاهایی که از دید بزرگترها نادیده و نامکشوف میماند. در قصه «مرغ شل» بچهها با همین ظرافت، شل بودن مرغی را که پدر خانواده برای قربانی کردن جلو ماشین تازهاش خریده، کشف و برملا میکنند. همین کشف است که وصل میشود به دلسوزی مادرخانواده و مرغی که سرنوشتش قربانی شدن بوده، بدل میشود به همخانهای دوستداشتنی برای آنها. داستان از آنجا آغاز میشود که پدر یک خانواده با قرض و وام وانتی میخرد تا با آن کار کند، مادر خانواده اصرار دارد که برای ماشین جدید قربانی کنند ولی از آنجا که پدر توان خرید یک گوسفند را ندارد به پیشنهاد بچهها تصمیم میگیرد یک خروس بخرد، ولی در نهایت با یک مرغ شل به خانه باز میگردد. «مرغ شل» داستانی ساده و ملموس دارد. لحن طنز کتاب در روابط همه آدمهای قصه جاری است و تناسب دیالوگ با شخصیتهای قصه و استفاده از طنزهای روز اجتماعی خواندن آن را برای بزرگسالان نیز جذاب میکند. تصویر نویسنده از یک خانواده سنتی و فقیر هم به هیچ وجه تصویری فانتزی و شعارگونه نیست. جز اینها باید از تصویرهای رضا مکتبی نیز یاد کرد که درک کاملتری از شخصیتها و فضای داستان ارائه میکند.
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب مرغ شل و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
به عنوانی یه کتابی طنز، قابلی قبولس😊 شاید مثل بعضی اِز کتابها, خیلی آدِما به قهقهه وانمیدارِد ولی هِمین که نیشِد باز میشِد آ لبخند میزِنی، خبه! 😄😁
نثر شیرینی داشت، توصیفاشم عموما بامِزه بود، یخده لِذِت بردم:) اینکه خانم بهناز...بیشتر
۱۲
•سآرا •
۱۳۹۷/۰۱/۰۷
کتابش فوق العاده است.خانم ضرابی زاده کتابای ساده و روانی مینویسند.
۰
P.H
۱۳۹۵/۰۹/۱۳
خوب و جالب
۱
zeynab
۱۳۹۷/۰۸/۲۶
بهناز ضرابی زاده خاطره نگار کتاب دختر شینا؟؟؟؟
۲
Borujeny
۱۳۹۷/۰۲/۱۳
خوب بود
۲
اسما
۱۳۹۶/۰۶/۲۳
خوشم اومدباحال بودوخنده دااااار😂😂😂
۰
ارغوان صادق
توصیه نمیکنم.
۱۴۰۱/۱۲/۲۰
بعنوان یه دامپزشک، واقعا روو اعصابم بود همه چیزش
۱
نیایش امیری
توصیه میکنم.
۱۳۹۹/۰۸/۲۳
خیلی عالی بود قشنگ هم بود توصیه می کنم که بخونیدش ویا صداش رو گوش کنید من هر دوتاش رو خوندم و گوش کردم
۱
خورشید
۱۳۹۷/۰۲/۱۸
من نسخه چاپی این کتابو خوندم
باید بگم انتظارمن از محتوای یک کتاب خیلی بیشتراز اینه...
چطور دل وروده خیلی از دوستان رو برده من نمیدونم😒
۱
Amir Parsa
۱۳۹۶/۰۳/۲۵
کتاب هزار زیبایی بود
۰
بهزاد
۱۳۹۶/۰۳/۲۱
داستان در مجموع خوب بود
-هر چقدر دیالوگ ها به خصوص در چنین داستان هایی عامیانه و گفتاری تر باشد فضا خودمانی تر و همذات پنداری با شخصیت ها بیشتر می شود. در این داستان لحن دیالوگ ها بین گفتاری و...بیشتر
۰
nassiM
۱۳۹۶/۰۲/۱۱
خیلی جالب بود.چندبار منو به خنده انداخت😅😍💚 ساعت دو بامداده و به لطف این کتاب اهالی خونه فکر میکنن من مشکلی پیدا کردم که هی میخندم😁👍 پیشنهاد میکنم بخونیدش😊
۴
🌻سپیده 🌻
۱۳۹۵/۰۹/۲۰
خدا جون مرسی.امروز نیاز به خندیدن داشتم,مرغ شل,دلو روده برام نگذاشت😄😄😄دستت درد نکنه بهناز جان."دکترها می گویند:باید سی دی اسفندش کنیم"😀
"اما این ماشین بیش تر رنگ آلبالو خشکه است,مخصوصا از آن هایی که تمک زیادی هم رویش می پاشند"😀
کاش میشد...بیشتر
۱۳
mah
توصیه میکنم.
۱۳۹۵/۰۹/۱۳
موضوعش جالب بود، زبانش ساده اما کاش خانواده صمیمیت بیشتری داشتن! کاری با دعوای بچه ها ندارم چون طبیعیه تا حدودی! اما جایی که پدر به پسر میگه:"... میرم دنبال یه لقمه نون تا شکم شما رو سیر کنم... "
این...بیشتر
۰
قافله
۱۳۹۵/۰۹/۰۹
ادبیات روان و محاوره ای جالبی داره
مطالعه اش خالی از لطف نیست
مامان زیر لب ورد میخواند: «بترکد چشم حسود، بترکد...»
بابا از ماشین پیاده میشود. روبهروی مامان میایستد. همینطور یكریز میخندد. مامان دوباره مشتی اسپند از داخل پیاله بر میدارد، دور سر بابا میچرخاند و روی زغالها میریزد. قند توی دل بابا آب میشود. خم میشود داخل ماشین. سوییچ را بیرون میآورد و میگذارد داخل سینی و میگوید: «قابلی ندارد، خانم؛ این هم ماشین.»
حتم دارم حالا قند توی دل مامان آب میشود؛ چون میخندد و سر تا پای ماشین را ورانداز میکند. هر کی نداند، فکر میکند بابا برایش ماکسیما خریده.
Farhan
۷
با چشم خریدار به ماشین نگاه میكنم. والله جوجه هم برای این ماشین زیادی است؛ چه برسد به گوسفند. لاستیکهایش که صافِ صاف است. بدنهاش هم که ماشاءالله پر از وصله و پینه است. به گمانم پیشترها رنگش قرمز بوده است. این را از روی لکّههای قرمز و صورتی و زرشکیاش میفهمم. شاید هم قرمز آلبالویی بوده؛ یعنی همان رنگی که مامان دوست دارد.
ـ من عاشق ماشین قرمزم؛ قرمز آلبالویی.
این را مامان میگفت و طوری میگفت آلبالویی که دهان همهمان آب میافتاد. امّا این ماشین بیشتر رنگ آلبالوخشکه است؛ مخصوصاً از آنهایی که نمک زیادی هم رویش میپاشند. نمیدانم چرا اصلاً دهانم آب نمیافتد. سرم را روی شیشهی سمت راننده میگذارم و زل میزنم به داخل ماشین
•سآرا •
۵
حجّت، تند و فرز، از ماشین بالا میکشد و میایستد پشت وانت. بعد سوت میکشد و با دست علامت میدهد که تمام بچّههای کوچه بریزند بالا. از میلههای وانت آویزان میشوم؛ چه کیفی میدهد. با افتخار از کنار بچّههایی که، به ردیف، کنارِ دیوار ایستادهاند، رد میشوم. بچّهها میخندند. آن دستم را که آزاد است، برایشان تکان میدهم؛ مثل رئیسجمهورها.
سپیده
۵
مامان. اخمهای مامان تو هم است. میآید توی حیاط. بابا هم به دنبالش.
ـ نه، نمیشود. همان که گفتم. اوّل باید یک خونی زمین بریزد، بعد راهش بیندازی توی خیابانها. شگون ندارد. من که سوار نمیشوم. بچّهها هم حق ندارند سوار شوند.
وقتی مامان بگوید شگون ندارد، یعنی تمام، یعنی فاتحه، قدغن، یعنی تا اطّلاع ثانوی ماشین بیماشین. بابا، چربزبانی میکند: «زریخانم، حالا ایندفعه را بیخیال شو. بابا، بیخیخی... این ابوقراضه که قربونی نمیخواهد. خودت که میدانی با چه بدبختی آن را خریدم. تمام داروندارم را دادم. به آدم و عالم بدهکارم. خودم را تکاندهام به خدا. جان من، بدخُلقی نكن.»
بعد، دست میکند توی جیبهای شلوارش و آنها را با حرص بیرون میآورد و میگوید: «المفلس فی امان الله...»
Mozhgan
۵
معرفت خدا خیلی بیشتر از ما آدمهاست. از هرکس به اندازهی وُسعش توقّع دارد
سپیده
۴
احسان و حجّت، پشت ماشین، معرکهای به پا کردهاند که بیا به تماشا. بابا فریاد میکشد: «آرام بگیرید. چه خبر است؟ الان کف ماشین میآید پایین.»
مامان صدا نازک میکند: «آقا قربان، ولشان کن. چه کار داری بچّهها را؟ طفلیها ذوقزده شدهاند.»
احسان که مینشیند، حجّت، سُرانسُران، خودش را میکشد کنار شیشه و زل میزند به داخل ماشین. بابا سینی را از مامان میگیرد. به حجّت نگاه میکند و مرا صدا میزند: «حبیب، بیا این منقل را بگذار توی حیاط.»
مثل اسب، چهارنعل، از پشت ماشین میپرم پایین. سینی اسپند را از بابا میگیرم و میدوم توی حیاط. بابا فریاد میزند: «زود باش پسر. میخواهیم برویم یک دوری بزنیم و بر گردیم.»
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
به عنوانی یه کتابی طنز، قابلی قبولس😊 شاید مثل بعضی اِز کتابها, خیلی آدِما به قهقهه وانمیدارِد ولی هِمین که نیشِد باز میشِد آ لبخند میزِنی، خبه! 😄😁 نثر شیرینی داشت، توصیفاشم عموما بامِزه بود، یخده لِذِت بردم:) اینکه خانم بهناز...بیشتر
کتابش فوق العاده است.خانم ضرابی زاده کتابای ساده و روانی مینویسند.
خوب و جالب
بهناز ضرابی زاده خاطره نگار کتاب دختر شینا؟؟؟؟
خوب بود
خوشم اومدباحال بودوخنده دااااار😂😂😂
بعنوان یه دامپزشک، واقعا روو اعصابم بود همه چیزش
خیلی عالی بود قشنگ هم بود توصیه می کنم که بخونیدش ویا صداش رو گوش کنید من هر دوتاش رو خوندم و گوش کردم
من نسخه چاپی این کتابو خوندم باید بگم انتظارمن از محتوای یک کتاب خیلی بیشتراز اینه... چطور دل وروده خیلی از دوستان رو برده من نمیدونم😒
کتاب هزار زیبایی بود
داستان در مجموع خوب بود -هر چقدر دیالوگ ها به خصوص در چنین داستان هایی عامیانه و گفتاری تر باشد فضا خودمانی تر و همذات پنداری با شخصیت ها بیشتر می شود. در این داستان لحن دیالوگ ها بین گفتاری و...بیشتر
خیلی جالب بود.چندبار منو به خنده انداخت😅😍💚 ساعت دو بامداده و به لطف این کتاب اهالی خونه فکر میکنن من مشکلی پیدا کردم که هی میخندم😁👍 پیشنهاد میکنم بخونیدش😊
خدا جون مرسی.امروز نیاز به خندیدن داشتم,مرغ شل,دلو روده برام نگذاشت😄😄😄دستت درد نکنه بهناز جان."دکترها می گویند:باید سی دی اسفندش کنیم"😀 "اما این ماشین بیش تر رنگ آلبالو خشکه است,مخصوصا از آن هایی که تمک زیادی هم رویش می پاشند"😀 کاش میشد...بیشتر
موضوعش جالب بود، زبانش ساده اما کاش خانواده صمیمیت بیشتری داشتن! کاری با دعوای بچه ها ندارم چون طبیعیه تا حدودی! اما جایی که پدر به پسر میگه:"... میرم دنبال یه لقمه نون تا شکم شما رو سیر کنم... " این...بیشتر
ادبیات روان و محاوره ای جالبی داره مطالعه اش خالی از لطف نیست