مامان زیر لب ورد میخواند: «بترکد چشم حسود، بترکد...»
بابا از ماشین پیاده میشود. روبهروی مامان میایستد. همینطور یكریز میخندد. مامان دوباره مشتی اسپند از داخل پیاله بر میدارد، دور سر بابا میچرخاند و روی زغالها میریزد. قند توی دل بابا آب میشود. خم میشود داخل ماشین. سوییچ را بیرون میآورد و میگذارد داخل سینی و میگوید: «قابلی ندارد، خانم؛ این هم ماشین.»
حتم دارم حالا قند توی دل مامان آب میشود؛ چون میخندد و سر تا پای ماشین را ورانداز میکند. هر کی نداند، فکر میکند بابا برایش ماکسیما خریده.