با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب مشتاقی و مهجوری اثر عبدالحسن بزرگمهرنیاoff

کتاب مشتاقی و مهجوری

نویسنده:عبدالحسن بزرگمهرنیاانتشارات:انتشارات موعود عصرسال انتشار:۱۳۸۸تعداد صفحه‌ها:۴۵۶ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۵.۰از ۱ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۸۸

تعداد صفحه‌ها۴۵۶ صفحه

دسته‌بندی

معرفی کتاب مشتاقی و مهجوری

کتاب «مشتاقی و مهجوری» اثر عبدالحسین بزرگمهرنیا، مجموعه‌ای از مباحث مهدوی همچون مسئله دیدار با امام زمان(عج)، کتاب‌شناسی کتب مهدوی (معرفی توصیفی برترین آثار مولفان مهدوی) و حکایات خواندنی درباره امام عصر(عج)، علاوه‌بر ذکر برخی از تشرفات است. کتاب ۴ فصل دارد. «معرفی برخی از کتب گران‌سنگ مهدوی»، «گذری بر زندگانی علما و مولفان به‌نام مهدوی»، «شرح برخی از تشرفات خاص» و «حسن ختام». در فصل اول این کتاب درباره «یادگار جاودانه مذهب امامیه»، آمده‌است: غیبت نعمانی، یکی از کهن‌ترین کتاب‌هایی که در موضوع غیبت امام عصر (ع) به دست ما رسیده‌است، «کتاب الغیبه» عالم و محدث بزرگوار، ابوعبدالله محمدبن ابراهیم نعمانی معروف به ابن‌ابی‌زینب است. در نیمه اول سده چهارم قمری، آنگاه که غیبت حضرت مهدی (ع) به درازا کشید، به ویژه پس از در گذشت آخرین نایب از نایبان چهارگانه ابوالحسن سیمری و پایان دوره غیبت صغرا و فرارسیدن غیبت کبرا، آشفتگی فکری و تزلزل اعتقادی فراوانی در تفکر شیعی پدید آمد؛ بسیاری دچار شک و سرگردانی، تردید و پریشانی شده و برخی به اعتزاف و حتی به انکار برخاسته و تعدادی هم راه ارتداد در پیش گرفتند. از همین رو نعمانی، جهت استحکام بخشیدن به بنیان‌ها و باورهای شیعی و همچنین برای پاسخ‌گویی به نیازهای اعتقادی شیعیان در امر امامت و راز غیبت و در یک کلام هدایت مردم به سوی حق و حقیقت، کتاب جاودانه خود «الغیبة» (=غیبت) را تألیف کرد. نعمانی، انگیزه تألیف کتاب خود را در مقدمه چنین آورده است: «من امروز گروه‌هایی را می‌بینم که به مذهب شیعه منسوب و به پیامبر (ص) و خاندان او وابسته‌اند؛ به اصل امامت اعتقاد دارند و به آن چنگ زده‌اند؛ اما متأسفانه دچار تفرقه و چند دستگی در مذهب شده‌اند، پاره‌ای درباره امام غلو کرده، برخی بسیار کوتاه آمده و جز اندکی، بقیه در مورد امام زمان خود و ولی‌امر و حجت پروردگارشان به شک افتاده و دو دل شده‌اند، در حالی که خداوند او را به علم خود برگزیده است...

نظرات کاربران

mahdi.ch73
۱۳۹۶/۱۰/۱۱

عالی

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱)
پیرزنی در میانه می‌آمد. کلاف ریسمان در دست گرفته، گفتند او را: «کجا شوی؟» گفت: «به خریدنِ یوسف» گفتند: «ای بیچاره! آنجا خروارها مُشک و عود و کافور و عنبر به هم نهاده‌اند؛ تو با این بضاعتِ مختصر کجا می‌روی؟» گفت: «اگر نگذارندم که [یوسف را] بخرم، باری بگذارند که ببینم.»
بیسیمچی