با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
با اجازه بزرگ‌ترها، بله (خاطراتی از خواستگاری به سبک شهدا)

دانلود و خرید کتاب با اجازه بزرگ‌ترها، بله (خاطراتی از خواستگاری به سبک شهدا)

۴٫۴ از ۴۲ نظر
۴٫۴ از ۴۲ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب با اجازه بزرگ‌ترها، بله (خاطراتی از خواستگاری به سبک شهدا)  نوشته  مسعود دهقانی‌پیشه  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب با اجازه بزرگ‌ترها، بله (خاطراتی از خواستگاری به سبک شهدا)

کتاب «با اجازه بزرگ‌ترها، بله (خاطراتی از خواستگاری به سبک شهدا)» به کوشش مسعود دهقانی‌پیشه (-۱۳۶۷) گردآوری شده‌است و دربردارنده روایت‌هایی از نحوهٔ آشنایی، مراسم خواستگاری و ازدواج بانوانی است که با دنیایی از امید و آرزو راهی خانهٔ بخت شدند، اما دست تقدیر، جدایی را برایشان رقم زد. روایت‌هایی که احساس لطیف و بیان جزئیات زنانه در آن‌ها موج می‌زند و در لابه‌لای جملات هر روایت، صداقت راوی را به‌خوبی می‌توان حس کرد.

این بانوان، افتخار هم‌سفری با مردانی را داشته‌اند که همگی پیشوند «شهید» در کنار نام‌شان نشسته است؛ مردانی که پیش از آن‌که جسمشان از دنیای خاکی رخت بربندد، روحشان شهید شده بود و «شهیدانه» زندگی کردن را مشق کرده و طعم زیبای «حیات طیبه» را چشیده بودند.

در یکی از این خاطرات از زبان همسر یکی از شهدای مدافع حرم می‌خوانید:

من متولد سال ۱۳۶۴ هستم. از همان نوجوانی، دختری بودم که یک جا بند نمی‌شدم و در کارهای فرهنگی خیلی فعال بودم و هر کاری از دستم برمی‌آمد انجام می‌دادم. فعالیت‌های فرهنگی‌ام هم خارج از محل زندگی‌مان بود، چون فضای بهتری برای کار داشت. در پایگاه مسجد رکنی (شهید بادامی) فعالیت می‌کردم و آن‌قدر پرکار بودم که روزهای جمعه هم وقت خالی نداشتم.

درسم خیلی خوب بود، در رشته ریاضی ـ فیزیک درس می‌خواندم. سال دوم دبیرستان بودم و فکر ازدواج برایم بیشتر شبیه شوخی بود. برای خودم آرزوها داشتم. فکر می‌کردم رشته دانشگاهی خوبی هم قبول بشوم.

ایام عید سال ۷۹ بود. یک روز پدرم به من و خواهرم مینا گفت که به خانهٔ عموعلی‌حسین برویم. در روستای «دره مرادبیک»، همه پدر محسن را عمو صدا می‌زدند. راهی خانه پدر محسن شدیم. خانه‌شان دیوار به دیوار خانه عموی من بود و سال‌های سال رابطهٔ خوبی با هم داشتند. محسن را اولین بار آن‌جا دیدم. لباس سراسر سفیدی پوشیده بود و با مو و محاسن مشکی، زیبا به نظر می‌آمد. خیلی مؤدبانه و بااحترام برخورد می‌کرد و ساکت و مظلوم به نظر می‌رسید. با خودم گفتم: «این پسر اصلاً به دیگران سلام هم می‌کنه؟!»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۸)
Nasrin mohseninia
۱۳۹۹/۰۹/۲۵

علاوه بر هدف اصلی کتاب ،جذابیتی برای پیگیریه داستان کامل زندگی شهدای بزرگوار ایجاد میکنه که برای من زیبا بود

محمد سعید
۱۳۹۹/۰۹/۰۴

خیلی زیبا و جذاب بود اینقدر که در کنار مطالعه کتاب می‌توانستم آن را مجسم کنم و لذت ببرم . عالی بود.

MAHDInp
۱۳۹۹/۰۹/۲۳

کتاب خوب و جالب و اموزنده ای بود

mohammad
۱۳۹۹/۰۹/۲۹

شهدا و افرادی که شهید گونه زندگی میکنن بعد از ائمه بهترین الگو انسان هستن. اینکه بتونیم با رعایت حدود زوایای مختلف زندگیشون رو درک کنیم بسیار مفیده. سپاس فراوان. و شکر خدا به خاطر انجام اینکار. خیلی روان و گیرا نوشته

- بیشتر
بنده خدا
۱۳۹۹/۱۰/۲۷

ای کاش باز رنگ و بوی گذشته بود و زندگی ها ساده بودند اما نه با تجملات و چشم تو هم چشمی

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۴۹)
در لبنان بد می‌دانند دختر چیزی ببرد خانهٔ داماد، جهیزیه ببرد، می‌گویند فامیل دختر پول دادند که دخترشان را ببرند.
کاربر ۹۳۲۹۰۳
یکی از نقاشی‌ها زمینه‌ای کاملاً سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی می‌سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود. زیر این نقاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته بود «من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و کسی که به دنبال نور است، این نور هر چقدر هم کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود.» کسی که به دنبال نور است؛ کسی مثل من. آن شب تحت تأثیر این شعر و نقاشی خیلی گریه کردم
معصومه
"عروس‌خانوم، بنده وکیلم؟" بلافاصله با صدای بلند گفتم: "بله." با صدای خندهٔ جمع به خودم آمدم. مادر طوری که کسی نبیند، محکم نیشگونم گرفت. عاقد گفت: "ماشاءاللّه عروس‌خانم چه صدای رسایی دارن! این‌طور که معلومه خیلی هم عجله دارن."
satisfaction
عشق انسانی گرچه رنگ و بوی دنیایی دارد، اما می‌تواند راهی برای رسیدن به معشوق حقیقی باشد.
الهه
بعضی مواقع آدم ممکن است تقدیر را نپسندد، ولی خداوند خودش خیلی خوب مدیریت می‌کند.
satisfaction
ما در عرض سه سال زندگی، سه ماه بیشتر پیش هم نبودیم. مادرم هم با ما زندگی می‌کرد. اصلاً یکی از شرایط من و مجید همین بود. به جای این‌که من شرط کنم مجید شرط کرد! گفت: "مادرت باید با ما باشه، اولاً که ایشون برکت خونه‌مونه و بچه دیگه‌ای نداره، کجا بره تنها زندگی کنه. بعدش هم، وقت‌هایی که من نیستم، تو تنهایی، با تو باشه بهتره."
کاربر ۹۳۲۹۰۳
"هیچ‌وقت به چیزی که بهت پیشنهاد می‌دن، نه نگو. یه خرده که زحمت بکشی و تلاش کنی، می‌شه از عهدهٔ همه‌چی براومد."
satisfaction
آقاجان مثل همیشه هیچ حرفی نمی‌زد. فقط قبل از این‌که سوار شوم، از من پرسید: "تا امروز به تو چیزی راجع به شوهرت گفته‌م؟" گفتم: "نه." جوابم را که شنید، گفت: "قدر شوهرت رو بدون. این‌قدر ارزش داره که حتی روزی سه بار کفش‌هاش رو جلوی پاش جفت کنی. این رو تا امروز به تو نگفته بودم، چون تو دخترمی."
satisfaction
توی خانه هم کار بچه‌ها با من بود؛ از تر و خشک کردن کوچک‌ترها گرفته تا ثبت‌نام و رسیدگی به درس بزرگ‌ترها. حتی وقتی از مدرسه اولیای‌شان را می‌خواستند، من می‌رفتم. معلم‌ها خنده‌شان می‌گرفت که: «از تو بزرگ‌تر نبود بیاد؟» از همان بچگی من مسئول شش خواهر کوچک‌ترم بودم.
کاربر ۹۳۲۹۰۳
بعدها آقا برایم تعریف کردند که: "وقتی آقای لواسانی گفت که آقای ثقفی دو تا دختر داره و از اون‌ها تعریف کرد، مثل این‌که قلب من کوبیده شد."
satisfaction

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۰۰ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۱/۰۱
شابک‌‫‭۹۷۸-۶۰۰-۹۵۷۴۸-۹-۶
دسته بندی
تعداد صفحات۲۰۰صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۱/۰۱
شابک‌‫‭۹۷۸-۶۰۰-۹۵۷۴۸-۹-۶