
کتاب آن
معرفی کتاب آن
کتاب آن نوشتهی استیون کینگ با ترجمهی مهسا صباغی روایتی بلند، پررمزوراز و هولناک از شهری کوچک در ایالت مین است که زیر ظاهر آرام و آشنا، تسخیر نیرویی ناشناخته شده است. نشر بیشهزار آن را منتشر کرده است. این کتاب در مرز میان ترس، نوستالژی و روایت رشدکردن حرکت میکند و از خلال دو دورهی زمانی، کودکی و بزرگسالی گروهی از دوستان را به هم پیوند میزند؛ کودکانی که در سال ۱۹۵۸ برای نخستینبار با هیولایی بینامونشان روبهرو میشوند و بزرگسالانی که سالها بعد ناچارند به همان شهر برگردند و با کابوسی که هرگز تمام نشده روبهرو شوند. در پیشگفتار مترجم، از سفری چهار ساله با این اثر سخن گفته شده است؛ سفری که در آن، شخصیتها بهتدریج از «کاراکترهای روی کاغذ» به همراهان نزدیک و زنده تبدیل شدهاند. مترجم توضیح داده است که چگونه کینگ از خاطرات کودکی خودش در سالهای دههی ۱۹۵۰، از خوراکیها و بازیها تا برنامههای تلویزیونی و ترانهها، برای ساختن فضای شهر دری استفاده کرده و چرا برای نزدیکترشدن خوانندهی فارسیزبان به این فضا، در پانویسها توضیحاتی افزوده شده است. آن کتابی است که همزمان از هیولا، قتل و فاضلابهای تاریک میگوید و از دوستی، معصومیت و زخمهای کودکی. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب آن
کتاب آن با تمرکز بر شهر خیالی دری در ایالت مین، جهانی را میسازد که هم شبیه هر شهر کوچک دیگری است و هم بهطور هولناکی متفاوت؛ چون «واقعاً تسخیرشده است». استیون کینگ در این اثر، داستان را در دو بازهی زمانی اصلی پیش میبرد: نخست در سال ۱۹۵۷ و ۱۹۵۸، زمانی که هفت کودک یازدهساله با موجی از ناپدیدشدنها و قتلهای مرموز روبهرو میشوند و برای نخستینبار با موجودی مواجه میشوند که اغلب در قالب یک دلقک ظاهر میشود؛ و سپس در دههی ۱۹۸۰، وقتی همان کودکان حالا به بزرگسالانی موفق در شهرهای دیگر تبدیل شدهاند و نیرویی ناشناخته آنها را دوباره به دری فرامیخواند. ساختار کتاب بر پایهی فصلها و پردهها شکل گرفته است؛ از «پردهی یکم: سایههای پیشین» تا فصلهایی مانند «پس از سیل (۱۹۵۷)» و «پس از جشن (۱۹۸۴)» که هرکدام با صحنهای تکاندهنده آغاز میشوند: از قایق روزنامهای جرج دنبرو در جوی آب گرفته تا کلاه کاغذی آدرین ملون در جشنوارهی روزهای کانال. کتاب آن در ادامهی فصلها، همزمان دو مسیر را دنبال میکند: خط کودکی، با ماجرای بیل لُکنتی، جرج، بورلی، بن، ادی، استن، مایک و ریچی که در شهر دری با ترسهای شخصی و جمعی خود روبهرو میشوند؛ و خط بزرگسالی، با بازجوییها، پروندههای پلیس، گفتوگوهای کلانتر و دادستان، و بازگشت خشونت به شهر. فصل «پس از سیل» با صحنهی مشهور قایق کاغذی و دلقک فاضلاب آغاز میشود و نشان میدهد چگونه یک بازی کودکانه در باران، به فاجعهای خونین ختم میشود. فصل «پس از جشن» سالها بعد را تصویر میکند؛ جایی که قتل آدرین ملون در حاشیهی جشنوارهی روزهای کانال، دوباره شهر را درگیر وحشتی قدیمی میکند. در لابهلای این فصلها، ارجاع به تاریخچهی شهر، موزهی کانال، جشنواره، و حتی دیوارنوشتههای ضد همجنسگرایانه در بسیپارک، نشان میدهد که خشونت در دری فقط کار یک هیولا نیست، بلکه در لایههای اجتماعی و حافظهی جمعی شهر هم ریشه دارد. کتاب آن با این رفتوبرگشتهای زمانی و تغییر زاویهی دید میان کودکان، بزرگسالان، پلیس، شاهدان و حتی مورخ محلی، تصویری گسترده از شهری میسازد که هم قربانی است و هم همدست.
خلاصه داستان آن
در آن کتاب، نقطهی آغاز روایت، یک روز بارانی در پاییز ۱۹۵۷ است؛ روزی که سیل، خیابانهای شهر دری را پر از آب کرده و برق شهر قطع شده است. بیل لُکنتی، پسربچهی دهسالهای که از آنفولانزا در تخت افتاده، برای برادر ششسالهاش جرج قایقی از روزنامه میسازد و آن را با پارافین ضدآب میکند. جرج با بارانی زرد و گالشهای قرمز، قایق را در جوی آب دنبال میکند و درحالیکه از بازی سادهاش سرخوش است، به شکاف آسفالت و مجرای فاضلاب میرسد. قایق در دهانهی فاضلاب ناپدید میشود و جرج وقتی خم میشود تا آن را پیدا کند، با دلقکی روبهرو میشود که خود را پنیوایز، دلقک رقصان معرفی میکند؛ موجودی که بوی سیرک، بادامزمینی و پشمک میدهد، اما در عمق تاریکی فاضلاب، بوی زیرزمین و فساد هم از او بلند میشود. پنیوایز قایق و بادکنک به جرج تعارف میکند و با چند جملهی شوخطبعانه، فاصلهی «غریبهبودن» را از بین میبرد. جرج که میان آموزشهای پدرش دربارهی غریبهها و جذابیت دلقک مردد است، دستش را دراز میکند و در همان لحظه، چهرهی دلقک به هیولایی بینامونشان بدل میشود که بازوی او را میگیرد و به درون تاریکی میکشد. چند ثانیه بعد، همسایهای به نام دیو گاردنر فقط میتواند جسد جرج را با بازوی کندهشدهاش از کنار فاضلاب بیرون بکشد. در همین حال، قایق روزنامهای در شبکهی فاضلاب و رودخانهها پیش میرود و از مرزهای شهر خارج میشود؛ نمادی از اینکه فاجعهی شخصی خانوادهی دنبرو، به تاریخ پنهان شهر گره خورده است. سالها بعد، در فصل «پس از جشن (۱۹۸۴)»، شهر دری با چهرهای تازه ظاهر میشود: جشنوارهی روزهای کانال، موزهی کانال، خیمهی بزرگ در پارک، شهربازی و شعارهایی مثل «من دری را دوست دارم». اما زیر این ظاهر آراسته، نفرت و خشونت جریان دارد. آدرین ملون، مردی همجنسگرا، در جشنواره کلاه کاغذی لبهداری با همین شعار میبرد و با دوستش دان هاگرتی در شهر قدم میزند. گروهی از نوجوانان خشن به رهبری جان «وبی» گارتون، با دیدن او و کلاهش تحریک میشوند؛ توهین میکنند، تهدید میکنند و درنهایت او را روی پل کانال گیر میاندازند. بعدتر، در بازجوییها، هرکدام از این پسرها روایت خود را از آن شب میگویند؛ از تهدیدهای وبی، دخالت کوتاهمدت یک افسر پلیس، تا لحظهای که آدرین از بار فالکون بیرون میآید و بهسمت پل میرود. در شهادت کریس آنوین، نوجوانی که از همه شکنندهتر است، جزئیات تازهای ظاهر میشود: او از «یارو با لباس دلقک و بادکنک» زیر پل حرف میزند؛ چهرهای که پلیس آن را جدی نمیگیرد و در قالب «سندروم مرد یکدست» طبقهبندی میکند؛ همان الگوی همیشگی متهمان که پای یک غریبهی مرموز را وسط میکشند. اما برای خواننده، این تصویر با دلقک فاضلابِ سالها پیش پیوند میخورد و نشان میدهد که نیرویی که جرج را کشت، هنوز در شهر فعال است و حالا از نفرت و خشونت انسانی تغذیه میکند. در لابهلای این دو خط زمانی، مترجم در پیشگفتار به شباهت بیل لُکنتی و خود استیون کینگ اشاره کرده است؛ اینکه چگونه دیالوگهای بیل، نجواهای درونی نویسنده دربارهی نوشتن، الهام و پاسخ به منتقدان را در خود دارد و چگونه شهر دری، با همهی جشنها، موزهها و سیلها، به نمادی از هر شهری تبدیل میشود که ترجیح میدهد فجایعش را فراموش کند.
چرا باید کتاب آن را بخوانیم؟
خواندن آن بهخاطر ترکیب خاصی از ترس، نوستالژی و نگاه به زخمهای کودکی اهمیت دارد. این کتاب فقط دربارهی یک هیولای دلقکپوش نیست؛ دربارهی شهری است که یاد گرفته فجایعش را فراموش کند، دربارهی کودکانی است که باید با ترسهای شخصی و جمعی روبهرو شوند و دربارهی بزرگسالانی است که سالها بعد ناچارند به همان ترسها برگردند. صحنههایی مانند قایق روزنامهای جرج در سیل، یا بازجوییهای پلیس پس از قتل آدرین ملون، نشان میدهد که چگونه خشونت ماورایی و خشونت انسانی در هم تنیده شدهاند. این کتاب بهخوبی نشان داده است که ترس فقط در هیولا خلاصه نمیشود؛ در زیرزمینهای تاریک خانهها، در فاضلابهای شهر، در دیوارنوشتههای پارک، در تمسخر و تحقیر اقلیتها و در سکوت شاهدان هم حضور دارد. درعینحال، دوستی میان بیل، جرج، بورلی، بن، ادی، استن، مایک و ریچی، و پیوند میان کودکی و بزرگسالی، لایهای عاطفی و انسانی به داستان میدهد. برای کسانی که به دنبال متنی طولانی و پرجزئیات هستند که هم تعلیق و وحشت داشته باشد و هم تصویر دقیقی از یک شهر، یک نسل و یک گروه دوست ارائه کند، این کتاب نمونهی قابلتوجهی است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن آن به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای ترسناک پرجزئیات علاقهمند هستند، از روایتهای طولانی با چند خط زمانی لذت میبرند و دوست دارند در کنار تعقیب یک هیولای مرموز، با روابط دوستانهی دوران کودکی، زخمهای ماندگار آن دوره و چهرههای پنهان خشونت در یک شهر کوچک روبهرو شوند. همچنین به خوانندگانی پیشنهاد میشود که به آثار استیون کینگ، فضاهای شهری تسخیرشده و داستانهایی با حالوهوای نوستالژیک و تیره علاقه دارند.
بخشی از کتاب آن
«پسربچهای با بارانی مشمایی زردرنگ و گالشهای قرمز با خوشحالی در امتداد قایقی روزنامهای میدوید. باران هنوز نمنم میبارید، ولی داشت بند میآمد. بارش باران روی کلاهِ بارانی پسرک صدایی همچون شرشر باران بر سقف یک آلونک را برایش تداعی میکرد؛ صدایی آرامشبخش و حتی دلنشین. پسرک بارانیپوش جرج دنبرو نام داشت. او شش ساله بود. برادرش ویلیام که بیشتر کودکان دبستان دری او را با نام «بیل لُکنتی» میشناختند (حتی معلمها هم او را به این اسم میشناختند، هرچند هرگز اینطور خطابش نمیکردند)، در خانه بود و داشت از آنفولانزای شدید بهبود مییافت. در پاییز سال ۱۹۵۷ بیل لُکنتی ده ساله بود؛ هشت ماه قبل از اینکه وحشت واقعی بر شهر سایه بیندازد و بیستوهشت سال قبل از اینکه بیل دوباره با همان وحشت روبهرو شود. قایقی را که جرج الآن داشت کنارش میدوید، بیل برایش درست کرده بود. بیل در حالی قایق را ساخت که توی تختخواب نشسته و پشتش را به ستونی از بالشتها تکیه داده بود و مادرش با پیانو توی اتاق نشیمن قطعهٔ «برای الیزه» را مینواخت. در این حین باران بیوقفه بر پنجرهٔ اتاق خواب او میبارید. خیابان ویچِم قبل از تقاطع و چراغ راهنماییِ خاموش، با مشعلها و چهار مانع نارنجی رنگ برای عبور و مرور وسایل نقلیه مسدود شده بود. روی مانعها عبارت «ادارهٔ راه و شهرسازی دری» به چشم میخورد. آنسوی مانعها، جوی آب با شاخه و سنگ و تودههای چسبناک برگهای پاییزی مسدود و از آب باران سرریز شده بود. آب ابتدا به اندازهٔ چند بند انگشت از کف خیابان بالا آمد و بعد در روز سوم بارندگی به چند وجب رسید. ظهر روز چهارم، تکههای بزرگ آسفالت خیابان همچون قایقهای مینیاتوری در تقاطع جکسون و ویچم شناور بودند. کمکم ساکنین دری با دلواپسی و شوخیهای عصبی دربارهٔ ساختن کشتی نوح حرف میزدند.»
حجم
۲٫۰ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۲۴ صفحه
حجم
۲٫۰ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۲۴ صفحه
نظرات کاربران
کتاب شاهکار استیون کینگه من نسخهی فیزیکیش رو گرفتم خوندم و باید بگم ترجمه عالیه. حالا دوستان تندیسی میخوان قضیه کامنتای ایران کتاب رو دوباره اینجا شروع کنن.
یکی از بهترین کتابها
باید از انتشارات حریف که اتفاقا کیفیت خوبی دارن حمایت کرد تا دست اونایی که زورگو اند بسته بشه. بله، دست بالا دست بسیار است :)
ترجمهش چقدر افتضاحه