
کتاب هفت قله
معرفی کتاب هفت قله
کتاب هفت قله، روایت بلند و پرجزئیات فریده رجبی از سالهای شروع معلمیاش در یکی از مناطق محروم است که به نوعی نقطهی شروع زندگی حرفهای و استقلال شخصی او بهشمار میآید. کتاب به گذشتهی نویسنده، خاطرات کودکی در تهران و قزوین، فضای جنگ، پدر نظامی، کلاسهای قرآن، معلمان سختگیر و رؤیاهای دانشگاه هم سر میزند و تصویری چندلایه از یک نسل و یک دورهی پرحادثه ارائه میدهد. این کتاب، نخستین جلد از یک اتوبیوگرافی سهگانه است که رجبی در آن، زندگی خود را از پایان دبیرستان تا دوران بازنشستگی و سپس اقامت چندساله در تاجیکستان دنبال کرده است. انتشارات گیوا این خودزندگینامه را منتشر کرده است. نسخه الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب هفت قله
کتاب هفت قله اثر فریده رجبی، روایتی مستند، جزئینگر و خاطرهمحور از سالهای نخست تدریس نویسنده در منطقهی طارم سفلی است که با تمرکز بر زیست معلمان جوان در روستاهای دورافتاده، تصویری ملموس از چالشهای آموزشی و تقابلهای فرهنگی ارائه میدهد. مدرسه و کلاسهای مختلط پایههای دوم و پنجم قلب این روایت هستند؛ جایی که نویسنده با واقعیتهایی چون سرودهای جنگی به زبان ترکی، پدیدهی تنبیه بدنی و چالشهای زیست روستایی نظیر مواجهه با پوشش چادر، خزینه و صاحبخانههایی با رفتارهای متضاد روبهرو میشود و از تجربیات حسیاش از اتمسفر روستا میگوید.
روایت اصلی کتاب هفت قله مدام با گریز به گذشته و یادآوری دوران تحصیل نویسنده در قزوین و تهران، کلاسهای سنتی قرآن و پرترهی پدر نظامیاش قطع میشود تا لایههای روانی عمیقتری به متن ببخشد؛ همزمان، اتمسفر اجتماعی و سیاسی سالهای جنگ تحمیلی از طریق رصد ضدهواییها در آسمان شهر و شنیدن اخبار رادیو عراق در اتاق نمور روستا وارد زندگی روزمره میشود و نویسنده را به ساخت پناهگاههای ذهنی با شعر و نوشتن وامیدارد.
فریده رجبی در نهایت با بازخوانی گفتوگوهای شبانه با هماتاقیاش، دلتنگی برای خانواده و برنامهریزی برای کنکور، کشمکشهای عاطفی و تعارض درونی یک معلم جوان میان ماندن در روستا یا عزیمت به دانشگاه را به تصویر میکشد و فرازونشیبهای حرفهای این دوران را با جزئیات ثبت میکند.
خلاصه کتاب هفت قله
کتاب هفت قله، جلد نخست اتوبیوگرافی فریده رجبی، روایتی پیوسته، زنده و پرجزئیات از مهاجرت و زیست حرفهای یک معلم جوان در سالهای ۱۸ تا ۲۶ سالگی او در منطقهی طارم سفلی است. متن با توصیف فضای سفر شکل میگیرد؛ جایی که یک رنو در جادههای سنگلاخ و خاکی، در میان گلههای گوسفند و دلهرهی والدین از زمستانهای سخت پیش میرود و استقبال اولیهی روستا با سنگپرانی پسرهای فوتبالیست رقم میخورد.
مرکز ثقل این زندگینامه، فضای مدرسه و کلاسهای درس است؛ جایی که کلاس دوم پسرانه با سرودهای جنگی ترکی و کلاس پنجم مختلط با دختران تنومند و پسران بازیگوش شکل گرفته و نویسنده در فضای سنتی تنبیه بدنی - که در آن بچهها خودشان با اشتیاق برای معلم چوب میآورند - تلاش میکند توازنی میان مهربانی و جدیت حرفهای بیابد. این تجربیات آموزشی مدام با فلاشبکهایی به معلمان خشن اما خاطرهساز دوران کودکی نویسنده، کلاسهای آزمایشگاه و نمایشهای طنز قدیمی پیوند میخورد.
در بخشهای دیگر، کتاب به خلوت عاطفی معلمان زیر نور چراغ گردسوز، دلتنگیهای پنهان، گفتوگو دربارهی پدران نظامی، خاطرات جنگ و انقلاب و پناه بردن به شعر برای تحمل اضطراب اخبار رادیو میپردازد. فصول پایانی با ثبت جزئیاتی چون هراس از گرگها در شبهای ناامن روستا، اشتباه گرفتن صدای زنگولهی الاغ با زنگ مدرسه، چالش کرایهی حمام عمومی و در نهایت پیادهروی طاقتفرسای ۴۰ کیلومتری تا خاکینه برای رسیدن به جشن یلدای شهر، تصویری همهجانبه از رشد هویتی یک معلم، شوخطبعی و درهم تنیدگی فقر و مهربانی در بستری تاریخی ارائه میدهد.
چرا باید کتاب هفت قله را بخوانیم؟
هفت قله از زاویهی دید یک معلم جوان، تصویری نزدیک و ملموس از زندگی در یک روستای دورافتاده ارائه کرده و امکان آشنایی با فضای اجتماعی و فرهنگی این روستا را فراهم کرده است. برای کسانی که به تجربههای زیستهی معلمان، تاریخ شفاهی و روایتهای صمیمی از رشد شخصی و حرفهای علاقهمند هستند، این کتاب میتواند منبعی سرشار از جزئیات و موقعیتهای بهیادماندنی باشد.
خواندن کتاب هفت قله را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن هفت قله به کسانی پیشنهاد میشود که به تجربههای معلمان در مناطق محروم، خاطرات زیسته و روایتهای شخصی علاقهمند هستند. همچنین به دانشجویان و معلمان جوان و پژوهشگران یا علاقهمندان به مطالعات روستا، آموزش و تاریخ اجتماعی معاصر پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب هفت قله
«صدای بوق اتومبیل، گلههای گوسفند و بز را میرماند. پسرک چوپانی که با چرخاندن چوبدستی خود، آنها را ازمقابلمان دور میکرد، بر اثر دویدن در پی این رمه بزرگ، گرد و خاکی به پا کرده بود. پشت سرش، سگ سفیدرنگ زیبایی که زبان سرخش درمیان دهان میلرزید و له له میزد به سوی چوپان دوید و پارس کرد. هنوز عطر سبزه زار و علفهای صحرایی همراه با فضولات حیوانی از داخل ماشین محو نشده بود که دوباره در سنگلاخ افتادیم و جاده ناهموار، ما را به بالا و پایین پرتاب کرد.
پدرفتانه غرمی زد: موتور ماشین جوش آورده. تابحال اینطور توی جاده گیرنکرده بودم. اگه میدونستم که مسیرصعب العبوره با این ماشین نمیاومدم.
مادر فتانه لبخندی زد و با ته لهجه ترکیاش گفت: مگه نشنیدی که میگن: یه سال رفتم طارم، هنوز گرماشو دارم؟
رنوی سفیدرنگ که پشته رختخواب ما برآن سنگینی میکرد، ازمیان تپههای مرتفع آزاد شد و درجاده خاکی دیگری افتاد. از ابتدای شهرلوشان وارد یک جاده خاکی شده بودیم و پرسان پرسان توانسته بودیم جادهای راکه به روستا میرسید پیدا کنیم. اگر درمیانه راه، راننده تراکتوری به کمکمان نمیآمد حتما درآن مسیر گم شده بودیم. گهگاه روستای کوچکی درمقابلمان پدیدار میشد و صدای سگها و دامهایی که درآن حوالی چرا میکردند به گوشمان میرسید. درختان زیتون و انار به ما میگفتند که محصولات عمده این نواحی چیست؟
مادرفتانه بانگرانی گفت: میگن زمستونهای اینجا خیلی سرده!»
