
کتاب پنج قدم فاصله
معرفی کتاب پنج قدم فاصله
کتاب پنج قدم فاصله نوشته ریچل لیپینکات و ترجمه زهرا صادقی توسط انتشارات نیک فرجام منتشر شده است. این رمان، داستانی عاشقانه و تأثیرگذار را روایت میکند که در بستر بیماری و محدودیتهای پزشکی شکل میگیرد. محوریت داستان حول دو نوجوان مبتلا به بیماری فیبروز سیستیک میچرخد که بهدلیل شرایط خاصشان باید فاصلهای ایمن را از یکدیگر حفظ کنند. کتاب با نگاهی انسانی و واقعگرایانه به دغدغهها، امیدها و ترسهای بیماران مزمن میپردازد و درعینحال به روابط دوستانه، خانوادگی و عاشقانهی نوجوانان نیز توجه دارد. روایت کتاب از زبان شخصیتهای اصلی، فضای بیمارستان و زندگی روزمرهی آنها را با جزئیات ملموس و صمیمی به تصویر میکشد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب پنج قدم فاصله
کتاب پنج قدم فاصله نوشتهی ریچل لیپینکات، داستانی معاصر و نوجوانمحور است که در فضای بیمارستانی روایت میشود. کتاب با تمرکز بر دو شخصیت اصلی، استلا و ویل، به زندگی نوجوانانی میپردازد که با بیماری فیبروز سیستیک دستوپنجه نرم میکنند. این بیماری باعث میشود بیماران نتوانند به یکدیگر نزدیک شوند، چرا که خطر انتقال عفونت برایشان مرگبار است. روایت کتاب از زاویهدید هر دو شخصیت اصلی پیش میرود و بهگونهای طراحی شده که خواننده بتواند با احساسات، ترسها و امیدهای هر دو آشنا شود.
ساختار رمان حاضر بهصورت فصلبندیشده و با تمرکز بر جزئیات زندگی روزمره، روابط دوستانه، خانواده و دغدغههای نوجوانی پیش میرود. کتاب پنج قدم فاصله نهتنها به موضوع بیماری و محدودیتهای آن میپردازد، بلکه به اهمیت امید، دوستی و عشق در شرایط دشوار نیز اشاره دارد. ریچل لیپینکات با استفاده از دیالوگهای طبیعی و توصیفهای دقیق، فضای بیمارستان و چالشهای بیماران را بهخوبی ترسیم کرده است.
خلاصه داستان پنج قدم فاصله
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند!
داستان پنج قدم فاصله با معرفی استلا، دختری نوجوان که سالهاست با بیماری فیبروز سیستیک زندگی میکند، آغاز میشود. او بهدلیل شرایط خاص بیماریاش، بخش زیادی از زندگی خود را در بیمارستان سپری کرده و با برنامهریزی دقیق و نظم خاصی سعی دارد کنترل بیشتری بر بیماری و زندگیاش داشته باشد. استلا با دوستانش، مایا و کاملیا، ارتباط نزدیکی دارد، اما بهخاطر بستریشدنهای مکرر، از بسیاری از تجربههای نوجوانی محروم مانده است. او با ضبط ویدئوهای آموزشی و انگیزشی برای بیماران دیگر، تلاش میکند امید و آگاهی را گسترش دهد.
در همین بیمارستان، ویل، نوجوانی دیگر با همان بیماری اما با نگرشی متفاوت، بستری میشود. او برخلاف استلا، چندان به رعایت قوانین و محدودیتها پایبند نیست و بیشتر بهدنبال تجربهکردن زندگی و رهایی از قیدوبندهای بیماری است. برخورد این دو شخصیت با یکدیگر، آغازگر رابطهای پیچیده و پرتنش میشود؛ رابطهای که بهدلیل خطر انتقال عفونت، باید همیشه فاصلهای ایمن بینشان حفظ شود، اما کنجکاوی، تفاوت نگرشها و نیاز به همدلی، آنها را بهسمت یکدیگر میکشاند. در طول داستان، هر دو شخصیت با چالشهای جسمی و روانی بیماری، دغدغههای خانوادگی و ترس از آینده روبهرو میشوند. روایت کتاب، فرازونشیبهای رابطهی آنها، تلاش برای حفظ امید و معنای واقعی زندگی را در شرایط دشوار به تصویر میکشد.
چرا باید کتاب پنج قدم فاصله را بخوانیم؟
کتاب پنج قدم فاصله با روایتی صمیمی و ملموس، تجربهی زیستن با یک بیماری مزمن را از زاویهدید نوجوانان به تصویر میکشد. این کتاب نهتنها به موضوع بیماری و محدودیتهای پزشکی میپردازد، بلکه به دغدغههای عاطفی، روابط دوستانه و خانوادگی و معنای امید در شرایط دشوار نیز توجه دارد. روایت دوگانهی استلا و ویل، امکان همذاتپنداری با شخصیتهایی با نگرشهای متفاوت را فراهم میکند و خواننده را با چالشهای واقعی بیماران جوان آشنا میسازد؛ همچنین کتاب به اهمیت رعایت فاصله و مسئولیتپذیری در برابر سلامت خود و دیگران اشاره دارد. این کتاب میتواند فرصتی برای درک بهتر دنیای بیماران مزمن و ارزش دوستی و عشق در شرایط غیرعادی باشد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به نوجوانان و جوانانی که با بیماریهای مزمن یا محدودیتهای جسمی روبهرو هستند، همچنین به کسانی که به موضوعات مربوط به دوستی، عشق و امید در شرایط دشوار علاقه دارند، پیشنهاد میشود؛ همچنین برای والدین، معلمان و کادر درمان که میخواهند با دنیای بیماران جوان بیشتر آشنا شوند، مناسب است.
بخشی از کتاب پنج قدم فاصله
«نقاشیهای خواهرم را نگاه میکنم، ریههایی که مملو از گل است، رگبرگهایی که لبههای بیضی شکل آن به رنگ صورتی ملایم و سفید ژرف است اما هر کدام یک مشخصه واحد دارد، یک درخشندگی خاص که این حس را القا میکند و این درخشندگی و اشتیاق تا ابد ادامه دارد. بعضی از این گلها هنوز غنچه هستند و من میتوانم حس کنم در میان این غنچههای باز نشده کوچک، زندگی جریان دارد که منتظر است از زیر انگشتان من به بیرون بجهد، این غنچهها همان چیزی هستند که دوست دارم. اغلب با خودم فکر میکنم چطور امکان دارد چنین ریههای سالمی داشته باشم. یک نفس عمیق میکشم، حس میکنم هوا به زور مسیرش را به داخل و خارج از بدنم باز میکند. دستم روی آخرین گلبرگ آخرین گل میلغزد، دستم میلرزد و انگشتانم سست میشوند. آنسوی ستارهها را لمس میکنم. ابی در هر پرتوی نوری که کشیده سعی کرده یک بینهایت را به تصویر بکشد. گلویم را صاف میکنم، دستم را برمیدارم، خم میشوم تا یکی از عکسهای دونفرهمان که پایین تخت افتاده را بردارم. یکی از همان خندههای همیشگی از زیر شالهای پشمی ضخیم به بیرون سرک کشیده است. ریسههای رنگی و روشن پارک پایین خیابان همچون ستارههای داخل نقاشی بالای سر ما میدرخشند. همه چیز سحرآمیز است.»
حجم
۱٫۳ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۲۰۰ صفحه
حجم
۱٫۳ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۲۰۰ صفحه