با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
غوطه‌ور در فرمالین

دانلود و خرید کتاب غوطه‌ور در فرمالین

۲٫۶ از ۵۴۱ نظر
۲٫۶ از ۵۴۱ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب غوطه‌ور در فرمالین  نوشته  عباس باباعلی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب غوطه‌ور در فرمالین

داستان "غوطه‌ور در فرمالین" در بخش مردمی سومین دوره جایزه ادبی بهرام صادقی به عنوان سومین داستان برتر انتخاب شده‌است. *** داستان "غوطه‌ور در فرمالین" یکی از ۲۰ داستان برگزیده‌ی سومین دوره‌ی جایزه ادبی بهرام صادقی است که از بین ۱۰۰۶ داستان ثبت‌شده در دبیرخانه‌ی جایزه، در مرحله‌ی اول داوری برگزیده شده‌اند.
Saharj0
۱۳۹۵/۱۱/۱۹

نام داستان به عنوان پیرامتن و آستانه ی ورود به داستان ، ما را آماده می کند ، پیش از ورود به داستان می دانیم با چیزی یا کسی غوطه ور دریک محلول ضد عفونی کننده سرو کار داریم ،

- بیشتر
گلشن
۱۳۹۶/۰۳/۰۷

بازی ذهنی خوبی بود. دمی شادی و اندود را با هم آمیخت. در فرصت کم داستان کوتاه، محتوای قابل قبولی داشت.

baran
۱۳۹۶/۱۰/۲۱

راستشجزئیات عالی بود، من در هر لحظه کتاب خودم رو بجای اون مرد تصور میکردم،خیلی حس نزدیکی بهش داشتم،انگار خودم مرده بودم،طرز برخورد اون دانشجوها بامرده هم ازار دهنده بود،و البته جذابیتی ک یکی از دانشجوهای دختر برای مرده داشت

- بیشتر
رها
۱۳۹۶/۱۲/۱۰

بسیار کتاب جالب و با مزه ایه.یک نوع نگاه جدید به مرگ تدریجی...

fateme
۱۳۹۷/۰۵/۲۱

انگار بعد مرگ بیشتر غوطه ور میشی تو خاطراتت ، کارهای که کردی،نکردی،حرف هایی که زدی،نزدی و... عالی بود .

িមተєကє .నមժមተ
۱۳۹۷/۱۱/۱۰

ایده ی جدیدی بود اینکه حباب خاطراتش توی فرمالین شناور بودند و یک دفعه میترکیدند هم جذاب بود البته به نظر من میشد بهتر پرداخته بشه.

علی
۱۳۹۸/۰۳/۲۱

تا بحال از زبان یک جسد داستان نخونده بودم جالب بود واسم

مهدی
۱۳۹۸/۰۴/۰۴

چون منم دوست دارم اهدا بشم به دانشگاه برام خیلی جالب بود

zm
۱۳۹۸/۰۴/۰۴

جالب

goddess
۱۳۹۷/۱۱/۲۷

دوستش داشتم یاد خاطرات آناتومی ترم دو دانشگاه و اتاق تشریح افتادم

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸)
آدم زود عادت می‌کند.
اِیْ اِچْ|
بعضی‌ وقت‌ها، قبل از امتحان، تکه‌هایی را که تشریحش سخت است؛ رگ و ریشه و عصب زیاد دارد را بر می‌دارند و چند روزی گم و گور می‌کنند، تا روز امتحان بگذرد...
িមተєကє .నមժមተ
و بقیه زُل زده بودند توی چشم‌هام: - کارش تمومه... انگار صد ساله مرده!... پلک نمی‌زنه... - نه، بابا. هنوز جون داره. نیگاه! رگ گردنش داره می‌زنه! -  قدیمی‌ها راست گفتن: «مرگ از رگ گردن به آدم نزدیکتره.»
صبوری
شطرنج‌اش، ابداعی خودش بود. صفحه‌اش به جای ۸ در ۸، ۹ در ۹ بود و یک مهره هم از شطرنج‌های معمولی بیشتر داشت. مهره‌ی جدید را خودش از چوب جنگلی تراشیده بود و رنگ‌شان کرده بود: یکی سیاه، یکی سفید. به شکل دایره‌ای توخالی با پایه‌ای استوانه‌ای شکل. شبیهِ حلقه‌هایی که توی سیرک حیوان‌ها را وادار می‌کنند از توش بپرند. هر دفعه یک چیز صدایش می‌کرد: تقدیر، سرنوشت، تاریخ... اما بیشتر می‌گفت: تقدیر
Shahab Khaleghi
چیزی در درونم که نمی‌دانم کجاست. مثل شعله‌ی کبریت، یا فندکی که با اندک شعله‌ای روشن باشد، می‌سوزد، اما روشنایی‌اش مثل خورشید صبح‌های مهرجان، که وقتی طلوع می‌کرد، می‌ریخت روی خانه‌ها، درخت‌ها، کوچه‌ها و جنگل، می‌ریزد درون ذراتم... هزاران هزار از خودم را می‌بینم، لشگری از خودم که راه افتاده در درونم، مثلِ آبشار، مثلِ فواره‌ای از درونم، که در هر جهت می‌ریزد بیرون. خودم را نمی‌شناسم، نمی‌یابم بین‌شان... همهمه است. من‌هایم، بِه هَم نگاه می‌کنند. حرف می‌زنند، گوش می‌دهند و گوش نمی‌دهند به هَم... از هر طرف کشیده می‌شوم... انگار زندگی یا سفر دیگری شروع شده باشد...
neda
نمی‌دانم چه اتفاقی برایم افتاده، انگار روح از بدنم کامل خارج نشده. علائم حیاتی ندارم، اما کمی حس و نمی‌دانم چقدر شعور دارم. می‌شنوم و می‌بینم، اما نه چشم دارم، نه نبض. نه سلولی در من می‌میرد و نه سلولی بدنیا می‌آید... علائم حیاتی‌ام آن جور که دستگاه‌ها نشان می‌دهند صفر است. اما موهام، ناخن‌هام رشد خوبی دارند؛ بیشتر از معمول. فقط همین مانده امروز فردا، آرایشگری بفرستند برای کوتاه کردن موی سر و صورتم. و دوبار لباس تنم کنند و بگویند: «فرهیخته، بلند شو. تنبلی را کنار بگذار و برو سر کارَت. بچه‌های مردم، منتظر شناسنامه‌اند.» انگار در صدی از آدم‌ها مثل من می‌میرند، اما دیده نمی‌شود.
nima
کلا در نظام آفرینش، فوت به آن صورت که ما فکر می‌کنیم وجود ندارد، بلکه همه چیز سفر می‌کند، مثل بچه که از رَحِمِ مادرش سفر می‌کند به دنیای ما. یعنی یک درجه می‌آید بالاتر. آدم هم موقع مرگ سفر می‌کند، از دنیای مادی به دنیای برزخ....
Mohammad Bagheri
حالا بگذریم که این قدر کاغذبازی و این دست و آن دست کردند تا ریده شد روی تاریخ مصرف اعضای اهدایی و فرم اهدایی که پر کرده بودم و تنها فایده‌ام ماند همین خوابیدنم اینجا، روی میز تشریح.
anahita.bdbr