دوباره به او لبخند زد. همانطور که از در رد میشد، فهمید نه تنها با محبت به او لبخند میزند بلکه ته لبخندش غمی پنهان است. چرا که مجبور است از او جدا شود، و از این قضیه ناراحت است.
sahar
همه چیز مثل رویا بود.
sahar
فهمید نه تنها با محبت به او لبخند میزند بلکه ته لبخندش غمی پنهان است. چرا که مجبور است از او جدا شود
Mohsen
اگر اسکینازی امروز قرضش را به من پس ندهد باید بهش بگویم که ...» نزدیک بود از سکوی مغازه رد شود: «بسم ا.. الرحمن الرحیم! از اسکینازی دویست لیر اضافیتر درخواست میکنم و اگر قبول کرد، یک ماه دیگر به او وقت میدهم...»
نظرات کاربران
محتوای خاصی نداشت یا بد خلاصه شده بود.
آخه این چه ترجمه ایه؟! چرا همیشه بدترین ترجمه ها رو میذارید؟! چرا با گشت ساده یه نظر سنجی معمولی اسم یه مترجم خوب رو نمیپرسید؟! مگه چقدر وقت میبره؟!
خیلی چرت بود خلاصه اش را خواندم اگر قشنگه کاملش را بخوانم خیلی خیلی بد بود همین چند صفحه هم بزور خواندم
برای من جذاب نبود درواقع اصلا شبیه داستان نبود انگار چند برگ از یه دفتر خاطرات بود
چرت بود
فک کنم این کتاب خلاصه است
با این محتوا نتونستم ارتباط بگیرم. روایت به شکلی بود که انگار دوستم با ملال زیاد از اتفاقات دیروزش (یکم با جزییات بیشتر) برایم تعریف میکند
اصلا نتونستم محتوای کتاب رودرک کنم
زیاد دوست نداشتمش.
خلاصه کردن هم یک اصولی داره این یه جورایی ناقص بود